تیگا که تازه در قهرمانانهترین حالت خود رفیقش، فرن، را از افتادن توی شیشهی فوقعمیق مربا نجات داده بود، خبر نداشت که هنوز با خطرناکترین ماجرای جادویی پیش رویش روبهرو نشده است. در کتاب جادوگرها رودست میخورند، ششمین کتاب از مجموعهی جادوگران شهر ریتزی سیبل پاندر جادوگرها درگیر بزرگترین نقشهی دیوانهوار ممکن میشوند؛ نقشهای پر از حقه، معجونهای ترکیده و شگفتیهای باورنکردنی که حتی فکرش را هم نمیکنی.
دربارهی کتاب جادوگرها رودست میخورند
آرامش در ریتزی مثل یک بستنی شکلاتی وسط ظهر تابستان است: تا بخواهی یک لیس بزنی، آب میشود و میریزد پایین و تمام! هنوز لبخند تیگا بعد از پشت سر گذاشتن تمام ماجراجوییهای قبلیاش خشک نشده که اتفاقهای عجیبوغریب تازه روی سرش میریزند و همه چیز از نو شروع میشود: در جلد ششم، جادوگرها رودست میخورند (Witch Tricks) نوشتهی سیبل پاندر (Sibéal Pounder)، همهی دوستان قدیمی دوباره گرد هم میآیند تا با یکی از خطرناکترین نقشههای تاریخ ریتزی روبهرو شوند. اما مثل همیشه، این مسیر پر است از خنده، شوخی، خرابکاری و معجونهای جادویی که هیچوقت آنطور که باید عمل نمیکنند.

این بار ماجرا با آیدابل، خواهر باکلاس فلیسیتیخفاشه شروع میشود. او مثل همیشه دنبال دردسر و نقشههای زیرزیرکی بدجنسانهاش است. وقتی تیگا و فلوفانورا دعوت میشوند تا به گروه مرموز او به اسم «پپوینتز» بپیوندند، اولش هیجانزده میشوند و کلی ذوق میکنند. خب چه کسی بدش میآید عضو یک کلوب جادویی مخفی و فوق حرفهای شود؟ اما خیلی زود میفهمند که آیدابل اصلاً دنبال دوستی نیست؛ او میخواهد از آنها استفاده کند و با کمی حقهی جادویی، باند افسانهای جادوگران بدنام ریتزی را دوباره برگرداند و تمام این مهربانیها و دعوتهای صمیمانهاش نقشه است!
این دعوت بوی دردسر میدهد
از اینجا به بعد همه چیز به هم میریزد. تیگا و فلوفانورا باید جلوی بازگشت شلوغترین و شرورترین جادوگران تاریخ را بگیرند. و اوضاع وقتی سختتر میشود که دقیقاً همان لحظهای که تیگا به کمک دوستانش نیاز دارد، یکی مشغول اداواطوار بازی جلوی دوربین است و دیگری بیجهت از او دلخور شده و قهر کرده و هیچ معلوم نیست کجاست.
کتاب جادوگرها رودست میخورند پر از لحظههای خندهدار و غیرقابلپیشبینی است: مسابقههای جادویی که بیشتر به شوی مد شباهت دارند، وردهایی که ناخواسته کل صحنه را پر از دود و پَر میکنند و قهرمانهایی که بیشتر از آنکه شبیه نجاتدهنده باشند، شبیه بچههاییاند که در یک جشن بزرگ بادکنکها را میترکانند و کیک را خراب میکنند.
در دل همهی این شوخیها و معجونهای عجیبوغریب رنگارنگ، چیز مهمتری به اسم دوستی آن وسط میدرخشد. تیگا و بقیه یاد میگیرند که هیچ ورد یا معجونی بهاندازهی اعتماد به هم قوی نیست. و حتی وقتی دنیا وارونه شود یا تمام تاریکیها و بدبختیها بریزد روی سرشان، همین همدلی و شجاعت است که میتواند همه چیز را در نهایت نجات بدهد.
جادوگرها رودست میخورند یک پایان پرشور و باشکوه برای مجموعهی جادوگران شهر ریتزی است؛ پر از لحظات شاد و هیجانانگیز و جادوییای که بچهها عاشقش میشوند. اگر تو هم دنبال یک جشن جادویی پر سروصدا و فراموشنشدنی هستی، آخرین جلد جادوگران شهر ریتزی با ترجمهی زینب طاهری از نشر ایرانبان همان دعوتنامهای است که دنبالش میگشتی.
نکوداشتهای کتاب جادوگرها رودست میخورند
- این کتابهای کوچک و زیبا از نظر سبک و محتوا بینظیرند. (LoveReading4Kids)
- افسونهای احمقانه، لباسهای جذاب، اتفاقات جادویی و معماهای مسخره، این یک داستان جادوگری بینظیر و فوقالعاده است. (Bookseller on Witch Wars)
- این دیوانهکنندهترین و خندهدارترین کتابی که اخیراً خواندهام. (اندی استنتون، نویسنده)
- این کتاب سرشار از سرگرمی است. (Daily Mail)
کتاب جادوگرها رودست میخورند برای شما مناسب است اگر
- در ردهی سنی 6 تا 12 سال به سر میبرید.
- عاشق داستانهای جادویی و ماجراجویانه و خندهدار هستید.
- یکی از طرفداران مجموعهی محبوب جادوگران شهر ریتزی هستید.
- آدمبزرگید اما فانتزی خونتان کم شده و هوس یک داستان جاندارِ بامزه کردهاید.
در بخشی از کتاب جادوگرها رودست میخورند: کتاب ششم مجموعه جادوگران شهر ریتزی میخوانیم
تیگا نامه را باز کرد. او به ندرت نامه دریافت میکرد، البته بهجز نامههایی که از طرف هوادارنش مثل لوسیتتی بود.
تیگا، از شما دعوت میشود تا برای مصاحبهای با پوینتز برای پیوستن به این گروه حاضر شوید. به جنگل بیا، از کافه برگ کوچک پنج قدم به سمت چپ برو. امشب اول وقت اینجا باش.
فلوفانورا که به نامه تیگا خیره مانده بود، گفت: «مال منم همینو نوشته.»
تیگا در حالیکه داشت دوباره نامه را میخواند زیرلب گفت: «اما چرا پوینتز ما رو انتخاب کرده؟» پوینتز گروهی از جادوگرهای مرموز و باحال بودند که در ارتفاعات پرلپیک به سر میبردند. همه میخواستند بدانند توی جلسههای محرمانهی آنها چه خبر است. شایعه شده بود که خواهر بزرگتر فیلیسیتی خفاشه، آیدابله، رئیس این گروه بود. تیگا هیجانزده به نامه خیره شده بود.
فلوفانورا که معلوم بود در حال فکر کردن به چیزی است که تیگا هم به آن فکر میکند گفت: «باید بریم. نمیخوام تو جلسهشون باشم، اما فکر کنم جالبه که ببینیم داستان چیه و درباره چی حرف میزنن. میخوام بدونم توی جلسهی محرمانهشون چه خبره؟»
تیگا سرش را بلند کرد: «فکر میکنی فیلیسیتی خفاشه هم دعوت شده؟»
بله



























