سرباز خبردار ایستاد. به دختر قول داد که تا زمانی که او در مسیر نگاهش حضور دارد همینطور خبردار بایستد. در این لحظه فرماندهی سرباز فقط دختر است که دارد دور و دورتر میشود. کتاب کسی برای قاطر مرده گریه نمیکند نوشتهی محمدجواد جزینی مجموعهای از داستانهای کوتاه است که همگی از ساختار روایی خطی و سبک واقعگرایی تبعیت میکنند. موضوع این داستانها گوناگون است؛ از اجتماعی و عاشقانه گرفته تا جنگی و درام.
دربارهی کتاب کسی برای قاطر مرده گریه نمیکند
خودش خواست که میش باشد. لیلی اول به او گفته بود که «تو گرگ باش و من میش»، اما او اصرار کرد که گرگ نباشد. لیلی هم که حوصلهاش از این گفتوگوی تکراری سر رفته بود، به دنبالش دوید و او را خورد. بههمین راحتی. او حالا دارد از درون شکم لیلی با ما سخن میگوید؛ البته خودش اینطور ادعا میکند! کتاب کسی برای قاطر مرده گریه نمیکند مجموعهای از داستانهای کوتاه است که به قلم محمدجواد جزینی نوشته شدهاند.
فضای این داستانها بسیار شبیه به زندگی واقعی ما هستند. اتفاقات بد و عجیب یکی از پی دیگری رخ میدهند اما مثل اینکه که دیگر عادی شدهاند. شخصیتهای قصهها از رخ دادن آنها تعجب نمیکنند و حتی چندان ناراحت هم نمیشوند! مثلاً در داستان کسی برای قاطر مرده گریه نمیکند که نام کتاب نیز از روی همین قصه انتخاب شده است، با رنجی مطلق مواجه هستیم. گروهی از آدمها همراه با قاطرهایشان مشغول بالا رفتن از کوهی پر از برف هستند. اوضاع هیچکس خوب نیست. در این بین، اتفاقی بسیار تلخ رخ میدهد که طبیعتاً باید جمعیت را متأثر کند، اما چنین اتفاقی نمیافتد. گروه بهسرعت به مسیر خود ادامه میدهند و انگار نه انگار که شاهد واقعهای دردناک بودهاند.
کتاب کسی برای قاطر مرده گریه نمیکند ما را با قصههایی روبهرو میکند که میتوانیم آنها را در ذهن خود تجسم کنیم و این یعنی محمدجواد جزینی از قدرت نویسندگی و توصیف بالایی برخوردار است. داستانهای کوتاه این کتاب اغلب بیشتر از 7-8 صفحه نیستند و ترکیبی از مضامین عاشقانه، اجتماعی و انتقادی را در برمیگیرند. ساختار روایی آنها نیز از شیوهی رئالنویسی پیروی میکند. این کتاب بههمت انتشارات ققنوس منتشر شده است.
کتاب کسی برای قاطر مرده گریه نمیکند برای چه کسانی مناسب است؟
کتاب حاضر برای علاقهمندان به داستانهای کوتاه مناسب و خواندنی است.
در بخشی از کتاب کسی برای قاطر مرده گریه نمیکند میخوانیم
صداى رگبار گلوله آمد. نزدیک بود.
گفت: «ما را دیدهاند. باید برگردیم.»
گفتم: «بگذار فقط یک عکس بیندازم براى عالیه.»
گفت: «فقط زود باش.»
دوربین را گرفتم طرف کارخانه. بعد چرخاندم طرف نخلهاى دور. بعدش نهر خشکشده.
گفت: «انداختى؟»
گفتم: «نه.»
صداى گلوله آمد. از نزدیکمان رد شد.
گفت: «دیدهبانهاشان ما را دیدهاند. حالاست اینجا را بزنند.»
دویدیم. کلاه آهنى از سرم افتاد. از خاکریز رد شدیم. گلولهها همانجا که ایستاده بودیم، زمین مىخورد.
وقتى مىخواست موتور را روشن کند پرسید: «بالاخره عکس انداختى؟»
گفتم: «نه. اما عکس ناصرم همانجا افتاد.»
ایستاد. خیره نگاهم کرد. گفت: «همینجا باش مىروم مىآورمش.»
دستش را گرفتم.
گفتم: «نه، نمىخواهد بروى. بهتر که گم شد. عالیه هر وقت چشمش مىافتاد به این عکس گریه مىکرد.»
سوار شدیم. راه افتادیم. از برج دیدهبانى بلند گذشتیم و بعد رسیدیم به سهراه مرگ.
بله



















