کتاب تمام راه پر است از چراغ چشمانم (گزیده اشعار)، منتخبی است از همهی کتابهای شعری که تاکنون از محمد عزیزی، منتشر شدهاند و علاوه بر اینها برخی از شعرهای این مجموعه برای نخستینبار است که منتشر میشوند.
پُر از آبم، پُر از آیینه، آتش! تماشا کن مرا بیترس هر روز.
کتاب تمام راه پر است از چراغ چشمانم (گزیده اشعار)، سرگذشت روحی و آیینه پُرتلاطم عاطفی و فکری و اجتماعی محمد عزیزی طی قریب به چهل سال زندگی (1394- 1354) است.
و شاید کشیدن خطی یا گذاشتن علامتی - هر چند نامحسوس - در سینه سنگلاخ روزگار باشد و آرزویی برای اینکه به آیندگان بگوید که: من هم بودهام! و چنین زیسته و اندیشیدهام.
جمعم کنید و خاک کنید و صدا کنید. با من غریبههای تنم آشنا کنید!...
دیگر اینکه: عمرم تمام گشت و غمت نا تمام ماند! شب رفت و خاطرات بسی صبح و شام ماند و سرانجام، بدرود تا فرصتی که، معلوم نیست تکرار شود دوباره، یا نه!
گرچه، باران و آفتاب و هوا داد بیذرّهای دریغ به ما آسمان، چیزی از من و تو نخواست!
محمد عزیزی درباره خود میگوید: من خراسانیام و خوزی و ری نوشیده جام اندوه جهان خورده و غم پوشیده! نقش لبخند به لب گرچه هنوزم مانده ست کاسهی زهر به شیرین شکرم جوشیده. پُر شور و نشاط عاقبت خواهم رفت زین کهنه رُباط عاقبت خواهم رفت چون پُر شود این کدوی خالی از دوست با یک صلوات عاقبت خواهم رفت.
شادی و نشاط و شور تقدیم تو باد! گرمای دل صبور تقدیم تو باد! هرچند که صبح و شب گرفتار خودی یک قلب پر از غرور تقدیم تو باد!
محمد عزیزی متولد سال ۱۳۳۵ در خراسان و دانش آموخته زبان و ادبیات فارسی است. نوشتن را از نوجوانی شروع کرد و چون نوشتههایش از همان ابتدا رنگ و بوی اجتماعی و سیاسی و طعم عدالت طلبی داشت، در سال ۱۳۵۱ او را به بازداشتگاه ساواک و زیر شکنجه و شلاق برد. نخستین مجموعه داستانش «گوشت و زنگوله» در بهار ۱۳۵۴ منتشر و باعث شهرتش گردید.
از محمد عزیزی تاکنون قریب چهل کتاب در حوزههای مختلف به چاپ رسیده است. از آن جمله: همراه افتاب، خواب خوب، آوازهای خاموش، سفر صبح، همت، از ما جز این ترانه نمیماند، خون کبوتران، این روزها، سفیدخوانی، سراغ هم نمیگیریم دیگر، فرخ لقا و سیمرغ و کتابهای ارزشمند دیگری میتوان اشاره نمود.
در بخشی از کتاب تمام راه پر است از چراغ چشمانم (گزیده اشعار) میخوانیم:
چشمهای ما
چراغ هم است
تا سپیده صبح
اگر پیدا کنی همره،
سفر کن
جهان،
با گردش عشق است جاری!
گرچه باران و آفتاب و هوا
داد بیذرهای دریغ به ما،
آسمان، چیزی از من و تو نخواست.
پُر از آبم
پُر از آینه،
آتش
تماشا کن مرا بیترس هر روز
مکش بیرون،
چو پا در گل فرو رفت
که ما را عاقبت منزل همان است
بله























