این کتاب کوچک، چیزی بیش از نام آن ماسه و کف نیست؛ تودهای ریگ و مشتی کف.
با وجود آنچه که میان دانههای آن و دانههای دلم، ریختم و از اکسیر روح خویش بر کف آن فشاندم، از حالا تا همیشه، به ساحل نزدیکتر خواهم بود تا دریا؛ و به هجران تلخ نزدیکتر خواهد ماند، تا وصال وصفناشدنی.
میان دو پهلوی هر مرد و زنی، مشتی ماسه و اندکی کف وجود دارد، اما برخی از ما آنچه را که در سینه دارند، بیان میکنند و برخی دیگر، از بیان آن آزرمگیناند. ولی من، شرم نکردم؛ پس مرا ببخشایید و از من درگذرید.
اگر خواهی اخلاص پیشه کنی، در برابر زیباییها چنین کن،
ورنه خاموش باش، که در نزدیکی ما مردی در آستانهی مرگ است.
کسی چه میداند، چه بسا تشییع جنازهای در میان انسانها، جشن عروسی فرشتگان باشد.
حقیقت ازیادرفته میتواند بمیرد و در وصیتنامهی خود،
هفت هزار حقیقت را بر جای بگذارد تا خرج مراسم تدفین و برپایی مقبرهی او شود.
همهی ما تنها با خویشتن سخن میگوییم.
اما اغلب صدایمان را بیش از حد لازم بالا میبریم، چندان که دیگران نیز آن را میشنوند.
آشکار، آن است که کسی نمیبیندش، تا بخواهد با نهایت سادگی تعبیرش کند!
بله
























