کتاب من که دا نیستم نوشته مهرداد رایانیمخصوص، نمایشنامهای با موضوع دفاع مقدس است و ماجرای یک سینمای متروکه را روایت میکند که بین مالک و مسئولانش بر سر تبدیل شدنش به موزه جنگ یا تخریبش برای ساخت اتوبان اختلاف نظر و درگیری وجود دارد.
برخی از شخصیتهای این نمایشنامه از رمان دا نوشته سیده زهرا حسینی برگرفته شده است.
در بخشی از کتاب من که دا نیستم میخوانیم:
زینب: [میگریزد.] تو جنتآباد که جنازهها رو غسل و کفن میکردیم تا خاکشون کنیم، سعی میکردم اسمهاشون رو به ذهن بسپرم. هر شب اسمِ اونها رو مینوشتم تو دفترم. یه سِری یادداشت و خاطره هم دارم. یه سَری به اونها میزنم... خبرتون میکنم.
فاطمه: تو کتابِ خاطراتتون، اسم پدرم رو هم آوردین؛ اما یه بار. واسه همین مُصِر شدم تا حضوری ببینمتون. گفتم شاید چیزی یادتون بیاد.
زینب: امیدوارم... گفتین تازگی پلاکش پیدا شده؟
فاطمه: بله... همین زلزلۀ اخیر. پلاکش رو اونجا پیدا کردن و برام آوردن.
زینب: الان میآم... [میگریزد... خارج میشود.]
مجید: [اشاره به اسلایدهای در حالِ پخش] این رو دیدین؟ مسجد جامعِ خرمشهره... بَلوایی بود اونجا. حتماً پدرتون هم بود. نیروها جمع میشدن اونجا تا سازماندهی شن. یه جورایی مقر بود... اینجا هتل پرشینه؛ تو جادۀ آبادان؛ برای بچههای سپاه بود. دا هم اینجا بوده.
مالک: البته دا روزهای اولِ جنگ بیشتر تو جنتآباد بود. شنیدین ازش؟
فاطمه: یه چیزهایی تو کتابشون خوندم.
مالک: این عکسِ قبرستونِ خرمشهره. روزهای اولِ جنگ، همه یا به فکر واستادن جلوی بعثیها بودن، یا جمعوجور کردن خونوادهشون... هیچ کس نبود شهدا رو کفن و دفن کنه... چند نفری هم که اونجا بودن، دیگه نا نداشتن؛ از بَس جنازهها زیاد بودن...
بله













