همین که خیال میکنی اوضاع در ریتزی بالاخره آرام میگیرد، یک تقِ کوچک از دل لولهها شنیده میشود و همهچیز دوباره وارونه میشود؛ در کتاب جادوگرها اسیر میشوند، جلد چهارم مجموعهی پرهیجان جادوگران شهر ریتزی، سیبل پاندر ماجراها را از همیشه پیچیدهتر و بامزهتر کنار هم چیده است. حالا که تیگا مادرش را پیدا کرده و فلیسیتی بت هم دیگر آن جادوگر شرور سابق نیست، باز هم نقشههای غولآسا، پلهای ژلهای و دشمنانی که سایهبهسایه در تعقیبشان هستند، از هرجایی که فکرش را نمیکنی روی سروکولشان میریزد.
دربارهی کتاب جادوگرها اسیر میشوند
در ریتزی هیچ روزی مثل روز قبل نیست، اما این بار در چهارمین کتاب سیبل پاندر (Sibéal Pounder)، جادوگرها اسیر میشوند (Witch Glitch) اوضاع از همیشه عجیبتر شده است و هر گوشهای پر است از اتفاقهای ناگهانی که همهچیز را وارونه میکند. حالا، درست وسط این آشفتگی، فرن هم به طرز مرموزی ناپدید میشود و تنها یک یادداشت نیمسوخته پشت سرش باقی میگذارد. حالا تیگا و دوستانش باید در دل معجونهای قلقلزن، کتابخانههای مخفی و برجهای تاریک به دنبال سرنخ بگردند و بفهمند چه کسی یا چه چیزی پشت این اتفاقهاست.
ماجرای جلد چهارم با ترکیبی از شوخی، خنده و کلی خرابکاری بامزه پیش میرود. پگی با وردهای اشتباهیاش همهچیز را بههم میریزد، فلوفانورا با اخم و دقتش معماها را کنار هم میچیند، و فلیسیتی خفاشه هم که مثل همیشه با نقشههای زیرکانهاش یک قدم از بقیه جلوتر است. آیا تیگا میتواند وسط این اوضاعِ درهم، رفیقش فرن را قبل از آنکه خیلی دیر شود پیدا کند و جلوی این اتفاقات دیوانهوارِ جادویی را بگیرد؟ یا اینکه شهر ریتزی برای همیشه توی این آشفتهبازار میماند و غرق میشود؟

تیگا و دنیای جادوگرها
کتاب جادوگرها اسیر میشوند نقطهقوتهای مجموعهی جادوگران شهر ریتزی را دقیقتر از همیشه کنار هم میچیند؛ ریتم هیجانانگیز و صحنههای کوتاه بامزه و خندهدار، در کنار ساختاری معمایی که بچهها را به حدسزدن و پیداکردن سرنخها دعوت میکند. جهانِ فانتزیِ جادوگران شهر ریتزی روی شوخطبعی و زیباییشناسی و مد و نمایش در حرکت است. و قهرمانان داستان با کنشگری، همدلی و همکاری کنار هم پیش میروند و معماها را یکی بعد از دیگری حل میکنند. همچنین کتاب بدون آنکه اشارهای مستقیم داشته باشد، پیامهایی مثل شجاعت، دوستی و تابآوری را با زبانی ساده و شیرین به بچهها منتقل میکند.
کتاب فانتزی جادوگرها اسیر میشوند، ترکیبی است از ترسهای کودکانه، قهرمانبازیهای شجاعانه و گاهی هم سبکسرانه و دوستیهای جاودانه که از همیشه قویترند. این کتاب را با ترجمهی مریم رحیمی از نشر ایرانبان بخوانید و لذت ببرید.
نکوداشتهای کتاب جادوگرها اسیر میشوند
- پر از جادو و رمز و راز، طلسمهای مد روز و شوخیهایی که واقعاً آدم را به خنده میاندازد. کتابی که طرفدار کوچکِ هفتسالهام، بیش از هر چیز منتظرش بود. (Bookseller)
- سرشار از ماجراجویی، جادو و طلسمهای خندهدار، همراه با شخصیتهای شجاع و جسور که مطمئناً طرفداران این مجموعه را راضی خواهد کرد. (Booktrust)
- سرشار از شادی و سرگرمی. (Daily Mail)
- بامزهترین کتابی که خواندهام. پیش به سوی جنگهای جادوگری! (اندی استنتون، نویسنده)
- طلسمهای احمقانه، لباسهای زیبا، اشتباهات جادویی و معماهای خندهدار؛ این داستان جادوگری با بقیه داستانهای جادوگری فرق میکند و بهشدت فوقالعاده است! (Bookseller)
- نگاهی کاملاً تازه و سرگرمکننده به دنیای جادوگرها؛ مجموعهی جادوگران شهر ریتزی برای هر کسی است که عاشق جادو، ماجراجویی یا مد باشد، فوقالعاده است. (Booktrust)
- داستانی بهشدت خلاقانه که با سرعتی نفسگیر روایت شده؛ داستانهای این مجموعه پر از انرژی هستند. (LoveReading4Kids)
کتاب جادوگرها اسیر میشوند برای شما مناسب است اگر
- 6 تا 12 سال دارید و عاشق جادو، ماجراجویی و شوخیهای بامزهاید.
- از داستانهای پرهیجان با شخصیتهای جسور و خوشقلب لذت میبرید.
- تصویرسازیهای رنگارنگ و نثر تند و شاد را دوست دارید.
- دنبال کتابی هستید که هم بخنداندتان و هم هیجانزدهتان کند.
در بخشی از کتاب جادوگرها اسیر میشوند: کتاب چهارم مجموعه جادوگران شهر ریتزی میخوانیم
فلوفانورا پرسید: «صبر کن ببینم. گلوریا تتی مادربزرگته؟!»
لوسی سرش را تکان داد و کتاب را به فلوفانورا داد. «این کتاب ناتموم مادربزرگم رو تازه پیدا کردیم. تیگا گفت: «میخوای کتاب رو ببینی!»
فلوفانورا که از نظر تیگا همیشه دو حالت داشت: آرام و خونسرد یا شیک، اما بداخلاق، از خوشحالی دیدن کتاب بال درآورده بود. او کتاب را آرام در دست گرفت و باز کرد.
تیگا گفت: «خیلی باحاله، مگه نه؟»
فلوفانورا قهقههای زد و گفت: «خدای من، فرن حتما خیلی خوشحال میشه!»
تیگا و لوسی همزمان پرسیدند: «فرن؟»
فلوفانورا گفت: «بله.» بعد کتاب را بالا گرفت و به صفحهای که باز بود، اشاره کرد. «نگاه کنین، فرن تو این صفحه هست.»
پگی دور و اطراف را نگاه کرد و پرسید: «فرن کجاست؟»
تیگا گفت: «پیش من نیست. هنوز پیداش نکردی؟»
پگی آرام گفت: «نه. خیلی وقته کسی ندیدتش...»
تیگا گفت: «چقدر عجیب!» و کتاب را دوباره در دست گرفت و شروع به جستوجو کرد.
بله


























