چرا آنها شاد باشند و بخندند، اما من نه؟ این پرسش راوی کتاب صوتی حصیر اثر مارکوس مالت است؛ یک رمان روانشناسی معرکه که شما آن را با روایت هنرمندانهی هوتن شکیبا میشنوید. داستان دربارهی مردی است که پس از مرگ همسرش بر اثر سرطان، باید به تنهایی از دو پسر خردسالش مراقبت کند؛ اما او بهجای مواجهه با سوگ و فقدان، درگیر وسواس فکری و حسادت به زندگی دیگران میشود.
دربارهی کتاب صوتی حصیر
مرد با خودش میگوید: «زنم نادین بسیار زیبا بود و من این را هر روز به او میگفتم؛ اما او باور نمیکرد؛ شاید هم وانمود میکرد که باور نکرده که باز هم این را از من بشنود. چقدر دامن به او میآمد و این را به او گفته بودم؛ اما او اغلب شلوار میپوشید. او حتی وقتی موهای سرش ریخت و وزن زیادی از دست داد هم زیبا بود.»
این خاطرات کوچک، در نگاه اول، از دلبستگی مرد به همسر ازدسترفتهاش حکایت دارند؛ اما ذهن او بهجای پذیرش فقدان، در جستجوی مقصری برای بدبختیهایش است. راوی کتاب صوتی حصیر نوشتهی مارکوس مالت، با وسواس فکری میاندیشد: «همه چیز تقصیر این خانه است؛ این خانه با بالکنش!» از نظر او، نیهای حصیری بالکن شوماند و خانهای که در آن زندگی میکند سرچشمهی تمام مصیبتهایش است. در مقابل، خانهی روبهرویی درست همان چیزی را دارد که او از دست داده؛ خانوادهای که ظاهراً خوشبختند و زندگیشان بیدغدغه پیش میرود.

حصیر؛ رمان روانشناسی دربارهی تاریکی ذهن
شخصیت اصلی کتاب صوتی حصیر اثر مارکوس مالت، در ابتدا مردی سوگوار به نظر میرسد که هنوز در خاطرات همسرش زندگی میکند. اما این سوگ بهتدریج به نوعی وسواس فکری تبدیل میشود. او بهجای آنکه فقدان همسرش را بپذیرد، میکوشد زندگی ازدسترفتهاش را در خانهی دیگری از نو بسازد؛ آن هم با تصاحب خانهای که به نظرش همه چیز در آن درست و سر جای خودش است.
مرد همسایه همسنوسال اوست؛ همسرش سالم و سرحال است، موهایش هنوز پرپشت است و دختر پنجسالهشان نیز شاداب و سلامت به نظر میرسد. این تصویر برای راوی به مقایسهای عذابآور تبدیل میشود. چرا همسایه باید همسرش را در کنار خود داشته باشد و از زندگی خانوادگیاش لذت ببرد، درحالیکه او باید با جای خالی نادین و مسئولیت بزرگ کردن دو فرزند تنها بماند؟ بهتدریج، خانهی روبهرویی در ذهنش از یک ساختمان معمولی فراتر میرود و به نماد خوشبختیای بدل میشود که تصور میکند حق او بوده است.
گروتسک در ادبیات؛ منطق نامعقول مارکوس مالت
راوی کتاب حصیر نشر چشمه سرانجام به این نتیجه میرسد که برای بازگرداندن خوشبختی، باید خانهی همسایه را به دست بیاورد. پیشنهاد عجیبش برای معاوضهی خانهها رد میشود، اما او دستبردار نیست. حالا تصمیم گرفته است کلید خانه را بدزدد. عکسهای نادین باید روی دیوارهای خانهی خوشبختی بدرخشند! از اینجا به بعد با نوعی از گروتسک در ادبیات مواجه میشویم؛ جایی که وسواس فکری، رفتارهای نامعقول و گاه هولناک، در ذهن شخصیت اصلی صورتی منطقی و حتی موجه پیدا میکنند.
مارکوس مالت با ساختن راویای که نمیتوان به برداشتها و قضاوتهایش اعتماد کرد، تصویری پرتشویش از سوگواری، حسادت و خودفریبی به دست میدهد. در کتاب صوتی حصیر با صدای هوتن شکیبا، وارد ذهن مردی میشوید که در تلاش برای بازپسگرفتن خوشبختی ازدسترفتهاش، مرز میان واقعیت و توهم را کمکم از دست میدهد. موقعیت گروتسک این رمان روانشناسی، داستان را هم غریب و گاه مضحک میکند و هم بهتدریج به تجربهای هولناک بدل میسازد.

واقعیت در هیئت کابوس؛ روایت وسواس فکری
افکار وسواسگونهی راوی از ناتوانی او در کنار آمدن با سوگ و فقدان و مقایسهی مداوم زندگی خود با خوشبختی ظاهری همسایهها شکل میگیرد. او یک لحظه آرامش ندارد. برای تولد دختر همسایه وافل میپزد و همزمان تمام زندگی آنها را زیر نظر دارد. فکر میکند اگر بتواند خوشبختی همسایهها را از آن خود کند، فقدان خودش هم جبران خواهد شد. در منطق آشفتهی او، خوشبختی دیگران چیزی نیست که بتواند تحمل کند؛ انگار اگر خودش خوشبخت نباشد، هیچکس دیگری هم نباید باشد.
با خرید کتاب صوتی حصیر نشر صوتی رادیو گوشه، یکی از بهترین رمانهای روانشناختی را با صدای دوستداشتنی هوتن شکیبا تجربه کنید. ترجمهی روان مارال دیداری نیز شما را با نثر و فضای این داستان تلخ و غریب همراه میکند.
کتاب صوتی حصیر برای شما مناسب است اگر
- بهترین رمانهای روانشناختی را جستجو میکنید و شیفتهی روایتهایی با فضای مالیخولیایی و خیالزده هستید.
- کتابهای صوتی با صدای هوتن شکیبا را جستجو میکنید و از شنیدن روایتهای متفاوت شخصیتمحور لذت میبرید.
- به داستانهای روانشناختی دربارهی سوگ، حسادت و وسواس فکری علاقه دارید؛ روایتهایی که مرز میان واقعیت و خیال را به چالش میکشند.
در بخشی از کتاب صوتی حصیر میشنویم
گمونم مرده آدم خوبیه. خب... منم آدم خوبیم! هیچوقت به کسی بدی نکردم. همینشو نمیفهمم دیگه. میگم... نکنه کار، کار این خونه باشه. خیلی وقت پیش یه فیلمی دیده بودم، جریانش بداقبالی و این حرفا بود. میگم نکنه این جور چیزا واقعاً وجود داشته باشه؟ اگه ما اون روبهرو زندگی میکردیم و اونا جای ما بودن، اون وقت چی میشد؟ شاید مریضیه نصیب زن اون میشد. کسی چه میدونه؟ خیلی به این جور چیزا اعتقاد ندارم؛ ولی... خب وقتی خوب نگاه میکنی، میبینی دلیل دیگهای هم پیدا نمیشه. بعضیها میگن به خاطر زندگیهای گذشتهمونه. بدون این که خودمون خبر داشته باشیم، داریم تاوان بدیهایی رو پس میدیم که تو زندگی قبلیمون کردیم. همین چند شب پیش، یه زنه داشت تو تلویزیون تو یه برنامه همینارو میگفت. از روح و ماوراءالطبیعه و این جور چیزا حرف میزد. قبلاً این جور برنامهها رو نگاه نمیکردم؛ خوشم نمیاومد. حالا وقتی میبینم داره پخش میشه، کانالو عوض نمیکنم.
بله




























