کتاب سنگ نام دیگرت بود نوشتهی مهدی جواهریان قصهی مردی است که برای یافتن پاسخ چند پرسش قدیمی، راهی سفری طولانی میشود: زندگی چیست، مرگ چرا وجود دارد و آیا میان زمین و آسمان راهی پنهان مانده است؟ این رمان، جستوجویی فکری را به ماجرایی پررمزوراز پیوند میزند و خواننده را میان ایمان، تردید، اسطوره و عشق حرکت میدهد.
دربارهی کتاب سنگ نام دیگرت بود
قهرمان این کتاب، پژوهشگری ایرانی به نام سینا پورنامداریان است. او رسالهای دربارهی «عروج» مینویسد و میکوشد رد این مفهوم را در فرهنگها و آیینهای گوناگون دنبال کند. سفرش از واراناسی و شبهای کنار رود گنگ آغاز میشود؛ جایی که مشاهدهی مراسمی آیینی، نگاه او را به جهان تغییر میدهد و پژوهشی دانشگاهی را به تجربهای شخصی تبدیل میکند.
سینا در ادامه با گروههایی روبهرو میشود که باور دارند با اجرای درست مناسک میتوان میان جهان مادی و عالمی ناشناخته ارتباط برقرار کرد. مسیر او از هند به اتریش و سپس کویر ایران میرسد. در این میان، نامهها، خوابها، خاطرهها و رابطهاش با جوآنا، مرز میان امر واقعی و امر نمادین را کمرنگ میکنند. کتاب سنگ نام دیگرت بود پاسخ آمادهای به خواننده نمیدهد؛ هر کشف تازه، پرسشی دشوارتر پیش پای شخصیت اصلی میگذارد.

سفری میان ایمان و تردید
یکی از جذابیتهای رمان سنگ نام دیگرت بود نشر چشمه، کنار هم قرارگرفتن فرهنگهای شرقی و غربی است. اسطورههای ایرانی، آیینهای هندی، ادیان ابراهیمی و اندیشهی مدرن در دل داستان حضور دارند، اما نویسنده از آنها برای نمایش دانستههایش استفاده نمیکند. این ارجاعها بخشی از تلاش سینا برای فهمیدن معنای ایماناند: آیا ایمان حاصل شناخت است، از ترس مرگ میآید یا تجربهای است که نمیتوان آن را با استدلال توضیح داد؟
روایت مهدی جواهریان خطی و یکدست نیست. داستان گاهی از گزارش سفر به نامه، از نامه به رؤیا و از رؤیا به تأملی فلسفی میرسد. این ساختار سیال، آشفتگی ذهن سینا را به خواننده منتقل میکند. با وجود لایههای فلسفی و روانکاوانه، ماجرا و تعلیق فراموش نمیشوند؛ آیینهای مرموز، شخصیتهای ناشناخته و سفرهای پیدرپی، کشش داستان را حفظ میکنند.
کتاب اثری است مناسب برای خوانندهای که از رمان انتظار دارد علاوه بر روایت یک ماجرا، باورهای او را نیز به پرسش بکشد. مهدی جواهریان از پاسخ قطعی پرهیز میکند و نشان میدهد جستوجوی معنا گاهی مهمتر از رسیدن به نتیجه است. اگر به رمانهای فلسفی، اسطورهها و سفرهای درونی علاقه دارید، خرید کتاب سنگ نام دیگرت بود میتواند تجربهای متفاوت برایتان باشد.
کتاب سنگ نام دیگرت بود برای شما مناسب است اگر
- به رمانهای فلسفی و نمادین ایرانی علاقه دارید.
- از داستانهای مبتنی بر سفر و مکاشفه لذت میبرید.
- موضوعاتی مانند ایمان، مرگ و معنای زندگی ذهن شما را درگیر میکنند.
- روایتهای غیرخطی، نامهها و خوابهای داستانی را میپسندید.
در بخشی از کتاب سنگ نام دیگرت بود میخوانیم
به هتل برگشت و مثل تنبلها برای قیلولهی بعدازظهر روی تخت افتاد و با این بهانه که برای ملاقات امروز باید آماده و هوشیار باشد، چشمانش را بست. هر چه در سیاهی پشت پلکهایش غوطهور شد باز خوابش نبرد. بلند شد تا برای خودش قهوه آماده کند. نیاز داشت سرحال و بُراق شود، اما قهوه هم او را کسل و سنگین کرد.
وقتی راننده در ماشین را برایش باز کرد، فرصت نکرد تا مدل ماشین سیاه و بزرگ پدر را تشخیص بدهد. سوار که شد سکوتی نفسگیر داخل ماشین حکمفرما بود؛ و باز بوی همان گیاه سوختهای را حس کرد که در خانهی پدر به مشامش خورده بود. دوست داشت جوآنا همراهش میآمد تا گرمیِ خاطرش میشد. شاید بهتر بود اینطور به کل ماجرا نگاه کند؛ داشت برای خواستگاری نزد پدرِ دختر دلخواهش میرفت تا رضایتش را جلب کند. داشت خوابش میگرفت. کمی شیشه را پایین داد. این منظرهها را شب اولی که به خانهی پدر میرفت ندیده بود. با هوای تازهای که از لای پنجره به صورتش خورد حالش کمی جا آمد و در انتظار دیدار، به این خیال افتاد که همان لحظهی اول خودش را در آغوش پدر بیندازد و خواهش کند او را به غلامیِ دخترخواندهاش قبول کند.
در این افکار مضحک بود که جوآنا به موبایلش زنگ زد و حالش را پرسید. میخواست مطمئنش کند که بیجهت نگران و دلواپس نباشد. حتی اعتراف کرد بسیار خوشحال است که فرصت چنین دیداری با پدر برایش پیش آمده. برای دلگرمی گفت: «میدانی، پدر خیلی به تو علاقه دارد. بعد از نمایشگاه بروگل به من گفت برای اینکه بفهمی یک نفر چهقدر خوب فکر میکند، باید ببینی چهجوری دربارهی یک اثر هنری حرف میزند…» اما در صدایش نگرانی موج میزد و نمیتوانست آن را در پس زبان فارسی پنهان کند. حتماً برای او هم خیلی مهم بود که این جلسه به چه نتیجهای میرسد. در این دو روز، هربار که همدیگر را دیده بودند، جوآنا در خود فرورفته بود و کمتر حرف میزد. حتی اولین شبی که از رُم برگشتند، سینا متوجه شد انگشتر را نپوشیده، و جوآنا، انگار رابطهای را در لحظهی پیش از فروپاشی نجات دهد، زنجیر گردنش را از زیر یقهی پیراهنش بیرون کشید و حلقهی آویخته به آن را نشان داد و گفت: «تا وقتی سایزش درست بشه.»
بله






















