با کتاب صوتی داستانهای فکری زیرخاکی همراه شوید تا کلی گنج از جنس فلسفه پیدا کنید! الناز معتمدی، زهرا حمیدی مقدم و گروه نویسندگان، این مجموعه داستان کوتاه را با هدف آموزش تفکر انتقادی در کودکان و نوجوانان نوشتهاند. اگر شما هم میخواهید با پرسشگری به دنیای اطراف نگاه بیندازید، جوابها را زیرورو کنید و با دوستانتان به بحث و گفتگو بنشینید، کافیست به دنیای زیرخاکیها سری بزنید.
دربارهی کتاب صوتی داستانهای فکری زیرخاکی
کرمان یک کرم خاکی است، یک دوست کوچک با درسهای بزرگ! در هر قسمت از کتاب صوتی داستانهای فکری زیرخاکی که یک مجموعه داستان فلسفی برای کودکان و نوجوانان است، قرار است با یک ماجرای بامزه و کوتاه همراه شویم؛ داستانهایی که در نگاه اول ساده هستند، اما در حقیقت میتوان ساعتها دربارهی موضوعشان با یکدیگر حرف زد.
وقتی اسم فلسفه به زبان میآید یاد کتابهای قدیمی و قطور میافتیم، از آن کتابها که وقتی صفحاتش را باز میکنید گرد و خاک از آن بیرون میزند! خیلیها فکر میکنند فلسفه مخصوص آدمبزرگهاست؛ از آن آدمهای اخمو که همیشه با دستی زیر چانه مشغول فکر کردن هستند. البته با شنیدن این کتاب، متوجه خواهید شد که اینطورها هم نیست. فلسفه دانشی شیرین است، به شیرینی یک آبنبات رنگی.

با کرمان و داستانهای فکری زیرخاکی آشنا شوید!
کرمان زیر خاک زندگی میکند، یک کرم بامزه و کنجکاو که همیشه سوالات زیادی در سرش دارد. او در هر داستان از این مجموعه با یک موقعیت تازه روبهرو میشود؛ از آن موقعیتها که کلی علامت سوال بالای سر آدم میسازند. «اگه تو جای کرمان بودی، چی کار میکردی؟» وقتی به کتاب صوتی داستانهای فکری زیرخاکی گوش میدهید حتما این سوال را بارها از خود میپرسید و به جواب آن میاندیشید.
گاهی بزرگترین فکرها، از کوچکترین قصهها شروع میشوند. در یکی از این قصهها کرمان یک پوست مار پیدا میکند و آرزو میکند که یک مار شود. در داستان دیگر کرمان به همراه خانواده مجبور میشود به یک گلدان سرامیکی نقل مکان کند و در قصهی بعدی کرم کوچولوی ما به خاطر بویی وسوسهانگیز تصمیم میگیرد وارد یک زردآلو شود. در دل هر یک از این قصههای ساده مفاهیمی مثل مدیریت هیجانات، تفکر حل مسئله و تفکر مشارکتی پنهان شده است.
تازه ماجرای کرمان، با ورود یک پسربچهی بازیگوش به نام کامران جالبتر نیز خواهد شد. مامان کرمیلا، بابا کرمولخان و بهترین دوست کرمان یعنی کرمین نیز در این قصهها همراه ما هستند. با دنبال کردن هر قسمت از کتاب داستانهای فکری زیرخاکی نشر ترنگ خواهید دید که آموزش فلسفه به کودکان و نوجوانان چقدر میتواند لذیذ باشد.
فبک را بشناسید! فلسفه برای کودکان و نوجوانان
شما میدانید فبک چیست؟ فبک مخفف عبارت «فلسفه برای کودکان» است، یعنی همان دانشی که به تقویت تفکر منطقی در کودکان کمک میکند و در ضمن باعث میشود بچهها در مواجهه با موقعیتهای تازه، مهارت حل مسئله و خلاقیت بیشتری پیدا کنند.
شما میتوانید با خرید کتاب صوتی داستانهای فکری زیرخاکی یک فرصت عالی برای تقویت تفکر منطقی در نوجوانان بسازید. شما همچنین میتوانید دربارهی موضوع هر قصه با کودک خود صحبت کنید یا حتی همراه او و دوستان یک گروه فبک بسازید. مطمئن باشید با کرمان و دیگر دوستان کوچکش کلی ایدهی تازه برای اندیشیدن پیدا میکنید.
این کتاب با تلاش جمعی از نویسندگان در نشر ترنگ تهیه شده است و با صدای رها محمدزاده برای شما روایت میشود.
کتاب صوتی داستانهای فکری زیرخاکی برای شما مناسب است اگر
- به دنبال ایدههای تازه برای گفتگوی کودکان 6 تا 8 سال و تشویق آنها به تفکر عمیق هستید.
- میخواهید فرصتهای جدیدی برای تقویت تفکر منطقی در کودکان بسازید و لذت بردن از فلسفه را با آنها تمرین کنید.
- دوست دارید فرایند آموزش مهارتهای زندگی به کودکان را با بازی و قصهخوانی ترکیب کنید.
در بخشی از کتاب صوتی داستانهای فکری زیرخاکی: ویژه فلسفه برای کودکان و نوجوانان، پانزده داستان همراه با راهنما و سی بازی و فعالیت خلاقانه میشنویم
کرمان، کرم خاکی باغچه، یک روز جمعه همراه پدرش، کرمولخان، در اعماق خاک روی ریشههای وسط خانه نشسته بودند. کرمولخان از تلویزیون برنامهی «ورزش و کرمها» را تماشا میکرد. کرمان هم کتابهایش را باز کرده بود و تکالیف مدرسهاش را انجام میداد. مامان کرمیلا هم تو آشپزخانه، ملاقه به دست، پای قابلمهی غذا ایستاده بود. آشِ برگ بار گذاشته بود. همینطور که آش را هم میزد، ناگهان اتفاق خیلی بدی افتاد. قطرههای آب به شدت روی سرش و قابلمهی غذا ریخت.
مامان کرمیلا که عصبانی شده بود، ملاقهای که تو دستش بود را تو قابلمه پرت کرد و به طرف سالن پذیرایی که با ریشههای گیاهان تزیین شده بود رفت و با صدای بلند گفت: «این باغچه پوسیده شده، دیگه تحمل ندارم. نمیتونم اینجا زندگی کنم. مرد! آخه تو چرا انقدر بیخیالی؟ پاشو یک تکانی به خودت بده، فکری بکن به حال این زندگی!»
کرمولخان با یک تکه چوب تلویزیون را خاموش کرد و گفت: «چی شده زن؟ چرا داد و بیداد میکنی؟»
مامان کرمیلا که از بیخیالی کرمولخان حوصلهاش سر رفته بود، با صدای بلند جیغ کشید: «اه! تازه میگی چی شده؟ یعنی نمیبینی؟ سر و صورتم رو ببین، خیسِ خیس شده! از صبح تا حالا پای قابلمهی غذام. بیا برو یک نگاهی بنداز، هر چی آب و خاکه ریخته تو غذا!»
بله



































