اول این نکته رو بگم که تو نظرات خوندم که همه گفته بودن شخصیت مرد داستان رویایی بود و برای من به شخصه باعث تعجب بود!!! چون کارای که گراهام کرد از کمترین فداکارایها و عشق ورزیهای که زنان اطراف زندگیم میبینم کمتر بود. تنها چیزی که برای من دوباره اثبات شد اینکه ثبات و گرما و عشق زنده یک رابطه تنها وقتی پایداره که مرد عاشق تر باشه، مرد یک زندگی باید ابراز گر، عاشق پیشه و زن دوست باشه. در فرهنگ ما بواسطه مذهب و تفکرات زن ستیزانه در اکثریت مواقع یکی از قویترین راههای که تبلیغ و تشویق میشه اینکه زن همسرشو به ازدواج دوم ترغیب میکنه (کلی فیلم و کتاب دراین مورد داریم) بگذریم از اینکه من از پایه این کاررو کثیف و حال بهم زن میدونم. اما دوستان لطفا به جای بازتولید اون فرهنگ پوسیده، نگاه این کتاب رو گسترش بدید. بپذیرید و جزء استاندارهاتون باشه که ما عاشق میشیم بهم میپیوندیم برای عشق به هم نه عوامل جانبی مثل فرزند آوری. برای من کوئین شخصیت قابل درکی نبود چون من هرگز مادر شدن رو یک الزام در روابط زناشویی ندیدم اما میتونم احساسات زنانهاش رو درک کنم. کتاب بدون پیچیدگی و داشتن گره داستانی یه روایت تخت و ساده از زندگی یه زوج هست. خیلی خوب نشون داد که انفعال و درماندگی در یک سیر تکاملی به کنش و راحل یابی منجر شد، در واقع دلایل درست و محکم برای پیوند و ارتباط هرچند با گذر سالها کمرنگ تر جلوه میکنه اما به قوت خودش داره درخت زندگی رو تغذیه میکنه. از موارد قابل تحسین برای من این بود که نشون داد چقدر ماهیت عشق مهمه نه فرم و ظاهر اون، مهاجرت به کشور و محلی که عاشقشی، عشق به چشمای معصوم یک سگ، انجام کاری که عشق رو درونت بیدار میکنه و طنازی و شوخ طبعی به جای غصه خوردن چقدر چارهای برای زیستن
یکی از بهترین کتابهای رمان و روانشناختی و حتی آموزش رابطه بود که این مدت خوندم. پر از درس در مورد رابطه که این کتاب به صورت یک نمونه واقعی در دل یک زندگی بهمون یاد میده. اولین چیزی که یاد گرفتم: من اسمش رو میگذارم تهیه بانک عشق! وقتی در اوج یک رابطه هستید احساسات قدرتمنده. پس باید با معنا بخشیدن به عشق و سیو کردن احساسات و علاقه در یک جای مشخص و آداب و رسوم خاص خودتون، برای آینده ای که معلوم نیست چه اتفاقی می افته آماده کنید. رجوع به اون بانک در زمانی که رابطه دچار آسیب شده، دومین: در رابطه بعضی وقتها یک طرف ناامید میشه و طرف مقابل باید تسلیم نشه و رابطه رو درست کنه اما مشکل اونجایی پیش میاد که هر دو طرف ناامید میشن و اونجاست که اون بانک عشق می تونه به کمک بیاد. سوم: تاباندن نور به نقطه قوتهای رابطه و نه فقط ضعفها. زندگی کردن و خوشحال بودن حتی در وسط ناکامی ها و تلاش برای برطرف کردن ناکامی ها و ضعف ها چهارم:. تا وقتی دو نفر عاشق هم باشن، هیچی نمی تونه اون ها رو از هم جدا کنه. حتی تراژدی. ولی حالا می فهمم تراژدی می تونه حتی قوی ترین چیزها رو هم نابود کنه. این خیلی ترسناکه و اگر هوشمندانه براش تفکر نشه رابطه نابود میشهنکته دیگه که شاید بی ربط باشه در مورد زندگی یک زوج متوسط و تحصیل کرده امریکایی هست که با وجود درآمد هر دو در برابر درمان های نازایی مستاصل میشن. و ناموفق بودن درمان های نازایی در امریکا برام عجیب بود. در ایران تقریبا همه خانواده سطح متوسط با درآمد متوسط با پزشکان حرفه ای و متخصصی که داریم میتونن موفق به درمان بشن. اینو گفتم برای کسانی که امریکا رو کعبه آمال می ببیند و دچار خودباختگی هستند و مزیتهای زندگی در ایران عزیزمون رو نمیبینند!
چه کتاب بی نظیری بود. با اینکه میدونم مردای صبور و عاشق پیشه داستانها رو نویسندههای زن میسازن و تو دنیای واقعی و حقیقی وجود ندارن. باز هم از لحظه به لحظه کتاب لذت بردم. از تلاش ستودنیشون برا رابطه اسیب دیذه. برا ناامید نشدنشون برا ادامه دادنشون برا اینکه همیشه راهشونو به سمت همدیگه پیدا میکنن. با اینکه خیلی رویایی و دور از باوره. ولی دلم میخواد قبولش کنم باورش کنم که تو این دنیای تاریک همچین اتفاقاتی هم میفته که ادمایی هستن که برای هم بجنگن و ناامید نشن، که هنوز دنیا بارقهای از امید تو خودش داره. که هنوزم میشه دلخوش بود به پیدا کردن ادم درست وسط این بلبشویی که اسمشو گذاشتیم زندگی
زیبا و روان نوشته شده بود و این شیوایی داستان به جذابیتش اضافه میکرد. در بین این همه مشغله روزانه و هزاران چیزی که باید بهشون فکر کرد، خوندن این کتاب واقعا مثل یک آغوش گرم میبود تا ذهنم رو از همه چیز خالی کنم و شاهد یک داستان لطیف و بدون پیچیدگی باشم. برگ برنده دوم این کتاب سواد رابطه ایی بود که در لابه لای یک داستان عاشقانه تلاش میکرد تا آموزش بده چه بسا که چنین آموزشی از این طریق ماندگار تر خواهد بود برای خواننده. در وصف این کتاب باید این هم اشاره کرد که داستان های عاشقانه زیادی رو میبینیم که درباره نحوه شروع عشق صحبت میکنند ولی بر خلاف این کتاب به این اشاره نمیکنند که ادامه این مسیر چه قدر میتونه پر از چالش و پر از تراژدی باشه و این شاید برگ برنده سوم این کتاب باشه
بعد از مدت ها واقعا یه کتاب عاشقانه و خیلی آموزنده خوب خوندم و خیلی خوشحالم که پایان شیرین و تلخ باهم بود داستان روایت یه زنی هست که بعد از خیانت نامزدش؛ با مردی ازدواج می کند و چالش هایی توی ادامه مسیر زندگیش داره برای اولین بار دیدم که مرد داستان عاشق تر از زن داستان بود و خیلی این عشق ارزشمند و زیبا بود فصل داستان یک درمیون بین حال و گذشته در جریان هست و روند خوبی داره یکمی شاید طولانی باشه ولی ارزش خوندن داره واقعا و چقدر نشون میده که ماها آدمیم و توی رابطه فراموش می کنیم که هرکسی ممکنه اشتباهاتی داشته باشه و باید یاد بگیریم که با سختی ها و خطا ها و … ادامه بدیم
درود اولش باید بگم زیادی اهل خوندن کتابهای عاشقانه نیستم و اینبار خواستم تنوعی در ژانر مطالعه ام ایجاد کنم و به نظرم جدا از رویایی بودن شخصیت های اصلی داستان، نقطه قوت داستان اینجا بود که واقعا ممکن هست کسی رو در زندگی پیدا کرد که بشه باهاش یکی شد مدتها بود که دیگه این فرضیه رو باور نداشتم و حالا بعد از خوندن این کتاب مجدد بهش ایمان آوردم و نقطه ضعف اصلی داستان این بود که نویسنده کاملا مستقیم از اواسط کتاب شروع کرد به نصحیت کردن که خب چندان جالب نیست...!
داستان با ریتمی آرام شروع می شود اما هرچه به پایان نزدیک تر می شویم جذاب تر می شود. بیان احساسات به خوبی در تمام داستان دیده می شود اما از نظر ادبی چندان موفق نیست. نویسنده به خوبی نشان می دهد که یک ابتکار ساده اما تأثیرگذار می تواند عشق خاموش شده میان یک زوج را دوباره شعله ور کند در مجموع کتابی احساسی با ایده ای قابل تأمل است که هرچند شروع کندی دارد اما در ادامه ارتباط بیشتری با خواننده برقرار می کند. با تشکر از کتابراه
واقعا عالی بود!! مثل دو تا کتاب دیگه ی کالین هوور اینم فوق العاده بود. بعد از مطالعه ی کتاب ما تمامش میکنیم و ما شروعش میکنیم جذب این کتاب هم شدم تا دوباره قلم این نویسنده رو بخونم. یه کم جا به جایی بین گذشته و حال آدمو گیج میکرد ولی هرچه جلوتر میره داستان واضح تر میشه و بیشتر به عشق بین این دو نفر پی میبری. پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو بخونید
الحق که آدما وقتی مشکل جدی ندارن برا خودشون مشکل میتراشن و اونقدر روش کار میکنن که واقعا تبدیل به واقعیت میشه اغراق شخصیت زن داستان آدم رو عصبانی میکنه ولی واقعیت اینه که دنیا از این نخاله ها کم نداره و جالب اینه که زنها و مردهای اینطوری زندگی های قشنگی رو تجربه میکنن. عدالت در طبیعت هرگز وجود نداشته، نداره و نخواهد داشت.
همین الان این کتاب رو تموم کردم و این دومین کتابی هست که از این نویسنده خوندم. قلم نویسنده باعث میشه احساساتم درگیر بشه و این برام جالبه. در مورد کتاب باید بگم قشنگه من دوسش داشتم به نظرم حداقل ارزش یک بار خوندن رو داره و در آخر امیدوارم همه، کسی رو کنارشون داشته باشن که باهاش بتونن از طوفانهایی با درجه شش عبور کنن ✨
یک کتاب عاشقانه بینظیر و دوست داشتنی وپایان خیلی خوب
من این رمانو قبلا با یک اسم دیگه از همین نویسنده خونده بودم وقتی این کتابو تو کتابراه خریدم نمیدونستم همون کتابه که خوندم چون اسم کتاب تعغیر کرده بود بااینحال چون خیلی دوستش داشتم دوباره خوندم وبسیار لذت بردم
من پسندیدم چون ماجرای کتاب بر مبنای واقعیاتی است که هرجای دنیا برای هر زوجی میتواند پیش بیاید و اینکه چگونه یک عشق و رابطه در طول زمان قابلیت تغییر یا رشد را دارد را به ما نشان میدهد. ترجمه هم خوب و مناسب بود
کتاب قشنگی بود. اگه زوجها افکار و احساسات منفیشون رو از وقایعی که در زندگی میفته باهم درمیون بگذارند شاید خیلی از مشکلات به راحتی و بدون آسیب به طرفین حل بشه. مشکل زوج این کتاب، تنها، سکوت بود
بنظرم کتاب قشنگی بود ادما باید گذشت داشته باشن تو روابطشون زندگی زناشویی پر از مشکلاته که کنار اومدن و حل کردنشون باعث میشه زندگی ادامه داشته باشه کتاب خوبی بود نثر روانی داشت ترجمه هم خوب بود
خیلی رمانتیک و احساسی بود بنظرم همچین مرد رویایی فقط توی کتابا پیدا میشه که البته نویسندهاش هم باید زن باشه!!! خواندنی و شیرین بود و درسهای روانشناسی خوبی هم داشت ممنونم کتابراه
خوب بود شاید من انتظار داشتم اخرش یه جور دیگه تموم بشه، اما خب مرد داستان یکم افسانهای بود و فکر میکنم اینطور مردها خیلی کم پیدا میشن... ولی امیدوارم زیااااد باشن.
به نظرم این کتاب علاوه بر داستانی بودن جنبه روانشناسی هم داشت. داستانی در مورد یک زوج که با درک، صبر و تصمیم درست و عشق توانستند زندگی شان را از فروپاشی نجات بدهند
کتاب خوبی بود ولی امیدوار بودم خیانت رو توجیح نمیکرد، کاراکتر اصلی اول کتاب از نامزدش به خاطر خیانت مرد جدا شد ولی توی خیانت شوهرش همش خودشو مقصر میدونست
اوایل که کتاب رو شروع کرده بودم دوسش نداشتم هرچی جلوتر رفتم متوجه شدم چقدر خودم نزدیک به شخصیت داستم من. هنوزم نتونستم با کسی راجب ناراحتی هام صحبت کنم