بشریت باید سیطرهی خود بر زمین را فراموش کند. هیولاها آمدهاند و میخواهند جای انسانها را پر کنند. کتاب هیرآمیس 1: یک رویا ما را همراه با رز، بردیا و سایر باقیماندههای نسل بشریت همراه میکند تا از نابودی کامل انسانها و جایگزینی آنها با موجوداتی هولناک جلوگیری کنیم. سید محمد موسوی در این داستان تخیلی و فانتزی موقعیتهایی را خلق میکند که ترکیبی از حماسه و هیجان و تخیل هستند و میتوانند مخاطب را با خود همراه کنند.
دربارهی کتاب هیرآمیس 1: یک رویا
فقط هشت روز زمان لازم است تا پاکسازی کامل انجام شود و فقط کسانی زنده بمانند که قوی و لایق زندگی هستند. هشت روز دیگر در همین نقطهای که اکنون ایستادهایم، هیچچیز پیدا نمیشود جز آوار و خرابی. کتاب هیرآمیس 1: یک رویا، بشر را ناچار میکند تا غایت خود را بپذیرد؛ «پاکسازی» تنها راه موجود است و در این فرآیند که طبیعت حق و اجازه یافته تا به انتخاب و حذف دست بزند، کسی باقی نخواهد ماند. فعلاً پاکسازی بهطور کامل انجام نشده و کسانی همچون رز و فرید زنده ماندهاند. رز به گذشته میاندیشد؛ به لحظهای که مشغول بحث و مشاجره با فرید بود و ناگهان نوری سرخ تمام دنیا را فراگرفت. آن نور همه را بیهوش کرد. حالا رز در کتابخانه از خواب بیدار شده و نمیداند موجودات عجیبی که در شهر هستند، از کجا آمدهاند! چطور به اینجا رسیدهاند و از انسانها چه میخواهند. خوشبختانه فرید در کنار اوست و اتفاقاتی را که رخ دادهاند، برایش توضیح میدهد؛ اتفاقاتی که به ما نشان میدهند جهان رو به پایان است.

آرتور؛ فرماندهی لشکرکشی به زمین
آرتور باهوش است اما چندان به خطوط قرمز اخلاقی باور ندارد. او پدرخواندهی خود، سرس، را فریب میدهد و نیروهای قدرت را از او میگیرد. آرتور قسم میخورد که به سرس وفادار است، اما نقشهی اصلی او گریختن از آولاست. داستان تخیلی هیرآمیس 1: یک رویا از زاویهی نگاه دانای کل روایت میشود و به همین دلیل است که ما میدانیم او به دستور خداوندگار آولا میخواهد به زمین حمله کند. سید محمد موسوی شرایط رز، آرتور، بردیا و... را بهطور همزمان روایت میکند. در ابتدا اینطور بهنظر میرسد که این شخصیتها با یکدیگر ارتباطی ندارند و زندگیشان مجزا از همدیگر است، اما هنگامی که میبینیم آرتور طبق دستوری که دارد، بهسوی زمین حملهور شده و با لشکر هیولاهایش زندگی بشر را به خطر انداخته، نقش و تأثیر او بر زندگی رز و بردیا را درمییابیم.
سعی کنید زنده بمانید، شاید موفق شوید
انسانها در حال تلاشند تا راهی برای بقا پیدا کنند. آنطور که آرتور گفته بسیاری از آدمها موجوداتی پر مصرف و کمبازده هستند و نبودنشان برای کائنات بهتر از بودن است؛ اما بردیا و رویا، رز و فرید محال است تسلیم چنین استدلال نادرستی شوند. آنها هرطور شده باید آرتور و لشکر هیولاهایش را شکست بدهند. از طرف دیگر سرس و بزرگان آولا نیز نمیتوانند از جرم نابخشودنی آرتور که بدون مجوز و مشورت دیگران بهسوی زمین رفته، بگذرند. سرس که بالاترین مقام آولاست برای آرتور حکم اعدام صادر کرده و باید هر طور شده این جوان مغرور و مخرب را مجازات کند. داستان فانتزی هیرآمیس 1: یک رویا نوشتهی سید محمد موسوی ما را به مهلکهی گریزناپذیری میبرد که ناچاریم به هر قیمتی شده از بقای خود و نسل بشر دفاع کنیم. نمیدانیم در پایان رمان هیرآمیس 1: یک رویا آرتور برندهی کارزار است یا بشر یا حتی سرس و آولا. در هر صورت میدانیم جنگی که در زمین به راه افتاده بسیار هولناک است و از شما نیز میخواهیم تا همراه با رز و بردیا و دوستانشان به نبرد علیه هیولاها بپردازید.
رمان فانتزی هیرآمیس 1: یک رویا به کوشش انتشارات فرهنگی فرد به چاپ رسیده است.
کتاب هیرآمیس 1: یک رویا برای شما مناسب است اگر
- نسبت به روزی که از سوی سیارهها و موجودات غیرزمینی مورد حمله بگیریم کنجکاو هستید.
- میخواهید خود را برای روزی که عمر زمین به پایان رسید، آماده کنید.
- به داستانهای تخیلی و فانتزی عاقه دارید.
در بخشی از کتاب هیرآمیس 1: یک رویا میخوانیم
چشمان پیرمرد خاکستری هستند و به نظر میرسد که بتوانند هر حقیقتی را بفهمند.
اما آرتور بهگونهای او را فریب خواهد داد که حتی شیاطین هم باور نخواهند کرد.
آرتور میگوید:
«سلام پدر»
مردی که پیرمرد، خطاب شد، با کلماتی شمرده پاسخ میدهد:
«بهعنوان سناتور ارشد و مدیر صحبت میکنیم یا پدر و پسر؟»
آرتور، با اندکی تأمل پاسخ میدهد:
«فکر کنم پدر و پسر بهتر باشه، سرورم!»
پیرمرد به آرتور نگاه میکند. آرتور شروع به بازیکردن با ذهن پیرمرد میکند. ابتدا چشمانش را میبندد و نفس عمیقی میکشد، گویی میخواهد حقیقتی را بگوید، ولی خودش هم میداند که حتی یک کلمهاش هم حقیقت نخواهد بود.
شروع به حرفزدن میکند، اما تنها دروغی پوچ زبانش را میچرخاند: «پدر، باید راجع به مسئلهای با شما صحبت کنم. در پاکسازی قبلی، یعنی سیاره لگانیت، من متوجه شدم یک جاسوس در آولا وجود دارد»
مکثی میکند و با صدایی شمردهتر ادامه میدهد: «اون جاسوس باعث درز اطلاعات محرمانهای به خارج از اینجا شده و متأسفانه اون هنوز داخل آولا هست.»
سناتور سِرس حرفش را قطع میکند، با تعجب میپرسد: «داری میگی یک جاسوس از یک ابرسیاره دیگه تو آولا بوده؟ میفهمی چی از دهنت بیرون میاد، پسرک؟»
«بله پدر، من نتونستم اون رو دستگیر کنم و اون اطلاعات راجع به پروژه سیاه رو با خودش برد!»
آرتور آنقدر خوب دروغ میگویدکه شیطان هم باورش میشود.
سرس اندکی فکر میکند و سپس میگوید: «داری راجع به پروژه زرههای سیاه حرف میزنی. یکی از حیاتیترین پروژههای ابرسیاره.»
آرتور محکم تأیید میکند: بله همان پروژه!
پیرمرد از شیشه دور میشود و پشت میز بزرگی مینشیند، صفحهای نئونی معلق روبهرویش باز میشود و اطلاعات زره سیاه1 رنگ را نمایش میدهد.
آرتور میگوید: به من اجازه بدید جاسوس رو دستگیر کنم، اون هنوز توی آولا هستش.
بله
















