کتاب مردم سلدویلا به قلم گوتفرید کلر، شامل چند داستان بلند مستقل از هم است که همهی آنها در شهری خیالی به نام سلدویلا در کشور سوئیس میگذرد. نویسنده در این اثر با بهرهگیری از زبان خاص خود و لحنی کنایهآمیز، واقعیتها و معضلات اجتماعی را ترسیم میکند و آموزههای اخلاقی را یادآور میشود. استفاده از اسطورهها نیز به غنای داستانها کمک شایانی کرده است، تا جایی که روایت در برخی موارد به افسانهها پهلو میزند.
دربارهی کتاب مردم سلدویلا
این کتاب داستان مردم شهری خیالی به همین نام است که در کشور سوئیس واقع شده است. گوتفرید کلر، نویسندهی کتاب مردم سلدویلا، تلاش دارد تا پیامهای اخلاقی را در زیر لایههای داستانی بیان کند. این اثر شامل چند داستان بلند است که همهی آنها در این شهر یا در حوالی آن رخ داده و در آن تضادهای میان زندگی روزمره و آرمانهای اخلاقی به تصویر کشیده شده است.
این کتاب در واقع طی دو مرحله در سالهای 1856 و 1873 منتشر شد. این اثر گزیدهای از آن مجموعه است که شامل چهار داستان میشود؛ داستانهای «پانکراتس مغموم»، «سه شانهساز شریف»، «آینه، بچه گربه» از بخش اول و داستان «آدم است و لباس!» از جلد دوم انتخاب شدهاند. در پایان این نسخه نیز چند قطعه نثر کوتاه از نویسنده قرار گرفته است که به مخاطب امکان میدهد با سبک نوشتاری او آشنایی بیشتری پیدا کند.

در سلدویلا چه میگذرد؟
مردم سلدویلا شیوهی زندگی عجیبی دارند؛ آنها دوران جوانی را بدون نگرانی مالی و با خوشگذرانی سپری میکنند و هرچه دارند خرج کارهای بینتیجه و تفریح میکنند. اما این آسودگی دوامی ندارد و با رسیدن به میانسالی، وقتی همه داراییشان تمام میشود، با سختیهای معیشت روبهرو میشوند و تازه به صرافت میافتند که راهی برای فرار از فقر و گذران زندگی پیدا کنند.
نویسنده در این اثر نشان میدهد که همین مردم در جشنها، شلوغیها و صحبتهای سیاسی بسیار فعال و پرانرژی ظاهر میشوند، اما وقتی نوبت به کار روزمره، برنامهریزی و نظم میرسد، ناتوان میمانند و از پس ادارهی زندگی برنمیآیند. گوتفرید کلر از خلال ماجراهای این شهر خیالی که نمادی از کشور سوئیس است، نقدی به رفتار مردم جامعهی خود وارد میکند.
گوتفرید کلر در این مجموعه داستان با تکیه بر طنز پنهان و با زبانی طعنهآمیز، تصویری روشن از واقعیتها و معضلات زمانهی خود ارائه میدهد. او از دل این فضای داستانی و رفتار متناقض شخصیتها، پیامهایی اخلاقی مطرح میکند تا مخاطب را به بازنگری در شیوهی زندگی و تصمیمهای فردی و اجتماعی فراخواند.
جلوههای زبانی و روایی در کتاب مردم سلدویلا
زبان گوتفرید کلر ساختاری فخیم و پیچیده دارد و با جملاتی بلند و پیوسته پیش میرود؛ ویژگی خاصی که با جریانهای ادبی آن دورهی تاریخی پیوند خورده است. نویسنده با تسلط بر بیان روایی، فرمی منسجم خلق میکند که خواننده را به درک لایههای زیرین داستانهایش هدایت میکند.
از سوی دیگر، به دلیل بهرهگیری از اصطلاحات محلی سوئیس و شیوهی بیانی خاص نویسنده، به غنای زبانی کتاب مردم سلدویلا نشر مرکز افزوده شده است. گوتفرید کلر در جریان روایتها، به اسطورهها و فرازهایی از کتاب مقدس نیز اشاره میکند. این ارجاعات نمادین در کنار نثر خاص نویسنده، زمینه را برای درک بهتر پیامهای آن فراهم میکند.
اهالی شهر سلدویلا و داستانهایشان
کتاب مردم سلدویلا از طریق سرگذشت شخصیتهای گوناگون، پرده از رفتارهای متناقض و لایههای پنهان جامعه برمیدارد. در این میان، هر داستان به گوشهای از یک زندگی پرماجرا سرک میکشد؛ ماجرای اشپیگل، گربهی زیرکی که با هوشمندی جادوگر شهر را فریب میدهد و جان خود را نجات میدهد، نمونهای بارز از فریب و دغل است.
داستان پانکراتس، جوانی بدخلق و سرگردان، مسیر تغییر او را در رویارویی با خطراتی چون یک شیر و عشقی دشوار به تصویر میکشد تا سرانجام به بلوغ و پختگی برسد. همچنین روایت رقابت کورکورانه سه رقیب برای رسیدن به ثروت یک زن، نشان میدهد که چگونه طمع میتواند افراد را به سوی تباهی بکشاند.
گوتفرید کلر با قرار دادن این ماجراها در کنار هم، نادانیها و وسوسههای انسانها را در پس چهرهی آرام یک شهر به نمایش میگذارد و اثری کنایهآمیز و تاملبرانگیز خلق میکند. اگر میخواهید بدانید در شهر خیالی سلدویلا واقعا چه خبر است و اهالی آن به چه کارهایی مشغولند، خرید کتاب مردم سلدویلا در دسترس شما قرار دارد. این مجموعه داستان را نشر مرکز با ترجمهی علی عبداللهی به بازار کتاب روانه کرده است.
کتاب مردم سلدویلا برای شما مناسب است اگر
- به خواندن داستانهای نمادین، که زیر پوستهی خیالات داستانی خود، واقعیتهای جامعه را بیان میکنند علاقه دارید.
- به دنبال یک مجموعه داستان هستید که در آن چند داستان بلند از یک نویسنده گردآوری شده باشد.
- به ادبیات کلاسیک قرن نوزدهم با نثری فخیم و طنز کنایهآمیز علاقه دارید.
در بخشی از کتاب مردم سلدویلا: چند داستان بلند میخوانیم
همین که خاموش شدم، او سر بالا کرد و به من نگریست، بر چهرهاش لبخندی تلخ و دردناک نقش بسته بود. گفت: «که چی؟» سپس چنان نگاهی به سرتاپای من انداخت که تهماندهی تأمل وخویشتنداریام را از بین برد. منی که هرگز امکان این را نمیدادم حتی به دست و پای زیباترین زنان بیفتم و این را نوعی دیوانگی، تظاهر و چاپلوسی تلقی میکردم، نمیدانم چه شد که ناگهان جلویش زانو زدم، سرم را دربست به او سپردم و آن را در حاشیهی لباسش که در آن لحظه از اشکهای سوزان خیس شده بود، فرو بردم. او مرا در آن لحظه از خود دور کرد و به من گفت بلند شوم. همین که برخاستم، دیدم لبخندش بیشتر و دلنشینتر از قبل شده بود و من در آن لحظه فریاد زدم: «بله، میخواهم به شما عرض کنم.» و الی آخر. بعد برایش سیر تا پیاز ماجرای خودم را با چنان صراحتی که تا آن روز در خودم سراغ نداشتم، تعریف کردم.
او با ولع به حرفهایم گوش داد، من هم از آغاز تا همان ساعت، ابداً سرمویی از ماجرای بین خودمان را از او پنهان نکردم و چیزی را مسکوت نگذاشتم، به خصوص با قلبی مالامال از عشق، همان تصویری از او را نشان دادم که در روحم جای گرفته بود و من بینوا شش ماه آزگار یا بیشتر بیوقفه و خستگیناپذیر روی آن کار کرده و آن را به کمال رسانده بودم. او میخندید، نشسته بود و با رضایتخاطر گوش میداد، دستش را زیر چانهاش داشت و در آن لحظه به کودکی خوشبخت میمانست که اسباببازی دلخواهش را به او داده بودند. چنان حرفها را میشنید و به گوش میگرفت که من هم حتی یکی از خوبیها و جذبههای کلامش را از قلم نینداختم. سپس دستش را به من داد و با لحنی صمیمی و اطمینانی رضایتبخش گفت: «از شما به خاطر اشتیاق قلبیتان به من بینهایت سپاسگزارم، دوست من! باور کنید ناراحتم از اینکه به خاطر من این همه مدت دلنگران بودید و مراعاتم میکردید، ولی شما مردی کامل هستید و من به خاطر توانایی همین ارادت قلبی زیبا و عمیق نسبت به خودم هم که شده، باید از شما مراقبت کنم!».
بله


















