پنج داستان، پنج تکه از جهان خیال. مجموعه داستانهای فرهاد خالدیان (فریاد) در کتاب لبه رویا، کلنجاری بازیگوشانه با مفهوم واقعیت است. گاهی یک فنجان قهوه ماهیت واقعیت را دگرگون میکند و گاهی یک دیوار ترکخورده، سیمای بیداری را برای همیشه در هم میزند. این عنصر آشناییزدایی مهمترین قلابی است که ذهن شما را به واکاویدن این داستانها وادار میکند. برای خواندن این کتاب باید آماده باشید؛ زیرا احتمالاً بهزودی تعریفتان از واقعیت تغییر میکند.
دربارهی کتاب لبه رویا
گاهی تشخیص خواب و بیداری به کار دشواری بدل میشود، در این صورت یا به کابوسی تودرتو گرفتار شدهاید یا آنکه به جهان داستانی کتاب لبه رویا قدم گذاشتهاید. اگر واقعیت و رویا را دو جهان مجزا فرض کنیم، داستانهای فرهاد خالدیان (فریاد) درست بر مرز میان این دو جهان پیش میروند. آنچه در این مجموعه داستان کوتاه ایرانی میخوانید دستکاری دو مفهوم وهم و هوشیاری است، ترکیبی که میتواند ساعتی شما را از روی زمین سفت و سخت جدا کند.
شما تا چه اندازه به آنچه با گوشهای خود میشنوید اعتماد دارید؟ شخصیت داستان اول این مجموعه، ابداً دربارهی دنیای پیرامون خود مطمئن نیست. وقتی که صداهای گنگ و رازآلودی از گوشهی خانه به گوشش میرسد، نمیداند باید آن را نادیده بگیرد یا خود را به دست واقعیتی ناپیدا بسپارد. شخصیت داستان «کافه مرشن» نیز در وضع مشابهی قرار دارد. او در حالی به پاتوق همیشگیاش پا میگذارد که رویاهایش بیش از پیش در دنیای بیداری نشت کردهاند.

کتاب لبه رویا: تجربهی سقوط در جهان خیال
صفحات این مجموعه داستان کوتاه فارسی، با سرعتی روان و لحنی روراست یکی پس از دیگری ورق میخورند. هر داستان از چند تکه که نویسنده نام آن را «اپیزود» گذاشته شکل گرفته است و همین ساختار کوتاه و بخشبخش داستانها، فرصتی برای پرش از موقعیتی به موقعیت دیگر میسازد و خواننده را با بافت رویاگونهی هر ماجرا همراه میکند.
از دیگر جذابیتهای خرید کتاب لبه رویا، خواندن پیشگفتاری است که نویسندهی آن در عالم واقعیت انسانی وجود ندارد، پیشگفتاری به قلم هوش مصنوعی! این کتاب با تلاش انتشارات متخصصان به دست شما میرسد.
کتاب لبه رویا برای شما مناسب است اگر
- از علاقهمندان داستانهای روانشناختی و درونگرا هستید و از کنجکاوی در روان پرپیچوخم انسان لذت میبرید.
- داستانهای فارسی تازهمنتشرشده را دنبال میکنید و پیگیر صداهای تازه در ادبیات معاصر ایران هستید.
- از دوستداران ادبیات سورئالیسم و داستان کوتاه سورئال فارسی هستید.
- از داستانهایی که در روایت ماجرای آن مرز واقعیت و رؤیا گم میشود لذت میبرید.
در بخشی از کتاب لبه رویا: مجموعه داستان کوتاه میخوانیم
زن هنوز کارتنها را باز نکرده بود. تصمیم گرفته بود یک کار را زودتر شروع کند: مرمتِ دیوارِ سمتِ چپ.
صدای آن سمتِ دیوار، آن صدایِ نارسِ زندگی، شبها از لای ترکها مثل نجوایی سرد رد میشد. صدا در دلِ زن وسوسهای کوچک انداخته بود.
با دستمال کهنه شروع کرد به پاککردن لایهی اول. بعد، سمباده برداشت. صدای سمباده روی دیوار.... دقیقاً همان لحظه بود که انگار مکالمهی آن سمت کمی واضحتر شد: انگار یک زنِ دیگر داشت بلندبلند با خودش حرف میزد؛ نه در تنش، نه در هیجان، بلکه یکجور تمرینِ آرام، مثل: «آروم نفس بکش... همینجا... همین حالا... سه تا نفسِ کامل... و فقط تماشا کن».
زن ایستاد. سمباده را کنار گذاشت و سه نفسِ عمیق کشید.
همهچیز آرامتر شد؛ نه چون هوا تازهتر بود، بلکه چون برای اولین بار، توجهش به چیزی رفته بود که همیشه از آن فرار کرده بود: لحظه.
بله



















