نقد، بررسی و نظرات کتاب صوتی شبهای روشن - فئودور داستایوفسکی
4.5
66 رای
آریا آزادپور
۱۴۰۵/۰۶/۰۲
20
شبهای روشن را اغلب با عشق یکطرفه و دلشکستگیاش میشناسند، اما گمان میکنم این خوانش تنها لایهای از روی آن را ورق میزند. ارزش واقعی این رمان کوتاه، نه در روایت عاشقانهای که به سرانجام نمیرسد، که در مواجههی تراژیک انسان مدرن با مسئلهی «زیستن» است. داستایوفسکی در این اثر جوان، پیش از آنکه رمانهای فلسفی-روانشناختی عظیم خود را بنویسد، چکیدهی معمای هستی را در مناسبات چهار شبانهی یک رویاپرداز و یک دختر جا داده است. راوی بینام، نه صرفاً یک عاشق پیشهور، که نمونهی کامل «انسان اگزیستانسیال» پیش از پیدایش این اصطلاح است. او در شهری زیست میکند که مظهر مدرنیتهی بیروح است و تنهاییاش ریشه در گسست بنیادین از واقعیت دارد. پناه بردن او به خیال، یک نقص شخصیتی نیست، بلکه راهبردی وجودی برای بقاست؛ او با خلق جهانی موازی، غبار روزمرگی و بیمعنایی را از چهرهی زندگی میزداید. اینجا تقابل اصلی، میان او و ناستنکا نیست، بلکه میان «ذهن خیالپردازِ رها از زمان» و «جهان واقعیِ پایبند به قراردادها»ست. ناستنکا، با تمام لطافتش، نمایندهی همان نظم عینی و پیشپاافتادهای است که راوی از آن گریزان است. او به دنبال تحقق عشقی زمینی و متعهدانه است، درحالیکه راوی شیفتهی خودِ فرآیند عاشقی و امکان رؤیاپردازی در دل آن است. به گمانم، نقطهی اوج داستان، لحظهای نیست که ناستنکا به آغوش معشوق قدیمی بازمیگردد، بلکه صبحگاه روز بعد، زمانی است که راوی با «یک دقیقهی تمام شادکامی» در سینه، بار دیگر به پوستهی تنهایی خود بازمیگردد. این پایان، اقرار به شکست نیست؛ پیروزی تلخِ آگاهیای است که میداند عشق واقعی، حتی اگر نافرجام باشد، میتواند لحظاتی از زیستن اصیل را به ارمغان آورد.
چقدر خوانش با احساس قوی و تاثیر گذار بود واقعا سپاس واقعا این قدر احساسات ام در فراز و نشیب بود که هنوز تو یک حالت بوت و تعجب هستم چقدر زیبا عشق رو به تصویر کشید چقدر زیبا رابطه واقعی رو به تصویر کشید چقدر زیبا تر یک انتظار یک انتخاب یک همراه ای رو به تصویر گشیده شد و چقدر زیبا تر خداحافظ ای یک عاشق واقعی یک خداحافظ ای با حرکت با محبت بدون حس عذاب وجدان بدون حس تلخ بدون گناه به تصویر کشید چقدر زیبا رسیدن باهم بودم و عذرخواهی نشان میده واقعا کلمه کلمه اش به روح و جسم جان میشینه و چقدر کتاب خوب خوب چون به آدم یاد میده خوب بودن و چقدر همه چیز زیبا به تصویر کشیده شده بود جوری که من حس کردم یک فیلم یک شخص سوم تو داستانم عالی عالی فقط می خواهم بگم هنوز گیج منگم هنوز یک حالی ام چیزی برای نوشتن ندارم جز بگم از دست نده این کتاب که در حق روح و جسمت باهم خیانت کردی
داستانی عالی، پر از خشم پنهان، پر از احساسات، پر از ناپایداری از انچه دل میخواهد و عقل با آن در جنگ است. از شخصیت داستا یوفسکی چیزی نمیدانم اما در تمام داستانهایش امید و ناامیدی شدید و جنگ در باور احساسات و تنش با بدست آوردن عشق و از دست دادن آن و پیش و پس رفتن مداوم وجود دارد. به شکل خاصی داستانهای داستایوفسکی متفاوت از بقیه است، حتی اگر ندانی کتابی که میخوانی اثر کیست، از روال داستان، نوع تفکرات و شکل به ظاهر ساده اما پیچیده و عمیق داستان متوجه میشوی این اثر احتمالا از داستایوفسکی است. اما در هر حال داستانی کوتاه اما جذاب و پر احساس بود. ضمن اینکه مثل همیشه داستان با صدای خوبجناب رضوانی استادانه بیان حال و هوای موضوع را به تصویر کشید.
من صرفا نظر شخصی خودم رو میگم و کتاب رو نقد نمیکنم متاسفانه نتونستم اونطور که باقی عزیزان توصیف کردن با کتاب ارتباط بگیرم، البته اگه گویش زیبای گویندگان نبود و کتاب به صورت متن بود به احتمال زیاد دیگه ادامه نمی دادم، در کل همش منتظر یه اتفاق هیجان انگیز بودم و با عشق لحظه ای اونم به اون شدت ارتباط نگرفتم, پایانش رو هم دوست نداشتم، خصوصا زیاده خواهی شخصیت ناستنکا داخل نامه..! به نظرم خیلی بی شرمانه است که با وجود غیرممکن بودن یک عشق از طرف دیگر بخواهیم همچنان به عاشق بودن ادامه دهد!!!!
همانطور که از داستایفسکی شهیر انتظار می رود اثری سلیس روان رمانتیک و جذاب در پیش رو دارید. اگر از صفحات نخستین داستان که با سبکی رویاپردازانه در حال پردازش موضوع اصلیست بگذریم به داستانی عشقی و خواندنی می رسیم، هر چند از نظر شخصی ام در مقاطعی درگیر بیان احساساتی لوس و اغراق آمیز از شخصیتهای داستان خواهید بود. نمی شود به صرف نام داستایفسکی بزرگ چشم از برخی نواقص داستان پوشید. اجرای حرفه ای صداپیشگان نیز واقعا جای تقدیر دارد.
رمان از تنهایی مردی برخواسته که ملاقاتی اشتباهی، معنی عشقی چون شبنم را به او میفهماند. ناستانکا شمعی بر کف دست گدایی که در خانه اشتباهی را کوبیده بود گذاشت اما بعد از چهار شب شمع به آخر رسید و نه تنها نور را کشت بلکه دست مرد را هم سوزاند اما فردای آنروز ناستانکا مرهمی فرستاد و گدا تا آخر عمر خوشحال بود که دست کم یکبار با کوبیدن در اشتباهی هم که شده، آدرس نور را پیدا کرده بود.
«شب های روشن» برای من بیشتر از یک داستان عاشقانه، تجربه ای از تنهایی، دلبستگی و رؤیاپردازی بود. قلم داستایفسکی را واقعاً دوست دارم و این کتاب هم همون ظرافت و عمق روان شناختی خاص آثارش رو داشت. داستان کوتاهیه، اما احساسات و حرف هایی که در دلش دارد تا مدت ها در ذهن آدم می مونه. از آن کتاب هایی بود که بیشتر از اتفاقات داستان، با حال وهوای شخصیت ها و دنیای درونیشون درگیر میشی.
داستانی کوتاه و تأمل برانگیز درباره ی تنهایی، عشق، خیال پردازی و نیاز انسان به ارتباطه. نقطه ی قوت کتاب، بررسی تفاوت میان رؤیا و واقعیت و نمایش احساسات شخصیت اصلی هست. هرچند ریتم آرام و تک گویی های طولانی ممکنه گاهی خسته کننده باشه، اما پایان اثر تأثیرگذار و ماندگاره در مجموع، اثری ساده از نظر داستان، اما عمیق از نظر مفاهیم انسانیست.
کتابهای داستایوفسکی با اینکه متنی ساده و صمیمانه ای دارند، اما چند لایه هستند، این داستان عاشقانه با صدای عالی گویندگان لطفی صد چندان پیدا کرده، داستان شب های روشن تنها یک داستان عاشقانه نیست بلکه رگ های فلسفی و روان شناختی داره و با بیان صمیمانه خود متن و مترجم محترم آن و صدای زیباو گیرای سوگل و تایماز خیلی زیباتر از خوانش متنی او شده
