کتاب چگونه مدیری توانمند و حرفهای باشیم نوشتهی مایکل آرمسترانگ، با ارائه راهکارهای مناسب به مدیران سازمانهایی که طالب رشد، توسعه و تحول هستند کمک میکند تا بر مهارتهای خود افزوده و به مدیری توانمندتر تبدیل شوند.
موضوع کتاب چگونه مدیری توانمند و حرفهای باشیم چیست؟
یک مدیر خوب باید توانایی مدیریت صحیح تیم کاریاش را داشته باشد؛ برای مثال در بعضی مواقع کارمندان با دیدن رفتار مناسب، جدیت و پشتکار کارفرمای خود سعی میکنند کار را جدی بگیرند، برعکس خیلی از مواقع عدم توجه مدیران به جدی بودن در کار باعث بیانگیزگی و تنبلی کارکنان میشود. اگر شما به عنوان یک مدیر دارای یک تیم کاری خوب هستید و میخواهید آن را حفظ نمایید پس باید دارای رفتار و برخوردهای حرفهای باشید.
مدیر حرفهای کیست؟ حرفهای بودن چه ویژگیهایی دارد که بسیاری از مدیران را بر این اساس ارزیابی و طبقهبندی میکنند؟ اگر حرفهای نباشیم چه اتفاقاتی میافتد؟ آیا من یک مدیر حرفهای و توانمند هستم؟ اینها پرسشهایی هستند که در خلوت ذهن بسیاری از مدیران، بخشی از تفکر آنان را به خود اختصاص داده و بعضاً پاسخ روشنی را هم در بر ندارد.
سازمانها مانند کشتیهایی هستند که عبور خود از طوفانهای سهمگین و مرگبار رقابت و کسب و کار را مدیون وجود مدیران و کارکنانی حرفهای، توانمند، شایسته و متعهد هستند. بسیاری از مدیران در خلوت ذهن خود به این میاندیشند که آیا مدیریت حرفهای همین است که من اجرا میکنم؟ آیا من در انجام وظایف و مسئولیتهای مدیریتی خود به اندازه کافی حرفهای، توانمند و شایسته هستم؟
مایکل آرمسترانگ (Michael Armstrong) در کتاب چگونه مدیری توانمند و حرفهای باشیم (How to be an even better manager) روشها و شیوههای حرفهای شدن و ارتقای سطح توانمندی مدیریتی را ارائه داده است. با مطالعه و تفکر روی مفاهیم آن، درخواهید یافت که چگونه اهداف و برنامههای خود را بسنجید؟ چه راههایی برای محک موفقیت برنامهها طراحی کنید؟ آیا هماهنگی، یکی از ارکان مدیریت و موفقیت است؟ چگونه همه واحدها و حوزهها را هماهنگ کنید؟ چگونه برای انجام و تحقق اهداف و برنامهها بودجهریزی کنید؟
قطعاً با خواندن این کتاب به مدیری حرفهایتر و توانمندتر تبدیل خواهید شد. این را فراموش نکنید که مدیرانی که همواره جهت توسعه و ارتقای سطح دانش و مهارت خود حرکت میکنند، افرادی هستند که در سازمانها و حوزههای کسب و کار به اسطورههایی بیبدیل تبدیل میشوند که نام و نشانشان سینه به سینه به نسلهای آینده منتقل خواهد شد.
در بخشی از کتاب چگونه مدیری توانمند و حرفهای باشیم میخوانیم:
هیچ شیوه درستی برای هماهنگی تعداد زیادی از فعالیتها وجود ندارد. این مسئله به ماهیت فعالیتها و شرایطی که در آن انجام میشوند؛ به طور مثال، ساختار فعلی سازمان، وجود کمیتههای هماهنگی و وسیلهای که برای برقراری ارتباط بین دو طرف درگیر موضوع، بستگی دارد. در نهایت اینکه یک هماهنگی خوب به خواسته افراد مورد نظر بستگی دارد. مجموعههای رسمی مانند کمیتهها ضرورتاً از سیاست خاصی استفاده نخواهند کرد.
نمونه یک هماهنگی خوب در شرکتی اتفاق افتاد که محصول تازهای را در بازار جدیدی توسعه داد. نه محصول و نه بازار هیچ یک با ساختار تقسیمی موجود تناسب نداشتند. بنابراین تصمیم گرفتند فردی را به عنوان مدیر پروژه منصوب کنند تا محصول را راه اندازی کند. او دو کارمند داشت: یک مدیر نشان تجاری و یک منشی. فعالیتهای توسعه، تولید، بازاریابی، فروش و ارائه خدمات به مشتریان توسط ادارات مختلف در بخشهای مختلف شرکت انجام میشدند.
مدیر پروژه اختیار لازم برای انجام امور در هر اداره را داشت. هیأت مدیره پشتیبان مستقیم پروژه بود و اولویتها و منابع مورد نیاز را اختصاص میداد، اما فعالیتهای مختلف باید هماهنگ میشدند و تنها مدیر پروژه قادر به انجام آن بود.
یک راه آسان تشکیل یک کمیته بزرگ هماهنگی و سپردن این کار به آن بود. این شیوه با شکست روبهرو شد. پروژههای اینگونه پیچیده تنها با تشکیل یک کمیته قابل هماهنگی نیستند.
بله


























