داستان، زندگی سراسر فراز و نشیب شیفته است که علیرغم سرنوشت سوزناک و دردناکی که داشته است سعی میکند غم و رنج دیگری را حس کند و در این گذر...
چکیدهای از متن:
دانههای برف به مانند مرواریدهای صدفین به روی زمین ریخته پهنه زمین را در میان بستری سفید میپوشانیدند چنان بیرحمانه بر طبیعت زیبا هجوم میآوردند که گویی دست به دست هم دادهاند تا تمامی خوبیها و زیباییهای زمین را به زیر خود کشیده نابود سازند. سامیه با چشمانی نیمهباز روی تخت دراز کشیده چنان به نقطهای خیره مانده بود که گویی در دنیای دیگری سیر میکرد. لحظهای پلکهایش روی هم افتاد. قطرات اشک محصور در گودی چشمان راه بر روی گونهها گشود، از گوشه لبهایش شوری اشک را احساس کرد. بارش برف بر اندوهش میافزود.
بله


















اما زیاد عاشقانه وهیجانی نبودا
ولی من تونستم یکشبه بخونمش ونتونستم تا فردا صبرکنم
آخرَش خوب تموم شد وبهم خیلی آرامش داد
البته فرخ رو نگفتین چی شد سرنوشت وعشقاش
همینطور از قصهی دردناک سامیه هم حرفی به میون نیومد و....