کتاب کوآلای خاکستری مجموعهای از داستانهای مینیمال مستقل به قلم فاطمه بهبودی است که در هر کدام روایتی جذاب به تصویر کشیده میشود.
عنوان این کتاب براساس یکی از داستانهای آن انتخاب شده و ماجرای زندگی زنی را روایت میکند که یک روز صبح زمانی که چشمانش را باز میکند میبیند شوهرش تبدیل به کوآلا شده است. فاطمه بهبودی با نثری زیبا و روان در این کتاب برشهای نابی از زندگی مردم را به نمایش میگذارد.
در بخشی از کتاب کوآلای خاکستری میخوانیم:
پسر مضطرب از خواب میپرد. هاج و واج نگاه دور و بر میکند. نگاهش روی پرستار گیر میکند که دارد تیغ را از پوستۀ کاغذی در میآورد، مینالد: «ای وای! ای وایییی! ای وای!» پرستار نیمۀ تیغ را توی دسته میگذارد. پسر دندان میزند: «به حال خودم بذارینم!» پرستار زخمهای پسر را وارسی میکند. پسر به گریه میافتد: «به خدا تحملش رو ندارم!» سرفهاش میگیرد. مخاط گلو از دهانش بیرون میریزد و با اشک از صورتش آویزان میشود.
پرستار میگوید: «اگه ولت کنم که همین جور مث معتادا خماری میکشی!» نگاه چشمهای خیسش میکند: «پا میشی یه نالهای میکنی و دوباره میافتی!» پرستار زیر بغلش را میگیرد: «پاشو! ادا در نیار!» نالهکنان از تخت جدا میشود. لخ میزند طرف حمام.
چشمش که به تیغ دست پرستار میافتد، مثل بید میلرزد. پرستار داد میزند: «دستات رو بده بالا!» لرزان دستها را بلند میکند. پرستار لبۀ تیغ را روی سینهاش میگذارد و پایین میکشد. داد پسر درمیآید. پوستهای مرده توی هوا تاب میخورد و میریزد. صدای پسر حمام را پر میکند: «تو رو خدا یواش!»
«باید پوست شیمیایی از تنت بریزه! تو میخوای یه عمر زندگی کنی!» تیغ را دوباره روی قسمتهای سیاهپوست میکشد. سر و صدای پسر بالا میگیرد.
_ هرچی بیشتر ناله بزنی، محکمتر میکشم!
پسر داد میزند: «نه جون مادرت!» پرستار بیخیال میگوید: «مادرم عمرش رو داده به تو!» تیغ را عمود میکند روی بدن پسر: «تو انگار حالیت نمیشه میگم دستت بالا!» پسر لب میگزد و مینالد.
بله






















