کتاب زیرخاکیهای شلمچه: مجموعه خاطرات روزهای نبرد، مجموعهای از داستانهای کوتاه به قلم حسن نجفی است که به روایت خاطرات دوران دفاع مقدس میپردازد.
حسن نجفی در سال 1345 در تبریز متولد شد. او در زمینه عکاسی، شعر، نمایشنامهنویسی، فیلمنامهنویسی و کارگردانی سینما، تلویزیون و تئاتر صاحب اثر است. عمده مضامین فعالیتهای او دینی و مذهبی میباشد.
در بخشی از کتاب زیرخاکی های شلمچه میخوانیم:
نمیدانم من گفتم یا ناصر؟! اما مهم نبود. مهم این بود که نمیتوانستیم آرام باشیم. هرکدام علاوه بر کولههای خودمون که پر موشک کرده بودیم یکی دو تا گونی هم پر موشک آرپیجی کردیم و کشان کشان به سمت هلالی پیش بردیم. فکر میکردیم مشکل با زدن چند تانک حل میشود. شاید هم حل میشد کسی چه میداند!!
اما هر چه بود این رفتن آراممان میکرد. گونیها را روی زمین میکشیدیم... از روی پل گذشتیم و به نزدیکی خاکریزها رسیدیم... پشت خاکریزها در جبهه خودی یکی از گردانهای لشکر سیدالشهدا را دیدیم (به گمانم) زمینگیر بودند. یک خط پدافندی تشکیل داده بودند و مشغول استراحت. ما که در شرایط بد روحی بودیم بهمان برخورد. میخواستم نعره بکشم که یعنی چه؟ ما قیچی شدهایم اونوقت شما اینجا لنگر انداختهاید؟!
تو همین حس و حال بودیم که نگاهم به دو جسد شهید افتاد. نحوه و فرم شهادتشان طوری بود که نتوانستم بیتفاوت باشم. کنار یک آب گرفتگی سنگری بود که دو شهید در دو طرف آن افتاده بودند. نیمتنهشان بیرون و نیمتنهشان داخل سنگر بود. استخوانهای بدنشان تیز زده بود بیرون. مبهوت این فرم شهادت بودم. رفتم نشستم و با درد نگاه کردم. ناصر را صدا زدم. داشت از خاکریز، هلالی را دید میزد. آمد جلوتر. به نزدیک سنگر رسید. من نپرسیده او جوابم را داد.
: احتمالاً موج انفجار آب اینجور کرده.
: اللهاکبر.
ناصر دستی به شانه من زد. بلند شدم و شروع کردیم به آماده کردن موشکها. یکییکی آنها را از گونیها بیرون میکشیدیم که از دور متوجه ابراهیم علی نژاد شدم. با سرعت به سمت ما میآمد. خودمان را آماده رفتن کرده بودیم که علی نژاد خود را به ما رساند.
بله





















