صدای جیغی در تاریکی؛ آغاز یک کابوس... کتاب صوتی تهران، کوچه اشباح اثر سیامک گلشیری، نخستین جلد از مجموعهی پنجگانهی خونآشام، یک داستان صوتی ترسناک با عناصر فراطبیعی و معمایی است. ماجرا از یک جشن تولد و تصمیم سادهی دو نوجوان برای بازگشت به خانه آغاز میشود؛ اما شنیدن صدای جیغ زنی در دل شب و مواجهه با سایههایی ناشناس، مسیر بازگشت را به تجربهای هولناک تبدیل میکند.
دربارهی کتاب صوتی تهران، کوچه اشباح
داستان با یک تماس تلفنی مرموز شروع میشود. سیامک گلشیری، نویسندهی سرشناس، با صدایی دورگه و خسخسکنان مواجه میشود که او را برای قراری فوری به اتوبان چمران تهران میکشاند. اجرای شنیدنی این داستان صوتی ترسناک، شما را به قلمرو وحشت و خیال در میان کتابهای ترسناک ایرانی میبرد. آرمان سلطانزاده، مریم پاکذات و خود نویسنده، هر یک با اجرای شخصیتهای داستان و انتقال لحن و احساس آنها، به جان گرفتن فضای وهمآلود و شکلگیری تعلیق در روایت کتاب صوتی تهران، کوچه اشباح کمک میکنند.
در آن نیمهشب سرد، مردی جوان، قدبلند و سیاهپوش با چهرهای بینهایت سفید و دندانهایی شبیه گراز، کیفی حاوی دستنوشتههای خوفناک خود را به گلشیری میسپارد تا آنها را منتشر کند. مرد سیاهپوش پیش از آنکه در تاریکی ناپدید شود، خود را «دراکولا» مینامد. این دستنوشتهها مبنای انتشار جلد اول مجموعه کتاب خون آشام سیامک گلشیری است؛ یک داستان صوتی ترسناک با فضاسازی وهمآلود که افسانهی خون آشامها را به کوچهها و خیابانهای آشنای تهران میآورد و مرز میان واقعیت و کابوس را در هم میشکند.

تهران، کوچهی اشباح؛ کابوسی در قلب پایتخت
یک هلیکوپتر کنترلی، کادوی درجهیک عمه خانم به آرش است؛ عمهی سخاوتمند بعد از کلی گشتوگذار، بهترین و گرانترین نوع این اسباببازی را از پاساژی در شهرک غرب تهران برای برادرزادهی دلبندش خریده است. راوی داستان با نقشهای حسابشده میخواهد فرصتی برای بازی با آن هلیکوپتر زیبا پیدا کند. او به بهانهی درس خواندن برای امتحان تاریخ فردا، رضایت مادر آرش را جلب میکند تا همراه دوستش از خانه بیرون برود؛ هلیکوپتر هم همراه آنهاست! اما این گردش کوتاه، خیلی زود از مسیر عادی خود خارج میشود.
صدای جیغ زنی در تاریکی و سایههایی که در کوچههای خلوت محله حرکت میکنند، سکوت شب را به وحشتی نفسگیر تبدیل میکنند. کتاب تهران، کوچه اشباح نشر افق، با همین نشانههای مرموز، دو نوجوان را به ماجرایی پیشبینیناپذیر میکشاند. سیامک گلشیری در این داستان تخیلی نوجوان، با بهرهگیری از عناصر وحشت و تعلیق، فضایی میسازد که در آن اتفاقات غیرعادی به تدریج جای خود را به تهدیدهای جدی و هراسآور میدهند.
معمای پسری که ناپدید شد
آرش در تاریکی کوچه، از ناپدید شدن مرموز پسری به نام فرید و خانهای قدیمی و متروک حرف میزند که همسایهها آن را «خانهی اشباح» مینامند. رازی تاریک که موتور محرک این رمان فانتزی است و کنجکاوی دو نوجوان را برای کشف حقیقت برمیانگیزد.
آنها به سوی عمارت متروک کشیده میشوند؛ اما وقتی متوجه میشوند موجوداتی ناشناس تعقیبشان میکنند، برای نجات جان خود به حیاط خانه پناه میبرند. غافل از اینکه خطر اصلی درست پشت درهای آهنی همین خانه انتظارشان را میکشد. کتاب صوتی تهران، کوچه اشباح سیامک گلشیری، از اینجا وارد کابوسی نفسگیر میشود و هر لحظه به اضطراب و دلهرهی شنوندگان میافزاید.
داستان دراکولا به روایت سیامک گلشیری
بوی نم و خاک، راهروهای پیچدرپیچ و تاریکی خفهکنندهی عمارت، فضای کابوسوار این داستان تخیلی نوجوان را میسازد. راوی در میان دالانهای خانه از آرش جدا میشود و در جستجوی راه خروج، با دختربچهای عجیب با چهرهای به سفیدی گچ، چشمانی سرخ و خطوطی کبود بر صورت روبهرو میشود. اما این تنها موجود هراسانگیز ساکن خانه نیست؛ سایههایی غولآسا و موجوداتی که بر دیوارها و سقفها حرکت میکنند، نشان میدهند که این عمارت متروک رازهای تاریکی را در خود پنهان کرده است.

مخاطبان کتابهای سیامک گلشیری، حتماً نام مجموعهی پنججلدی خون آشام را شنیدهاند. اگر مشتاقید داستان دراکولا را در محیط آشنای شهر تهران تجربه کنید، خرید کتاب صوتی تهران، کوچه اشباح نشر صوتی آوانامه را به شما پیشنهاد میدهیم. جلد اول مجموعه خون آشام، شما را با دنیایی آشنا میکند که در آن افسانههای خونآشامی در دل زندگی روزمره رخنه کردهاند. روایتگری بینقص آرمان سلطانزاده، مریم پاکذات و سیامک گلشیری، تجربهی گوش دادن به این رمان فانتزی را به مراتب جذابتر کرده است.
کتاب صوتی تهران، کوچه اشباح برای شما مناسب است اگر
- بهترین کتابهای ترسناک ایرانی را جستجو میکنید و شیفتهی روایتهایی هستید که با حضور موجودات فراطبیعی، خانههای متروک و اتفاقات مرموز، مرز میان واقعیت و کابوس را محو میکنند.
- میخواهید شنیدن داستانهای ترسناک مجموعه خون آشام سیامک گلشیری را با کتاب خون آشام 1 شروع کنید.
- مایلید داستان دراکولا را در فضایی امروزی و در دل خیابانها و محلههای تهران دنبال کنید و با روایتی متفاوت از افسانههای خونآشامی آشنا شوید.
- سایر کتابهای سیامک گلشیری را خواندهاید و قلم این نویسنده را میپسندید.
در بخشی از کتاب صوتی تهران، کوچه اشباح: کتاب اول مجموعه خون آشام میشنویم
آهسته آرش را صدا زدم. توی دلم تا میتوانستم بد و بیراه نثارش کردم که کارِمان را به اینجا کشانده. چهقدر گفته بودم بگذارد از اینجا برویم. چرا اصلاً اینقدر اصرار کرده بودم بیاید خانهمان؟ چرا؟ خاکبرسرِ خودش و هلیکوپترش. همان وقت بود که متوجه شدم هلیکوپتر دستم نیست. دست آرش هم نبود. با خودم گفتم حتماً گذاشتمش توی حیاط، اما یادم افتاد موقع پریدن توی حیاط، چیزی دستم نبود. مطمئن بودم که بیرون مانده. همانوقت که دویده بودم طرف خانهی روبهرویی، از دستم افتاده بود. باز آن باد ملایم را حس کردم و همان لحظه پایم به چیزی خورد. خم شدم و دستم به جسم سردی خورد که احساس کردم سنگ است. دستم را کشیدم رویش. پله بود. نزدیک بود از خوشحالی پر دربیاورم. آهسته آرش را صدا زدم، اما هیچ جوابی نداد. با خودم گفتم حتماً از همین پلکان بالا رفته.
پایم را گذاشتم روی اوّلین پله و هر دو دستم را به اینطرف و آنطرف دراز کردم. دست چپم به نردهی آهنی سرد و ضخیمی خورد و آن را محکم گرفتم. داشتم خیلی آهسته پلهها را بالا میرفتم که صدایی شنیدم که توی راهپله پیچید. فکر کردم از پشتسرم است. شاید هم از بالا بود. شاید آرش رسیده بود آن بالا و داشت درِ پشتبام را باز میکرد.اما بعد با خودم گفتم نکند دستگیرهی درِ راهرو بوده. نکند آن دو نفر آمدهاند تو.
داشتم تندتند از پلکان بالا میرفتم. کمی بعد پلهها تمام شدند و من هنوز داشتم باد ملایم را حس میکردم. دوباره صدایی شنیدم. گوشهایم را تیز کردم. به صدای ناله میمانست. دستم را محکم گرفته بودم به نردهی فلزی و داشتم گوش میدادم، داشتم با تمام وجودم گوش میدادم. صدای گریه بود. یک نفر داشت آن بالا گریه میکرد.
بله





























