سید محسن کمالی در کتاب جنگاوران: بر اساس خاطرات سرهنگ خسرو آدم نژاد در هشت سال دفاع مقدس، روزهای طاقتفرسای هشت سال جنگ ایران و عراق را روایت میکند. این کتاب، به عنوان اثری مستند، اطلاعاتی خواندنی دربارهی عملیاتهای مخاطرهآمیز جنگ در اختیارتان قرار میدهد.
دربارهی کتاب جنگاوران: بر اساس خاطرات سرهنگ خسرو آدم نژاد در هشت سال دفاع مقدس
خواندن کتابهای زندگینامهای سبب میشود با تجربیاتی آشنایی پیدا کنید که شاید هرگز در زندگیتان رقم نخورده باشند. البته گاهی این تجربیات در عین هیجانانگیزی همزمان ما را با حقایقی تلخ و شیرین مواجه میکنند. خاطرات سرهنگِ شهید، خسرو آدمنژاد، از این جنس متون است. حضور پررنگ و موفقیتهای او در جبهههای مقاومت، زبانزد بوده و این مسئله سبب شده از چهرههای تأثیرگذار و فداکار دوران جنگ به شمار رود. کتاب جنگاوران روایتگر مسئولیتهای مهم آدمنژاد در فرماندهی گردانهای مختلفی چون جندالله، یگان ضربت، تکاور، جنگاوران و... است و سید محسن کمالی از اقدامات او بهعنوان فرماندۀ جنگهای نامنظم غرب کشور، به عنوان یکی از مهمترین مسئولیتهایش یاد میکند.
آدمنژاد همرزم رزمندگانی چون شهید بروجردی و دوست دیرین شهید چمران بوده است. او در عملیاتهای دشواری حضور داشته و در پاکسازی مناطقی چون پیرانشهر، تمرچین و بسیاری مناطق دیگر نقش مهمی ایفا کرده است. او در طول جنگ به جراحات بسیاری دچار شد و پس از جنگ نیز به اسارت رفت و با پایداری و صبر شکنجههای بسیار رژیم بعث را به جان خرید. سرانجام سال 68 نشان فتح را از فرماندهی کل دریافت کرد و سال 98 بعد از دورهای بیماری قلبی به شهادت رسید.
در کتاب جنگاوران، خاطراتِ ذکرشده با مستندات و عکسها و دستنوشتههای خسرو آدمنژاد همراه است که میتواند برای مخاطبانی که مایلاند علاوه بر لمس واقعیت از طریق کلمات، با آثار و مستندات جنگ نیز آشنا شوند، ارزنده و درخور توجه باشد.
کتاب جنگاوران: بر اساس خاطرات سرهنگ خسرو آدم نژاد در هشت سال دفاع مقدس مناسب چه کسانی است؟
اگر به کتابهای زندگینامهای علاقمند هستید، این اثر را بخوانید و طنین روزهای جنگ را در این خاطرات زنده حس کنید.
در بخشی از کتاب جنگاوران: بر اساس خاطرات سرهنگ خسرو آدم نژاد در هشت سال دفاع مقدس میخوانیم
رطوبت ناشی از کنار زدن برفهای آبدار، باعث شده بود که دستهایش خیس شود و همان نَم اندک در آن سرمای استخوان سوز، باعث شده بود که انگشت اشارۀ طفلک به ماشه بچسبد و او که با شَستش روی شعلهپوش کلاش را پوشانده بود تا برف داخل آن نرود، وقتیکه میخواست انگشتش را کنار بِکِشد، چسبندگی ناشی از یخزدگی، باعث شلیک گلوله و قطع انگشت او شده بود!
خوشبختانه جهت وزش باد از ارتفاع به سَمت درّه و پوشیدگی کامل سر و صورت سرباز عراقی باعث شدند که وی متوجه شلیک نشود، هرچند در منطقه در تمام ساعات شبانهروز و از تمام جهات ، شلیکهای پراکندهای که به دلایل مختلفی از ترس گرفته ، تا مشکوک شدن به یک نقطه و حتی شکار حیوانات یک موضوع عادی بود و همان نیز مزید بر دو علت قبلی میشد تا صدای شلیکهای گاهبهگاه، ازجمله همان صدای کذایی نیز عادی به نظر برسد و اگر هم نگهبان عراقی میشنید، زیاد برایش تعجبآور نمیشد که شکر خدا همان را نیز نشنید.
طفلکی درحالیکه از درد به خود میپیچید، لبهایش را باقدرت به همدیگر میفشرد تا صدایش درنیاید، یکی از همان دونفری که او را گرفته بودند، بهسرعت، یک باند از کیف کمکهای اولیه جنگی خود بیرون آورد و بهسرعت انگشت و دست وی را پانسمان کرد.
بله


















و نمیتوان گفت که نیروهای ارتشی ذرهای در از دفاع کشور و میهن عزیزمان سهل انگاری کردهاند بلکه با لشتیاق در این راه جانفشانی کرده و گرههای سخت جنگ تحمیلی را در خیلی موارد گشودند تا راه پیروزی ایران اسلامی هموارتر گردد