کتاب صوتی از فرانکلین تا لالهزار: زندگی نامه همایون صنعتیزاده نوشته سیروس علینژاد، قصه زندگی یک کارآفرین و شخصیت برجسته ایرانی را به تصویر میکشد. او که در سازندگی و نوسازی ایران نقش مهمی ایفا کرد، بنیانگذار چندین سازمان تأثیرگذار در ایران است.
این کتاب صوتی از کودکی تا نوجوانی، شروع به کار، تأسیس سازمانها، ازدواج و... صنعتیزاده سخن میگوید. او بنیانگذار مؤسسه انتشارات فرانکلین، دایرةالمعارف فارسی، چاپخانه افست، کاغذسازی پارس، کتابهای جیبی، رطب جیبی، مروارید کیش و گلابگیری زهرا بود. علاوه بر اینها او در زمینه مبارزه با بیسوادی بسیار نقش مؤثری داشت. صنعتیزاده همچنین یک پرورشگاه کودکان در کرمان را در طول عمر خود اداره و تمام ثروتش را نیز وقف آن کرد.
همایون صنعتیزاده مردی عاشق فرهنگ و تاریخ ایران بود. در تمام دوران زندگی خود در گفتوگوهایش با دیگران بیشتر از هر چیز درباره فرهنگ و هنر و پیشینه ایران مثل گاهشماری ایران قدیم، کبیسه باستانی، کاریزهای یزد، نام خانوادگی افراد در نیریز و ساعت ستارهای اردکان سخن میگفت.
در این کتاب شما با روایت خطی از زندگی یک کارآفرین از زمان تولد تا مرگ مواجه نیستید، بلکه این زندگینامه در طول گفتوگوها و گزارشهایی که ارائه میدهد، جذابیتش را دوچندان میکند. گفتوگوهایی که در کتاب از فرانکلین تا لالهزار ارائه شده، جنبههای جذاب و قابل ستایش شخصیت صنعتیزاده را بیشتر آشکار میکند.
سیروس علینژاد نویسنده این کتاب، بعد از مرگ صنعتیزاده همچنان به جستوجو در زندگی وی پرداخته و گفتوگوهایی را با منوچهر انور، علی صدر و سیروس پرهام که از همکارانش در موسسه فرانکلین بودند انجام داده و در این اثر آورده است. او همچنین گفتوگویی با مهدخت صنعتیزاده داشته و نوشتهای هم از پدربزرگ همایون حاج علیاکبر معروف به کر و برخی نوشتههای دیگر را به این زندگینامه اضافه کرده است.
سهم و نقش همایون صنعتیزاده در غنای فرهنگ ایران قابل اندازهگیری نیست.
در بخشی از کتاب صوتی از فرانکلین تا لالهزار میشنویم:
آن سال خیلی وحشتناک بود. خیلی به مردم سخت میگذشت. غذا نبود. نان نبود. پرورشگاه از فرط جمعیت موج میزد. یک روز دم صبح سحر دیدم در میزنند. رفتم دیدم زنی است با دو بچه گفت محض رضای خدا بچههای مرا به پرورشگاه ببر. گفتم خانم جا نیست، پر است. بچهها روی زمین میخوابند. دست کرد از زیر چادرش کماجدانی درآورد. گفت دیشب من از سر شب رفتم سلاخخانه، فقط دو بند انگشت خون به من دادند. اینها را باید ببرم بپزم بچهها بخورند. لااقل یکیشان را تو ببر. یک همچین وضعی بود.
بله
























