نگین یزدانی، نویسندهی جوان و تازهکار کتاب یاغی سرکش، داستانی رمانتیک را روایت میکند که از لجبازیهای دورهی نوجوانی آغاز میشود و نشان میدهد تصمیمات احساسی چطور میتواند زندگی چندین نفر را تحتتاثیر قرار دهد یا حتی به مرز نابودی بکشاند.
دربارهی کتاب یاغی سرکش
نگین یزدانی، کتاب یاغی سرکش را با صحنهای خشن شروع میکند که در زندگی شخصیت اصلی داستان اتفاق میافتد. اما بعد به چندین سال قبل برمیگردد تا قصهاش را از ابتدای کار روایت کند. از روزهایی که همتا، دختری 16ساله و پرانرژی است و مدام سرکشی میکند. یاغی سرکش همان همتاست که بیپروایی در تمام تصمیمات زندگیاش نمود پیدا میکند.
رمان یاغی سرکش قصهی عشق رضا و همتاست که از بچگی به یکدیگر علاقه دارند، اما رابطهشان پر از خشونت و دعواست. تعصب مردانهی رضا و بیتوجهی همتا به این موضوع این ارتباط را به جایی میرساند که همتا از سر لجبازی به دوست صمیمی رضا برای ازدواج جواب مثبت دهد. اما زندگی آنها هم با خشونتها و کنترلگریهای فرهاد سرانجام خوشی ندارد.
در داستان یاغی سرکش، مثل خیلی از زندگیهای تلخ، عشق با تعصب و کنترل گره میخورد و صحنههایی را میسازد که برای خیلی از ما شاید آشنا باشد. اما این را که عاقبت همتای قصه با عاشقان دیوانهاش چه میشود باید با خرید کتاب یاغی سرکش بفهمید.
کتاب یاغی سرکش از نشر شیرانلی با نثری ساده و خالی از آلایش نوشته شده است و گفتوگوهای فراوان شخصیتهای کتاب که به زبان محاوره هم تنظیم شدهاند، عموماً پیشبرندهی داستاناند که البته شناخت شخصیتها را هم برای خواننده راحت میکند. فضای رمان متناسب با محتوای آن سنگین و خفقانآور است و در منتقل کردن احساسات درونی شخصیتها هم تاثیر بهسزایی دارد.
کتاب یاغی سرکش برای شما مناسب است اگر
- به خواندن داستانهای عاشقانهی ایرانی علاقه دارید.
- فضای داستان احساسی و واقعگرا در رمان برایتان جذاب است.
در بخشی از کتاب یاغی سرکش میخوانیم
سر سفره نشسته بودند، اما رضا نگاههای پنهانی فرهاد را که روی همتا معطوف شده بود، حس میکرد. همتا با مرضیه صحبت میکرد و حواسش اصلاً آنجا نبود، اما رضا چنان دندانهایش را روی یکدیگر میسابید که انگاری قصد خرد کردن فکش را داشت. با حرص رو به فرهاد اشارهای زد:
- فرهادجان، لطف میکنی اون نمکدون رو بدی؟
فرهاد که خوب میدانست علت تغییر رفتارش چیست، موذیانه خندید و نمکدان را به دستش داد. آخ که رضا دلش میخواست همان نمکدان را مستقیم درون چشمانش فروکند تا دست از چشمچرانی بردارد. چشم بست و چیزی نگفت. دوست نداشت اینبار هم از جانب بقیه شماتت شود. آن مارمولک موذی خوشخطوخال خوب میدانست کی و کجا حریفش را مات کند.
اصلاً نفهمید بقیه چه گفتند و چه شد، فقط مادامی که به خودش آمد، سفره را جمع کرده بودند و روی صندلی نشسته بود. با دستی که روی شانهاش قرارگرفت، فوراً واکنش نشان داد.
- کجایی داداش؟ کشتیهات غرق نشن یه وقت!
با دیدن وحید نفسی کشید.
- نترس، غرق نمیشن!
وحید با همان حالت جواب داد:
- دو ساعته دارم جلوت بالبال میزنم. به جون رضا نگرانت شدم! اون ورقهای بازی رو کجا گذاشتی؟ یهخرده بازی کنیم.
بله












