روایتی خواندنی از سالهای جنگ و مبارزه. محمدحسن صادق زاده پوده در کتاب ترور در سرزمین مظلوم به شرح سفر حج خود میپردازد و در این میان خاطرات روزهای گذشتهاش در ایام دفاع مقدس و همرزمانش را به یاد میآورد... .
درباره کتاب ترور در سرزمین مظلوم:
سطر به سطر تاریخ این سرزمین کهن، سرشار از فداکاری و ایثار مردان و زنان آزادهای است که زندگی خود را در راه دفاع و حراست از مرزهای اعتقادی و جغرافیایی آن به خطر انداختهاند و کتاب ترور در سرزمین مظلوم سندی بر وجود این قهرمانان گمنام است. این اثر روایت و تبیینی صادقانه از فرصتها و چالشهای گذشته است که باعث میشود نسل امروز با تفکر در وقایع تاریخ معاصر، گذشته خود را بهتر بشناسند و در نتیجه برای دفاع از کشور خود در آینده، با بصیرت بیشتری عمل کنند.
تمام این نکات و گفتهها، در کنار شرح سفر واقعی نویسنده به مکه معظمه روایت میشود. محمدحسن صادق زاده پوده در میان روایت سفر حج و مناسک آن، وقایع ابتدای جنگ در کردستان مانند بمبگذاری، ترور نافرجام امیرسپهبد شهید علی صیاد شیرازی، عملیاتهای مختلف و همکاری سپاه و ارتش در این منطقه را مرور میکند. قسمتهای پایانی داستان نیز به اسارت محمود -راننده حاج قاسم- و آزادی او اختصاص دارد، زمانی که این اسیر بعد از بازگشت، متوجه تغییرات زندگی و اعتقادات مردم میشود و در ادامه خود نیز به ناچار اسیر این تغییرات میگردد... . شایان ذکر است که در این کتاب سعی شده اسامی نقشآفرینان حتیالامکان حقیقی باشد تا ضمن صحت نگارش، از رشادتهای آنان تجلیل به عمل بیاید.
کتاب ترور در سرزمین مظلوم مناسب چه کسانی است؟
اگر به مطالعه خاطرات دفاع مقدس و رزمندگان علاقه دارید، این کتاب را از دست ندهید.
در بخشی از کتاب ترور در سرزمین مظلوم میخوانیم:
وقتی خواستیم پنج بچه از جمله آن کودک هشت ماهه را نزد فامیل بگذاریم و برویم، تازه متوجه شدیم که سی و دو هزار تومان پول لازم است که به حساب حج و اوقاف بریزیم. حالا دستمان خالی است، از آنجائی که خدا میخواست ما را راهی این سفر کند، یکی از دوستان را متوجه بیپولی ما نمود. او گفت: من این مبلغ را به حساب شما میریزم، شما بعداً به من برگردانید. به این صورت مشکل پول حل شد و مقدمات معامله من با خدا هم فراهم گشت.
ستوان گفت: یک روز در مسجد پادگان سنندج با یکی از افسران به نام علوی آشنا شدم سید مرد مؤمنی است، همان شخصی که قبلاً گفتم پول مکه را برایم به حساب ریخت، بعد از آن چند بار او را در پادگان سنندج دیدم، دریکی از ملاقاتها به من گفت: ماه مبارک رمضان نزدیک است، خانه سازمانی که در اختیار دارم دارای سه اطاق و یک انباری میباشد، ضمناً اول تابستان، مدارس تعطیل میشود؛ میتوانید یک ماه میهمان ما باشید.
من هم به قول معروف ازخدا خواسته، فوراً استقبال کردم. وقتی جهت مرخصی به اصفهان رفتم، خانواده را سوار ماشین هیلمن نمودم و به سوی شهرسنندج حرکت کردم. وقتی داخل پادگان، خودرو جلو درِ منزل ستوان علوی متوقف شد، چشمت روز بد نبیند! خواهر و دو برادر جناب علوی آمده بودند تا ماه مبارک رمضان را نزد خانواده برادرشان بمانند، دو نفر روحانی به نامهای حاج آقا هاتفی و حاج آقا فقیهی جهت تبلیغ به منطقه اعزام گشته بودند، همراه خانوادههای خود در خانه آقای علوی اسکان داده شده بودند؛ حالا من هم قصد داشتم، یک زن و پنج بچه را به این جمعیت اضافه نمایم؛ وضعیت مرا، همچنین همسرم را میتوانید، تصور کنید! هردوخسته، مرخصیام تمام گشته، از بعد از ظهر جادههای کردستان ناامن، شهر هم امنیت ندارد. به همسرم گفتم: امروز بازگشتمان غیرممکن است. من به سر کار میروم و برای فردا چند روز مرخصی میگیرم شماها را به اصفهان خواهم برد. یک امشب را اجباراً اینجا بمانید.
بله

















