کتاب ماه پنهان نوشتهی شیدا سادات آرامی، داستانهایی بازنویسی شده از ماجراهای انسانهای با ایمانی است که در خواب یا بیداری به محضر حضرت مهدی (عج) تشرف یافتهاند و قصههایشان در کتابهای گوناگون نقل شده.
در بخشی از کتاب ماه پنهان میخوانیم:
سید محمد حسن، «قرآن» را بوسید و در جا قرآنی گذاشت. نماز صبح را تازه خوانده بود و همچنان که نگاهش را دور تا دور حرم میچرخاند. از جا برخاست و خود را به ضریح امام حسن عسکری و امام هادی (ع) رساند. دستانش را به شبکههای ضریح گره زد و صورت نمناکش را به خنکای آن چسباند. لحظهها سخت و سنگین میگذشتند و سید به خوبی میدانست که دیری نمیپاید که سکوت حاکم بر فضای معطر حرم، با باز شدن در رواقها، شکسته خواهد شد. زانوهایش سست شده بود. همانجا بدنش روی زمین پهن شد. سرش را به شبکهها تکیه داد و نرم و آرام شروع کرد به زمزمه کردن:
«ای امامان بزرگوار! من ده شب مهمان شما بودم و تا صبح شب زندهداری و دعا کردم. امروز هم که روز آخر سفر و روز جمعه هم هست، باید برگردم؛ امّا هنوزم که هنوزه...»
بغض فرو خوردهاش را بیرون داد و فوران اشک بود که از چشمانش بیرون زد و لای محاسنش ناپدید شد.
«آقا جانم! یا امام حسن عسگری! چه کنم که هنوز مهدی تو را ندیدهام. باید چه میکردم که نکردم... وقتی حاج سید ابوالحسن اصفهانی، مأموریت داد تا به اینجا بیایم و آن همه پول را بین طلاب تقسیم کنم و البته کلید داران حرم را نیز بینصیب نگذارم؛ با خود گفتم: آسید محمدحسن! خوشحال باش! که به زودی به دیدار آقایت نائل خواهی آمد. خشنود بودم و مطمئن که مگر میشود، ده شب کنار قبر مطهر پدر میزبان باشی و پسر را نبینی، مگر یک نفر چه اندازه میتواند بیتوفیق باشد.»
بله
















