ماجرای دختری روستایی که با یک گرگ دوست میشود! کتاب صوتی گرگ زخمی نوشتهی علیرضا ملکی سورکوهی را با صدای زهرا غلامی بشنوید و ببینید مهربانی با حیوانات چقدر میتواند روی تمام جوانب زندگی ما اثرگذار باشد. این داستان صوتی کودکانه در فضایی روستایی روایت میشود و صمیمیت آن باعث میشود همه با آن ارتباط برقرار کنند.
دربارهی کتاب صوتی گرگ زخمی
آذر وقتی به انبار علوفه سر میزند، گرگی زخمی را میبیند که یک گوشه برای خودش خوابیده. او ابتدا میترسد؛ چوب دستیاش را برمیدارد تا از خودش دفاع کند، اما گرگ نا و توان حرکت ندارد. آذر دلش میسوزد. با خودش میگوید آخر مگر میشود برای یک حیوان وحشی دل سوزاند؟ اما دلش به این حرفها بدهکار نیست. کتاب صوتی گرگ زخمی اثر علیرضا ملکی سورکوهی، با این روایت ساده و دلنشین ادامه پیدا میکند.
آذر به گرگ غذا میدهد و حسابی مراقبش است. گرگ انگار این مهربانی آذر را فهمیده و با قدردانی به او نگاه میکند. علیرضا ملکی سورکوهی با نگاشتن کتاب گرگ زخمی انتشارات متخصصان، قصد داشته است به مفاهیمی مانند دوستی، اعتماد، مهربانی و مسئولیتپذیری در کودکان بپردازد و در این کار هم موفق بوده است.
گرگ زخمی؛ داستانی دربارهی مهربانی با حیوانات
گرگ کمکم حالش خوب میشود و میرود سراغ زندگی خودش. آذر با خودش فکر میکند که آیا در آینده همین گرگ اصلاً او را به یاد میآورد؟ اما اتفاقی که در ادامه میافتد، به کل نظرش را دربارهی دوستی با حیوانات تغییر میدهد. شما هم با خرید کتاب صوتی گرگ زخمی اثر علیرضا ملکی سورکوهی، میفهمید که مهربانی همیشه بهترین انتخاب است؛ انتخابی که دلها را روشن میکند و لبها را پر از لبخند.
کتاب صوتی گرگ زخمی برای شما مناسب است اگر
- به دنبال یک قصه صوتی کودکانه مناسب برای سنین 6 تا 12 سال هستید.
- داستانهای صوتی جذاب برای آموزش مهربانی به کودکان را جستجو میکنید.
- کودک شما به داستانهای حیوانات علاقهمند است و میخواهید او را با یک کتاب صوتی زیبا و هیجانانگیز، خوشحال کنید.
در بخشی از کتاب صوتی گرگ زخمی میشنویم
روزها میگذشت و آذر در کارهای طویله و نگهداری گوسفندان به پدرش کمک میکرد. گرگ نیز همچنان داخل انبار علوفه بود و آذر از او مراقبت میکرد. کمکم حال گرگ بهتر شد و میتوانست حرکت کند؛ حتی مثل سگ گله به آذر عادت کرده بود و زمانی که آذر برایش غذا میبرد، با او بازی میکرد و آذر هم از او نمیترسید.
وقتش رسیده بود که گرگ رها شود. آذر در انبار را باز کرد و گرگ بیرون آمد. گرگ به آنجا خو گرفته بود و دوست نداشت که انبار را ترک کند. مهربانیهای آذر بر او اثر گذاشته بود، ولی آذر به خوبی میدانست که گرگ باید در جنگل و صحرا و با همنوعان خود زندگی کند و نمیتواند در کنار حیوانات اهلی و انسانها زندگی خوبی داشته باشد. هر طور شده بود، گرگ را به سمت صحرا فرستاد، در حالی که بغض گلویش را گرفته بود و اشک در چشمانش جمع شده بود.
بله



























