موشها همهجا هستند! کتاب بیسکوییت نوشتهی علی آقاغفار، یک داستان واقعگرایانه با رگههایی از طنز تلخ است که از خلال ماجرای توقف تولید یک محصول، به مسائلی مانند فساد، نابرابری و دشواریهای زندگی روزمره میپردازد. یک داستان اجتماعی ایرانی خواندنی که با نمادپردازی از مناسبات کاری، مشکلات معیشتی و پیچیدگیهای زندگی انسانها میگوید.
دربارهی کتاب بیسکوییت
در یک جامعه، زندگی افراد همچون حلقههای زنجیر به هم پیوسته است و گاهی یک اتفاق کوچک میتواند زندگی انسانهای بسیاری را تحتتأثیر قرار دهد؛ حتی اگر آن اتفاق، پیدا شدن فضلهی موش باشد. علی آقاغفار در رمان کوتاه بیسکوییت، ماجرای توقف خط تولید یک کارخانه به دلیل پیدا شدن فضلهی موش را روایت میکند. این اتفاق، نقطهی آغاز روایتی چندلایه است که تأثیرات بههمپیوستهی آن را به تصویر میکشد.
ماجرای کتاب در ظاهر دربارهی تولید و توزیع یک نوع بیسکوییت است، اما در لایههای زیرین خود انعکاسی از مناسبات اجتماعی، دشواریهای اقتصادی و گرفتاریهای روزمرهی انسانها ارائه میدهد. ماجرایی که در آن پای کارگران کارخانه، کارپردازان، رانندگان، مدیران و خانوادههایشان به میان میآید تا با شرح سرگذشت آنها، گوشههایی از واقعیتهای تلخ و شیرین زندگی در جامعهی امروز را نشان دهد.
یک داستان انتقادی در رمان کوتاه اجتماعی
در کتاب بیسکوییت اثر علی آقاغفار قشرهای مختلفی تحت تأثیر یک مشکل به ظاهر کوچک قرار میگیرند؛ کارپردازی که در گرمای طاقتفرسای بندر، با دغدغهی تولد فرزندش و دوری از خانواده، برای ترخیص مواد اولیه تلاش میکند، رانندهای که خاطرات تلخ جنگ و ترسهای قدیمی را در سفرهای جادهای با خود حمل میکند و کارگرانی که با کاهش حقوق و دشواریهای معیشتی، دیگر نمیتوانند شرایط کارخانه را تحمل کنند.

در این ماجرا فقط اقشار پاییندست تحت تأثیر قرار نمیگیرند، مدیران شرکت نیز به شکل دیگری از پیامدهای این اتفاق تأثیر میپذیرند؛ کسانی که بیش از هر چیز، نگران حفظ موقعیت و منافع خود هستند. تقابل و تفاوت بزرگی که تصویری انتقادی از اختلاف طبقاتی و تفاوت دغدغهها ارائه میدهد و اثر را به یک داستان اجتماعی بدل میسازد.
طنز تلخ تنیده در یک داستان واقعگرایانه
کتاب بیسکوییت که به همت انتشارات سیب سرخ نیکان منتشر شده، از موش بهعنوان عنصری بهره میبرد که حضوری فراتر از یک مشکل بهداشتی در داستان دارد و به تدریج به نمادی تکرارشونده و معنادار بدل میشود؛ تمثیلی از مشکلات و گرفتاریهایی که در زندگی رخنه میکنند و خلاص شدن از آنها به این سادگی نیست.
علی آقاغفار در این داستان واقعگرایانه با رگههایی از طنزی گزنده، سرنوشت اقشار مختلف جامعه را به یک محصول ساده گره میزند تا از این طریق، از نابرابریهای اجتماعی و تناقضهای دنیای کار بگوید.
پس اگر به روایتهای تلخ و شیرین با نگاهی انتقادی به مناسبات اجتماعی و اقتصادی علاقه دارید و میخواهید در خلال روایت زندگی آدمهایی از طبقات مختلف جامعه، با دشواریها و واقعیتهای کمتر دیدهشدهی زندگی روزمره روبهرو شوید، با خرید کتاب بیسکوییت، خودتان را به خواندن روایتی متفاوت و تأملبرانگیز دعوت کنید.
کتاب بیسکوییت برای شما مناسب است اگر
- از خواندن داستان اجتماعی ایرانی لذت میبرید و میخواهید در قالب داستان، مسائل اقتصادی، نابرابریهای اجتماعی و دشواریهای زندگی اقشار مختلف را مرور کنید.
- دلتان میخواهد یک داستان انتقادی بخوانید که به فساد، مشکلات محیط کار، سودجویی و فاصلهی طبقاتی میپردازد.
- از روایتهای واقعگرایانه و چندصدایی استقبال میکنید و ترجیح میدهید در حجمی نسبتاً کوتاه، تصویری از روابط انسانی و مناسبات اجتماعی دریافت کنید.
در بخشی از کتاب بیسکوییت میخوانیم
هنوز ساعت دوازده نشده بود که سرباز پلیس راه پستش را تحویل گرفت. کنار جاده ایستاد و به دو طرف نگاه کرد. خبری نبود. نگاهش به یک دستگاه تریلی افتاد که نزدیک پاسگاه توقف کرده بود. سرباز شیفت قبلی، جنس قاچاق پیدا کرده بود و راننده، بازداشت موقت شده بود. آرام آرام به طرف تریلی رفت و در سایه نیم بند آن ایستاد. زیر چشمی به پنجره اتاق فرمانده پاسگاه نگاه کرد. او را ندید. تلفن همراهش را از زیر گتر شلوارش درآورد و باعجله شمارهگیری کرد.
الو... سلام... خوبی؟ خوبم، مرسی. تو چه خبر؟ هیچی. اینجا که خبری نیست. بیابونه و گرما و جاده و تریلی و کامیون و گردوخاک، همین. آره، خیلی سخت میگذره؛ هر روز به اندازه یه ماه طول میکشه انگار. تو برو جایی که ساکت باشه. نمیتونم از این بلندتر حرف بزنم. ده دفعه تا حالا بهت گفتم که موقع نگهبانی با تلفن صحبت کردن ممنوعه... معلومه که میشنون. اینجا اینقدر ساکته که اگه یه گنجشک یک کیلومتر اونورتر جیک جیک کنه، صداش تا اینجا میاد. اینم از شانس منه دیگه. وقتی من سرِ پُست نیستم، تو سرکلاسی، وقتی سرکلاس نیستی، من نگهبانم... چی؟
نه بابا، با جناب سروان صحبت کردم... آره، اون هم میگه قانونی داریم که اگه سربازی متاهل باشه، به شهر خودش منتقل میشه. اگه عقد رسمی شده بودیم، الان میتونستم با سند ازدواج ثابت کنم که زن دارم و منتقل بشم به شهر خودمون... مگه چاره دیگهای هم داریم؟ وقتی تو رو میخوام، سختی اینجا رو تحمل میکنم تا دیگه پدر زن عزیزم بهانهگیری نکنه! چی؟... نه بابا، دلت رو به این حرفها خوش نکن.
اگه از مدت سربازی کم بشه، مطمئن باش اول از همه خود سربازها میفهمن. روزنامهها بنویسن، راست نیست که. به قول داداشم، روزنامهها فقط صفحه تسلیتشون راسته! همون هم نه همهاش، فقط محل و ساعت ختم و مراسم راسته. این که مینویسن پدری فداکار و شوهری دلسوز و از این حرفها، بیشترش حرفه. حتما تا یک ساعت قبل از مرگش داشته با زن و بچههاش دعوا میکرده و بده و بیراه میگفته!... خودش این کاره است و میدونه چه پرت و پلاهایی رو به خورد مردم میدن... واسه بازار گرمی این چیزها رو مینویسن، باور نکن.
بله




















