کتاب صوتی افسانه ماه و آفتاب اثر هانری پورا از مجموعهی افسانههای هفتاد و دو ملت به روایت جذاب و دلنشین افسانههایی دربارهی ماه و خورشید میپردازد. داستانی عاشقانه از ماه و آفتاب و اینکه چه شد که ماه و آفتاب از هم جدا شدند.
در قسمتی از کتاب صوتی افسانه ماه و آفتاب میشنویم:
آری یک وقت زد و یک اتفاق عجیبی افتاد، ماه که داشت آن بالا بالاهای آسمان برای خودش میرقصید، شروع کرد به چرخ زدن کرد و آنقدر جلو آمد و جلو آمد که آفتاب یهو دستش را دراز کرد و ماه را گرفت، کشید جلو و بغلش کرد.
بله... ماه را گرفت توی بغلش و چراغ را خاموش کرد.
البته این را هم گفته باشم که دربارهی این موضوع دو جور عقیده است، یکی اینکه زنها میگویند: ماه از اینکه هی به آفتاب نزدیک و نزدیک و نزدیکتر شد هیچ منظور خاصی نداشت، اما عقیدهی مردها درست برعکس عقیده زنهاست.
مردها میگویند: ماه مخصوصا آنجور چرخید و جلو آمد برای اینکه خودش را به آفتاب نزدیک کند. عقیده دیگر هم این است که میگویند: آفتاب چراغ را خاموش نکرد بلکه ماه را جلوی صورت خودش نگه داشته بود این بود که هوا تاریک شد.
به هر حال ما کاری به این دو جور عقیده نداریم. همینقدر میدانیم که آفتاب ماه را بغل کرد و یهو برای اولین بار در دنیا همه جا تاریک شد...
بله























یه قسمت دیگه خوبیش این بود که بالاخره یک نفر هم نظرم پیدا شد که بگه ماه زنه و خورشید مرد.
ولی نمیدونم از این داستان چی فهمیدم. اینکه هر چی عقده تو ادما به وجود اومده از همین ماه و افتاب دراومده؟
اگه زنت پسر نزایید که فامیلی بیخودت رو روی بچه هاش بزاره پس مستحق فحش و بدوبیرا و به قول یکی از خوانندهها اسیدپاشیه؟ و حتی دختراشم بگن وای وای زنی که پیر بشه و افریته به چه درد شوهرش میخوره همه باهات قهریم چون دیگه خوشگل نیستی که به درد بابامون بخوری؟ اینکه این وظیفه زنه که شرمنده باشه از خوشگل نبودنش و به هزار شکلی بزک دوزک کنه خودش رو و حق بده به شوهرش که اونو نخواد؟
بالاخره یه داستانه شایدم یه افسانه شفاهی بوده من نمیدونم ولی خداییش من که نفهمیدم.