کتاب خواجه نصیرالدین طوسی ستارهای در طوس، نوشتهی گروهی از نویسندگان کتابی تصویری برای کودکان و نوجوانان است که به صورت داستانی، سرگذشت خواجه نصیرالدین طوسی را از کودکی تا مرگ بازگو میکند. نویسندگان در این اثر با برداشتی آزاد، دانستههای تاریخی خود را به صورت داستان درآورده و خواجه نصیرالدین طوسی را به مخاطبان معرفی میکنند.
دربارهی کتاب خواجه نصیرالدین طوسی ستارهای در طوس
در قرن هفتم هجری در طوس، پسری به نام محمد در خانوادهای اهل علم و دین به دنیا آمد. او چشمان تیزبین و ذهنی پرسؤال داشت و همیشه اوقاتش را به مطالعه در میان کتابها یا سیر در آسمانها و ستارگان میگذراند. محمد علوم زمانش را آموخت و تا جایی پیش رفت که از حکیمان عصر خود شد، به وزارت هلاکوخان مغول رسید و رصدخانهی مراغه را احداث کرد. کتاب خواجه نصیرالدین طوسی ستارهای در طوس، کاری از گروه نویسندگان نشر برکه آبی، داستانی دیگر برای نوجوانان است که زندگی این حکیم ایرانی را روایت میکند.

در کتاب خواجه نصیرالدین طوسی ستارهای در طوس، گروهی از نویسندگان، از دانستههای تاریخی استفاده کرده و سرگذشت خواجه نصیرالدین طوسی را در قالب داستان بازگو میکنند. این اثر کتابی تصویری است که در دل داستان به خدمات و مقام علمی و فرهنگی خواجه نصیرالدین طوسی اشاره میکند و از گرایشهای علمی و فلسفی او میگوید.
در مجموع، کتاب خواجه نصیرالدین طوسی ستارهای در طوس، برداشتی آزاد از زندگی خواجه نصیرالدین طوسی است که انتشارات برکه آبی منتشر کرده است تا نوجوانان را با این حکیم و فیلسوف ایرانی آشنا کند.
با خرید کتاب خواجه نصیرالدین طوسی ستارهای در طوس، با سرگذشت یکی از مهمترین شخصیتهای علمی، فرهنگی و سیاسی ایران در قرن هفتم هجری آشنا خواهید شد.
کتاب خواجه نصیرالدین طوسی ستارهای در طوس برای شما مناسب است اگر
- کودک یا نوجوان هستید و علاقهمندید با زندگی، آثار و خدمات خواجه نصیرالدین طوسی آشنا شوید.
- معلم هستید و میخواهید کتابی به دانشآموزان معرفی کنید تا آنها را با یکی از فیلسوفان ایرانی در قرن هفتم هجری آشنا کنید.
در بخشی از کتاب خواجه نصیرالدین طوسی ستارهای در طوس میخوانیم
محمد حالا کمی بزرگتر شده بود. دوازدهساله، با چشمهایی تیزبین، سری همیشه پر از سؤال، و دستهایی که مدام در پی ورق زدن کتاب بودند. در خانهشان، کتاب چیزی مثل فرش نبود که زیر پا باشد؛ نه! کتاب شیء مقدسی بود، آنقدر مهم که اگر یکی از آنها بیجا از قفسه میافتاد، پدرش میگفت:
«علم باید سر جایش باشد؛ هم در ذهن، هم در قفسه!»
خانهی آنها بیشتر شبیه کتابخانه بود تا خانه. در هر اتاق، چند طاقچه پر از کتاب، روی زمین پُر از دفتر، و حتی روی کرسی هم چند رساله بود. یکبار مادرش که میخواست سفره پهن کند، داد زد:
«محمد! باز این دفتر ستارههایت را گذاشتی روی سفره؟! با ناهار قرار است سیاره بخوریم؟!»
محمد با خندهای شیرین گفت:
«مامان! اگر زمین به دور خورشید میچرخد، چرا سفرهی ما همیشه سر جایش است؟! من مشغول بررسی همین هستم!»
مادرش گفت:
«بهجای بررسی، بنشین غذایت را بخور بچه جان!»
پدرش از همان کودکی برایش آموزگاران خوبی پیدا کرده بود. هرکسی که در طوس دستی در علم داشت، بالاخره یکبار با محمد گفتوگو کرده بود. بعضی از آنها بعد از اولین دیدار میگفتند:
«این بچه از حالا معلوم است کارش به ستارهها میکشد!»
بله






















