

کتاب آخرین برگ
برای شنیدن کتاب آخرین برگ و دسترسی به هزاران کتاب و کتاب صوتی دیگر، اپلیکیشن کتابراه را رایگان نصب کنید.
چرا کتابراه را نصب کنم؟
از رمان و روانشناسی تا کسبوکار و تاریخ؛ کتابهای الکترونیکی و صوتی را هر زمان که خواستی بخوان یا گوش کن.
کتابها را دریافت کن و هر زمان و هر جا، بدون نیاز به اینترنت به کتابخانهٔ شخصی خودت دسترسی داشته باش.
حدود ۱۰ میلیون نفر از کتابراه برای مطالعه و شنیدن کتاب استفاده میکنند و نظرات خودشون رو با دیگران به اشتراک گذاشتهاند.
تغییر فونت و اندازه متن، حالت شب، هایلایت، یادداشتگذاری و بسیاری قابلیتهای دیگر، مطالعه را راحتتر و لذتبخشتر میکنند.
معرفی کتاب آخرین برگ
کتاب آخرین برگ نوشته آ. هنری داستان سو و جانسی دوستانی است که کارگاه هنری کوچکی در بالای یک ساختمان آجری سه طبقه دارند. این کارگاه بیشتر به دخمه شباهت داشت.
نام دیگر جانسی جوانا بود، یکی از دخترها از ماین آمده بود و دیگری از کالیفرنیا. آنها در رستورانی در خیابان هشتم همدیگر را دیده بودند و علاقه مشترکشان به هنر و سالاد سبب شد آنها به هم ببیشتر نزدیک شوند و با هم یک کارگاه هنری کوچک تشکیل دهند.
در قسمتی از کتاب آخرین برگ میخوانیم:
جانسی به آهستگی پاسخ داد:
"شش، آنها حالا خیلی سریعتر میریزند. سه روز پیش تقریباً صدتا بودند و با شمردنشان سرم درد میگرفت. اما امروز ساده است. نگاه کن یکی دیگر هم افتاد حالا فقط پنج تا مانده."
"پنج تا چی عزیزم؟"
"برگ، برگ روی درخت، هنگامی که آخرین برگ بیفتد من هم باید بروم. الان سه روزاست که این را میدانم. مگر دکتر چیزی به تو نگفت؟"
مشخصات کتاب الکترونیک
| نام کتاب | کتاب آخرین برگ |
| نویسنده | او. هنری |
| مترجم | زهرا تدین |
| ناشر چاپی | خانه داستان چوک |
| سال انتشار | ۱۳۹۶ |
| فرمت کتاب | EPUB |
| تعداد صفحات | 5 |
| زبان | فارسی |
| قیمت کتاب الکترونیک | رایگان |
| موضوع کتاب | کتابهای داستان کوتاه خارجی |
نقد، بررسی و نظرات کتاب آخرین برگ
اما پس از باران و تندباد شدیدی که در تمام شب باریده بود هنوز بر روی دیوار آجری یک برگ باقی بود. این آخرین برگ بود و هنوز در نزدیکی ساقهاش رنگ سبز تیرهای داشت
و واقعا خیلی داستانهای شنیدم که ادمها با داشتن امید توانستن مریضیهای سخت و شکست بدن
و هر ادمی به جز اب و غذا نیاز به امید هم داره
امید از رخت خواب بیدار شدن و به سرکار رفتن برایه رسیدن به ارزو ارزو خودش و
شاید برگ از افتادن میترسید آخر او از پشت پنجره بیمارستان حرفای آنها را شنیده بود میترسید که بیفتد و دخترک نا امیدانه بمیرد.
بله دقیقا این اولین حسی بود که درباره
بله
























