سرنوشتی گرهخورده با نوای سازی جادویی... در کتاب سورنا اثر داریوش اصغرپور، نادر درمییابد که رؤیاهای مرموز، سفرهای پرخطر و حتی دشواریهای زندگیاش بخشی از نقشهای بزرگتر بودهاند. نویسنده در این رمان تاریخی و تخیلی، عناصر فانتزی، اسطوره، جادو و کشمکشهای سیاسی را تلفیق میکند تا سفری پرتعلیق را پیش رویمان قرار دهد.
دربارهی کتاب سورنا
گاهی یک رؤیا فقط تصوری گذرا در خواب نیست؛ شاید نشانهی سرنوشتی گریزناپذیر باشد که ناچاریم سالها صبر کنیم تا تحقق پذیرد. داریوش اصغرپور در رمان سورنا ما را با جوانی به نام نادر همراه کرده که برای دیدن شکل واقعی رؤیایش راهی سفری دشوار میشود تا به شهر تاریخی پرتیکان برسد. او شهر رؤیایی خود را از نزدیک میبیند. با این حال، از بخت بد خیلی زود سر از زندان درمیآورد اما وقتی به ماندگاری حکومت شاه فریدون کمک میکند از بند رها میشود.
پس از دعوت به کاخ شاه و نواختن نوایی اسرارآمیز با ساز سورنا، به روستای خود، یعنی جنتآباد برمیگردد و حالا در این کتاب قرار است ادامهی ماجرای پرفراز و نشیب زندگی نادر را به تماشا بنشینیم تا ببینیم سرنوشت چه خوابی برایش دیده و قرار است در روستایش دوباره با چه چالشهایی مواجه شود. چراکه مهمترین اتفاق هنوز در راه است.
وقتی رمان فانتزی ایرانی به تاریخ گره میخورد
داریوش اصغرپور در رمان تاریخی و تخیلی سورنا، بازگشت نادر به زادگاهش را به آغازی تازه برای این جوان بدل میکند. او با موجودی ماورائی به نام شاپور آشنا میشود و از این طریق درمییابد که حوادث زندگیاش تصادفی نبودهاند. زیرا او از همان نوزادی برای مأموریتی بزرگ انتخاب شده است. وقتی نادر از این واقعیت آگاه میشود راهی جز بازگشت به پرتیکان نمیبیند.

در سوی دیگر ماجرا، دشمنان شاه فریدون بار دیگر برای انجام دادن یک توطئه دست به کار شدهاند. وزیر شورشی با پادشاه عثمانی متحد شده و نقشهی حمله به سرزمین پارس و تصاحب تاجوتخت را در سر دارد. از طرفی کشف تونلهای مخفی، نفوذ شورشیان و تهدیدهای تازه، ماجرا را وارد مرحلهای حساستر میکند.
روی مرز تخیل و واقعیت با داستان حماسی ایرانی
رمان فانتزی ایرانی سورنا، اسطوره، خیال و جادو را به عناصر تاریخی و کشمکشهای سیاسی در هم میآمیزد تا ما را با قهرمانی روبهرو سازد که باید میان زندگی آرام گذشته و مأموریتی ناشناخته یکی را انتخاب کند. داریوش اصغرپور با نثر کهن خود از قهرمانی میگوید که از رازی به دل راز تازهای میرود؛ قهرمانی که هنوز همه رازهای ساز اسرارآمیز و سرنوشت خود را نمیداند. پایان پرتعلیق داستان نیز نوید ماجراهایی بزرگتر را در ادامهی این مجموعه میدهد.
پس اگر دلتان میخواهد روی مرز میان افسانه و واقعیت قدم بگذارید و همراه قهرمانی جوان، رازهای پنهان یک سرزمین اسرارآمیز را کشف کنید، با خرید کتاب سورنا از نشر گنج حضور خودتان را به سفری پر از ماجراجویی، جادو و اتفاقات پیشبینیناپذیر دعوت کنید.
کتاب سورنا برای شما مناسب است اگر
- از خواندن داستان حماسی ایرانی که با تخیل و عناصر فانتزی درآمیخته است، لذت میبرید.
- به داستان تاریخی قهرمانمحور که سرشار از تخیل و ماجراجویی است، علاقه دارید.
- دلتان میخواهد یک داستان ایرانی پرتعلیق بخوانید که شما را به دل رازهای پنهان، رؤیاهای پیشگویانه و اشیای جادویی ببرد.
در بخشی از کتاب سورنا میخوانیم
نادر، که ترس غیر قابل تصوری تمام وجودش را فرا گرفته بود به آرامی و لرزش صدایی که داشت گفت: «من از کجا میدانستم شاپور شهر پرتیکان میخواهد به این موجود عجیب و ترسناک تبدیل شود. حتماً آن طوفان قوی و سهمگین را هم تو بهوجود آوردی. این دومین بار است که در میان خواب و بیداری به سراغ من آمده و مرا تا حد مرگ میترسانی. حتماً آن ساز، که کل زندگی مرا نابود کرده، کار تو بوده و تو آن را بر سر راه من قرار دادی. الان فهمیدم، همان شاپوری هستی که مرا از مسجد به خانهاش برد و در آن شب عجیب از من محافظت کرد. بگو ببینم چه هدفی داری.
چرا مرا از دست آن نگهبانها نجات نداده و گذاشتی با آن سن کم، در اوج بیتجربگی، در آن شهر غریب تنها مانده و آن ماجراهای سخت زندان و چاقوی تیز علی منصور را تجربه کنم.»
الهه گفت: «من برای ماندن در آن شهر و محافظت از تو انتخاب شدهام، مجبور بودم در آن جا به کسی تبدیل شوم که مردمش از زمانهای دور او را میشناختند و احترامی خاصی برایش قائل بودند. شاپور زمانی طبیب بود و کار امورات طبابت دربار را انجام میداد و شاه از بابت مهارتی که در کارش داشت به او خیلی اعتماد میکرد. اما در روزهایی که همه چیز بر وفق مرادش بود او اشتباهی بزرگ را مرتکب شده و باعث شد اولین فرزند شاه فریدون در شکم بانو یوتاب سقط شود. آن روزها، ایام سختی برای شاه و ملکه بود و بعد از آن اتفاق ناگوار، شاه، شاپور را از کاخ اخراج کرد. شاپور بعد از آن ماجرای سخت نتوانست در برابر شماتتها و انگشتهای اشاره مردم شهر پرتیکان دوام بیاورد، او شبانه آن شهر را ترک کرد و رفت. درست است که تبدیل شدن من در قامت او، در آن زمان کار آسانی نبود ولی با توجه به قدرتهایی که دارم توانستم در خانه او سکنی گزیده و حرف مردم را تحمل کنم. مدتی گذشت و رفتهرفته حساسیت موضوع، با تولد دختر شاه فریدون از بین رفت. من در آن زمان میدانستم که تو روزی به شهر پرتیکان آمده و در آن جا با مشکلات گوناگونی روبرو خواهی شد.»
بله

















