کتاب بنبست، به قلم زیاد سلیم اوغلو، از جایی آغاز میشود که وقتی یک الاغ بین سنگها گیر افتاده است، تعدادی برای نجاتش تلاش میکنند که...
در کتاب بنبست میخوانیم:
الاغ بین سنگها گیرافتاده بود. اگه از عرب نیازی نبود ما اصلاً متوجهش نمیشدیم ولی با سر و صدای عرب نیازی نگاهمون به اونطرف معطوف شد که داد میزد: آهای بچهها این الاغه رو ببینید وسط این جهنم چیکار میکنه؟؟؟
ما برای شنا کردن جایی کدر دریا انتخاب کرده بودیم که پشت جزیره و نزدیک روستای دور افتادهای بود که کمتر کسی گذرش به اونطرف میافتاد.
من و نیازی عرب و سعیم شکارچی و زکی بداخلاقه و احمد خوبه با هم بودیم.
شکارچی معتاد این دریا با صخرههای سنگی شده بود و به اصرار اون این راه رو اومده بودیم.
بله





















