کتاب زن نگیرید بدبخت میشوید نوشتهی احمد رضوان فر، مباحث مربوط به پیش از ازدواج را موشکافانه بررسی میکند، تا جوانان و خانوادهها با استفاده از آن، بصیرت و بینایی کافی را برای یک انتخاب بزرگ پیدا کنند.
این کتاب نخست به جوانها امید میدهد تا ازدواج کنند و در عین حال، آنها را از آیندهای میترساند که میخواهند به دست خود بسازند زیرا کوتاهی در این امر مهم، آیندهی خوشی را به دنبال ندارد؛ و اگر با سهلانگاری، زندگی مشترک بر پایههایی سست بنا شود، این بنا فرو میپاشد و منجر به جدایی زن و مرد میشود و اگر از هم جدا نشوند، تا آخر عمر در جهنمی سوزان به سر خواهند برد. پس «علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد» و باید در انتخاب همسر دقت کنیم.
احمد رضوان فر، نویسندۀ کتاب، بیان میکند:
شاید کسی بپرسد چرا اسم کتاب را «زن نگیرید بدبخت میشوید» گذاشتهاید؟ در پاسخ میگوییم: این جمله نوعی ایهام دارد:
اول: «زن نگیرید؛ بدبخت میشوید». در اینجا عبارت نخست، نهی است؛ یعنی واقعاً ازدواج نکنید که اگر ازدواج کنید، بدبخت میشوید. تنها کافی است مراجعهای ساده به آمار طلاق و علتهای آن داشته باشید، تا با واقعیتی انکارناپذیر و دردناک مواجه شوید. متأسفانه آمار طلاق در کشور ما زیاد است و در موارد بسیاری، علت آن به پیش از ازدواج برمیگردد. اگر قرار است ازدواجی در یک مدت زمانی نزدیک یا دور به طلاق منجر شود، اصلاً چرا آغاز شود؟ طلاق، آثار روانی و جسمی مخربی دارد و در مواردی ممکن است موجب بدبختی زن و مرد شود. پس چرا از همان ابتدا، در انتخاب همسر دقت نکنیم؟
دوم: «زن نگیرید بدبخت میشوید». در اینجا عبارت نخست، جمله شرطیه است؛ یعنی اگر ازدواج نکنید، بدبخت میشوید. فرار از ازدواج، آثار و تبعات فردی و اجتماعی بدی به دنبال دارد. بنابراین دوری از ازدواج، میتواند سعادت فردی و اجتماعی انسان را به خطر بیاندازد. در روایات، انسانهای مجرد، به عنوان انسانهای شرور و برادران شیطان معرفی شدهاند. در روایتی از امام حسن مجتبی (ع) میخوانیم: «شِرَارُکُمْ عُزَّابُکُمْ وَ الْعُزَّابُ إِخْوَانُ الشَّیَاطِینِ» 2؛ «بدترین شما، مجردها هستند و [بدانید] مجردها، برادران شیاطیناند».
این کتاب از دو بخش تشکیل شده است:
بخش اول: اصولی در ازدواج که به شماری از حقایق و سفارشهای قرآن و اهل بیت (ع) اشاره میکند که توجه به آنها، میتواند راه گشا باشد.
بخش دوم: خشتهای پیش از ازدواج که نشان میدهد هر کاری در عالم، مقدماتی دارد و بدون فراهم کردن آن مقدمات، نمیتوان انتظار داشت آن کار، به خوبی محقق شود.
این کتاب با یک داستان کوتاه به شرح ذیل شروع میشود:
«داستان از آنجا آغاز شد که جوانی 30 ساله با حالی آشفته از زندگی پنج یا شش سالهاش میگفت که چگونه در یک روز سخت کارش به دادگاه کشیده شده بود؛ دادگاه نیز با توجه به توانایی جوان او را به پرداخت مهریه محکوم کرد این جوان که ماجرای زندگی خود را برای برخی از دوستان و خویشان تعریف میکرد، از روی ناراحتی، ناخودآگاه این جمله را به زبان آورد
«زن نگیرید بدبخت میشود»
و اما در ادامه ...»
بله














