کتاب کتابچه دلخوشیها، اثری شاعرانه در ستایشِ موهبتهای کوچک زندگی است. راس گای، نویسندهی این کتاب پرفروش نیویورک تایمز، خوشبختیهای کوچکِ زندگی را از دریچهی روایتهایی شخصی به خواننده یادآور میشود. مطالعهی کتاب حاضر، تلنگری برای قدردانی از نعمتهای کوچکی است که در زندگی وجود دارد، اما به چشم نمیآید.
دربارهی کتابچه دلخوشیها
کتابچه دلخوشیها (The Book of Delights: Essays)، منبعی انگیزهبخش برای قدردانی از شگفتیهای زندگی است. راس گای (Ross Gay)، نویسندهی کتاب و برندهی جایزهی کینگزلی تافتس در سال 2016، مطالب انگیزهبخش این کتاب را در قالب دلنوشتهها و خاطرهنگاریهایی شخصی ارائه داده است. نویسنده تلاش کرده تا در مدت یکسال، افکار خود را روزانه در دفتری یادداشت کند. راس گای، به جای تمرکز بر ناخوشیهای زندگی، در این مدت بر نوشتن خوشیهای زندگی تمرکز کرده است. به گفتهی او، نوشتن روزانه دربارهی خوشیهای زندگی باعث شده تا پس از مدتی همواره به خوشیها فکر کند و سوژههایی جدید برای نوشتن داشته باشد.
مطالب کتابچه دلخوشیها با نوشتهای کوتاه دربارهی زادروز چهل و دو سالگی راس گای آغاز میشود. گای در این یادداشت کوتاه، زادروز خودش را به معجزه تشبیه کرده است. نویسنده در ادامهی کتابچه دلخوشیها سعی کرده فاصلهی میان غم و شادی را با نوشتههایی امیدبخش، کاهش دهد و جملههایی انگیزهبخش برای تحمل سختیهای دنیا بنویسد.
کتابچه دلخوشی را انتشارات راوشید با ترجمهی ملیکا تاجور، چاپ و روانهی بازار کرده است.
نکوداشتهای کتابچه دلخوشیها
- دلخوشیهایی که راس گای در این کتاب ستایش میکند (موسیقی، خنده، سخاوت، شعر و طبیعت)، سنگرهایی در برابر قساوتها هستند. به این ترتیب، بیان آنها علاوه بر مسری بودنِ شادیشان، هدفمند و ضروری نیز احساس میشوند. (نیویورک تایمز بوک ریویو)
- این روزنگاشتهای کوچک و دلنشین به شیوهی مونتِنی، شما را شگفتزده میکنند و به چالش میکشند... راس گای، که شاعری برندهی جایزه است، ارزش محدودیتها را میداند: تجربیات او از لذت که روزانه برای یک سال ثبت شدهاند، تنوع زیادی دارند اما الگوهای افشاگرانهای را از طریق بینشهایی دربارهی همه چیز، از طبیعت و بدن گرفته تا نژاد و مردانگی، به دست میدهند. ثمرهی این آزمایش که در آن، باغها و باغبانی استعارهای مکرر و مناسب را فراهم میکنند، گواهی بر تخیل پرورش یافته در شرایط ناخوشایند است. خوشبینی راس گای به همان اندازه که آسان است، نامحتمل نیز به نظر میرسد؛ قلب او مانند کبوتری که در آستانهی پنجرهای با میخهای زنگزده نشسته، آوا سر میدهد. (نیویورکر)
کتابچه دلخوشیها برای شما مناسب است اگر
- به دنبال منبعی برای انگیزه گرفتن در زندگی هستید.
- به مطالعهی دلنوشتههای کوتاه و انگیزهبخش علاقه دارید.
- به اهمیت شکرگزاریِ روزانه در زندگی اعتقاد دارید و میخواهید منبعی انگیزهبخش دربارهی قدردانی از موهبتها مطالعه نمایید.
- میخواهید دیدگاهی مثبتنگر با تمرکز بر لحظات کوچک شادیبخش پیدا کنید.
در بخشی از کتاب کتابچه دلخوشیها: مجموعهای از یادداشتهای شخصی میخوانیم
امروز، سه قلمۀ انجیر رو با هواپیما، از فیلادلفیا به دیترویت قاچاق کردم. حقیقت اینه که هیچ نوع قاچاقی صورت نگرفته، من قلمهها رو که ریشهشون توی یک کیسه کمپوست خیسه، واضح و آشکار دستم گرفتم و آوردم. اما کلمه قاچاق قضیه رو هیجان انگیزتر از چیزی که به نظر میرسه، میکنه (یعنی جابهجا کردن چندتا چوب توی کیسه.)، و بیشتر به حقیقت نزدیکش میکنه، جابهجایی چند موجود زنده برای اینکه هزار کیلومتر اون طرفتر به زندگی ادامه بدن. حتماً چون گفتم قلمۀ انجیرن خودتون این قسمت رو حدس زدین، من لذت رو توی جیبم گذاشتم و دارم جابهجاش میکنم. در واقع الان توی کیسۀ پلاستیکیش داخل محفظه بالای صندلیمه و احتمالاً به خاطر وجود لباسهای کثیفم کمی بو گرفته.
قلمه زدن از اون نوع دلخوشیهاست که دائماً بیشتر و بیشتر میشه، درختی که این قلمههارو ازش گرفتم، در حیاط پشتی خونه مادر استفانیه در فرنچتان، نیوجرسی. خود اون درخت از قلمهای رشد کرده که از یک درخت گرفتمش، پایینتر از دلور در لنگهورنِ پنسیلوانیا. اونجا خونه خانواده دوستم جی بود، پدرش باغچۀ بینطیری داشت؛ توش خیار چنبر، گلابی، هلو، اسفناج و البته انجیر کاشته بود. از آقای لا-اُو خواستم که از انجیرش قلمه بگیرم (داشتن خونهشون رو عوض میکردن و من از فکر اینکه باغچۀ اون خونه دیگه مکان امنی برای من نیست، دلشکسته بودم.)، یادم نیست گفت میتونم یا نه اما من رو برد کنار انجیرها زیر سایۀ درخت بلوط عظیم، کلنگ برداشت و شروع کرد به بریدن.
من با اینکه دست خودم هم سبز بود کمی ترسیدم. (این یک دلخوشی دو شاخهاست، آقای لا-او سنتی گلکاری میکرد، از اون خفنهای قدیمی بود، یکبار یک لاکپشت گرفت و لاکش رو سوراخ کرد، طنابی از سوراخ رد کرد، یک گردوی بزرگتر از سوراخ به طناب وصل کرد و سر دیگه طناب رو به میلهای وسط کاهوهاش بست. اینطوری یک شکارچی همیشه حاضر (اما اسیر) برای حلزونها داشت. این قسمت دلخوشی نیست. دلخوشی اینه که رفیقم جی، نصف شب طناب رو برید و لاکی رو با دوچرخه (یک دستی و بدون کلاه ایمنی.) به یکی از شاخههای نهر نشامنی برد، نهر برای لاکی بیچاره مثل رود اردن بوده.
بله

















