شهاب الدین عباسی در کتاب بر لب دریای وجود، کوشیده تمام قصهها و حکایتهایی که مولانا جلال الدین محمد بلخی در آثارش به شکل پراکنده روایت کرده بود را گردآوری کند و در کنار هم ارائه دهد. این کتاب دربردارندهی 171 قصهی اخلافی و عرفانی است که مولوی در چند کتاب مهمش، یعنی فیه ما فیه، مکتوبات و مجالس سبعه آنها را بازگو کرده بود.
دربارهی کتاب بر لب دریای وجود
مولانا جلال الدین محمد بلخی، یکی از بزرگترین عرفا و شعرای فارسیزبان، در قرن هفتم هجری قمری به دنیا آمد. او که از خانوادهای فرهیخته و صاحب علم بود، همیشه تحت تأثیر پدرش و کتابهای او قرار داشت. با اینکه او طبعی آرام و صلحطلب داشت، اما کودکیاش با حملهی مغولها به ایران و یکی از پرآشوبترین دورههای این سرزمین مصادف بود. اینچنین بود که محمد و خانوادهاش دیارشان بلخ را ترک کردند و به سفری طولانی رفتند. شاید همین سفر و زندگی در سرزمینهای مختلف بود که نگاه یگانه و منحصربهفردش به زندگی را شکل داد. خانوادهی او نهایتاً به قونیه رسیدند و در آنجا سکنی گزیدند. مولوی حدوداً 20ساله بود که پدرش را از دست داد. پس از آن، جلال الدین تلاش کرد به تحصیل علوم و دین بپردازد تا بتواند جا پای پدر بگذارد. سالها بعد، او از شاخصترین چهرههای دینی و علمی قونیه بود و آوازهاش در سرزمینهای زیادی پیچیده بود. اما با ورود شمس تبریزی دنیای او تغییر کرد. رومی که شیفته این مرد عارفمسلک شده بود، درس و وعظ را رها کرد و به شعر و عرفان روی آورد. این تأثیر تا پایان عمر با مولانا بود و از او ادیب و شاعری بیهمتا ساخت. رومی در کنار شعر، قصهها و حکایتهایی هم برای دوستان و شاگردانش نقل میکرد. در برخی از آثار بهجایمانده از او، میتوان این روایتها را دید و خواند. مولوی در این قالب هم اندیشهها و علاقهمندیهای همیشگیاش را پی گرفته بود و از اخلاقیات و معنویات و انسان و زندگی میگفت. شهاب الدین عباسی در کتاب بر لب دریای وجود، این قصهها و حکایتها را گردآوری کرده است. عباسی به سراغ سه کتاب مهم مولانا، یعنی فیه ما فیه، مکتوبات و مجالس اربعه رفته و از درون آنها، بیش از 170 قصه را یافته و در کنار هم آورده است.
مولانا اساساً شاعری قصهپرداز و قصهگو است. اثر سترگ و جهانی او، مثنوی معنوی، مصداق همین مدعاست. مولوی بهخوبی این شیوهی روایی را میشناخت و میدانست مخاطبش حکایت را درک میکند و با کمک آن میتواند به کنه مطلب پی ببرد. در مثنوی هم او بارها این فرم را با شعر ترکیب کرد و به نتیجه رسید. رومی اما گاهی مستقیم و بیواسطه قصه میگفت و الزاماً آن را به قالب شعری نمیبرد. داستانها و حکایتهای او تا حد زیادی به تمثیل نزدیک میشوند و استعارهای از مفاهیم والا و انسانی و معنوی هستند. به خاطر همین رویکرد است که اکثر مخاطبان عمیقاً با آن ارتباط برقرار میکنند. شهاب الدین عباسی در کتاب بر لب دریای وجود، پسازاینکه شرح مختصری از زندگی مولوی گفت، آثار منثور او، فیه ما فیه، مکاتبات و مجالس اربعه را معرفی میکند. عباسی در ادامه از هرکدام از این کتابها دهها روایت و حکایت ارائه میدهد. قصههایی که گاه بسیار کوتاه و موجز، در حد چند جمله هستند.
کتاب بر لب دریای وجود را انتشارات مازیار منتشر کرده است.
کتاب بر لب دریای وجود برای چه کسانی مناسب است؟
کتاب بر لب دریای وجود به دوستداران مولانا توصیه میشود. همینطور اگر به قصهها و روایتهای او علاقه دارید، این مجموعه برایتان خوشایند خواهد بود.
در بخشی از کتاب بر لب دریای وجود: قصههای مولوی: فیه ما فیه، مکتوبات و مجالس سبعه میخوانیم
در بنى اسرائیل برصیصا نام عابدى بود که آوازه زهدِ او به مشرق و مغرب رفته بود. هرجا رنجورى بودى، آب فرستادى تا او دم کردى، رنجور در حالْ که بخوردى صحّت یافتى، چنان که همه کسى دانستندى که آن، اثرِ دَمِ اوست. دیر نکشیدى که به گمان شدندى که از فلان داروست. چنان معروف شده بود که طبیانِ آن روزگار بیکار شده بودند. شیطان لعین، آن حسود در کمین، آن دشمن کهن، آهن مىخایید و چارهاى نداشت. شبى آن ابلیسِ لعین، روى به فرزندانِ خود کرد و گفت که «هیچ کس نیست از شما که مرا از این غصه برهاند و این مردِ فرد را در دام خاص افکند؟» از میان فرزنداناش یکى به دعوى برخاست که «این بر من نویس و از منشناس. دلِ تو را من از او خنک گردانم.»
گفت: «لاجرم فرزند راستین من باشى و روشنایى چشم کور من باشى.» آن دیو بچه در خاطر ملعون خود سفرى کرد، گفت: «هیچ دامى خلق را ماوراى صورتِ زنان جوان نیست.» زیرا آرزوى زر و لقمه از یک طرف است. تو عاشق زرى. زر را حیات نیست که عاشقِ تو باشد. لقمه را جان نیست که تو را جوید، با تو سخن گوید. اما عشقِ صورتِ زنانِ جوان از هر دو سوى است. تو عاشق و طالب وىیى و او عاشق و طالب توست. تو حیله مىکنى تا او را بدزدى و آن کاله از آن سو حیله مىکند تا تو که دزدى، به وى راه یابى. دیوارى را که از یک سو بکَنند، چنان زود سوراخ نشود که از هر دو سوى. یکى از این سوى ایستاده است و مىکَند، دیگرى از آن رو هم بر این مقام مىکَند. تبرهاى تیز برگرفتهاند. زود سرهاى دو تبر به همدیگر رسند. اکنون حجابى که در میان توست و میان آن زن یعنى حجاب خوف خصمان و ملامت بیگانگان این حجاب چون دیوارى است در میان تو. از این سو، سوراخ به مکر مىکُنى در عشق آن زن و آن زن از آن سو همین دیوار را به حیله سوراخ مىکند، لاجرم زود به هم مىپیوندد. دزدى که از بیرون سوى، نیمشب حیله مىکند که در را بگشاید از درون آن دزد را حریفى هست یا کنیزکى از اندرون، در را باز مىکند. این چه مانَد به آنکه دزدى از برون طالبِ زر است؟ زر یا تخته جامه برنخیزد و در را نگشاید.
بله




























