کتاب رویای یک عمارت فرعونی، مجموعه داستانهای برگزیدۀ ششمین جشنواره «داستان انقلاب» است که به کوشش خسرو باباخانی و رقیه سادات صفوی گردآوری شده است.
کتاب حاضر دربردارندۀ 17 داستان کوتاه از نویسندگان برگزیده جشنواره با موضوع انقلاب اسلامی است که با زبانی ساده و روان نگاشته شدهاند.
«جای امن»، «رؤیای یک عمارت فرعونی»، «عطر نعناع»، «آخرین شلیک»، «جشن باغ صدری»، «ستارهها»، «شربت خاکشیر»، «زغال زیر خاکستر»، «همین نزدیکیها»، «از گرمایی که ما را کشت»، «بازجو»، «مرا به کفترها بسپار»، «قبای سرخ»، «قایم باشک» عناوین برخی از داستانهای این کتاب هستند.
در بخشی از کتاب رویای یک عمارت فرعونی میخوانید:
سرش داد زدم: «چرا تنهاش گذاشتی؟ چرا نرفتی دنبالش ببینی چی به سرش اومده؟» چشمانش را به زمین دوخت و با صدایی که به زور از ته حلقش بیرون میآمد، گفت: «لاکردارها بدجور میزدن. به در و دیوار شلیک میکردن. من اول توی کوچه بودم و داشتم اعلامیهها رو از درز درها هل میدادم توی خونهها و مرتضی سر کوچه مواظب بود. خدایی شد که فکر کردن ما یه نفریم. وقتی تیر نشست توی سینه مرتضی، خودش رو کشوند ته کوچه. از کوچه زدم بیرون؛ باید رد گم میکردم تا مرتضی خودش رو به جای امنی میرسوند. دویدم تا بیان دنبال من.» گفتم: «پس چرا اینقدر دیر اومدی؟» گفت: «باید اعلامیهها رو به جای امنی میرسوندم. ممکن بود مرتضی رو دستگیر کنن...»
درد توی مچ دستم پیچید، اما زن دیگر در را باز نکرد. کاش مصطفی همراهم بود. قرار بود من اول بیایم و سر و گوشی آب بدهم. مصطفی چهارراه بالایی، توی کتابفروشی آقای محمدی، منتظرم بود. شاید اگر همان موقع همراهم آمده بود، تو حالا، اینجا، توی این سرداب نمور نبودی.
وقتی بدو خودم را رساندم به کتاب فروشی، مصطفی گفت: «اوضاع یه کم مشکوکه. اگه دادوبیداد راه بندازه، همهمون میافتیم تو دردسر. دو سه ساعت صبر کن تا خلوتی ظهر.» گفتم: «اصلا تو مطمئنی که رفته توی همون خونه؟»
سری تکان داد و گفت: «آره.»
دلم بدجور شور میزد. دیدی بیراه نبود! میترسیدم خون زیادی ازت رفته باشد. میترسیدم تحویلت داده باشد؛ اصلا بلایی سرت آورده باشد. دلم طاقت نیاورد. تا ظهر سه بار تا خانه آمدم و در زدم. صورتم را چسباندم به در و التماسش کردم، اما فقط صدای موچ موچ موشش را شنیدم. باد سرد صورتم را میسوزاند، اما تنم خیس عرق بود.
بله























