نقد، بررسی و نظرات کتاب زمینهای نفرین شده - ویسنته بلاسکو ایبانز
4.3
126 رای
مینو
۱۴۰۴/۱۰/۲۴
378
سعی میکنم نظر کاملی بذارم. فوق العاده رمان دلنشین و زیبایی بود اما با پایانی تلخ که قلب آدم رو به درد میآورد و یک حس عجیبی داشت. این رمان دربارهی غریبهای هست که به جمع روستاییان وارد میشه و سعی میکنه به کشت و زرع بپردازه اما متوجه کینهی بدون دلیل روستاییان به خودش میشه (اسپویل نمیکنم چرا این اتفاق افتاده) و حوادث این کتاب از فصل دوم به بعد شروع میشه. فصل اول در از جزئیات هست که توصیفهای زیبایی داره اما اگر خوشتون نیومد حتما ادامه بدید چون از فصل دوم یک کتاب زیبااا و بسیار گیراااا میشه. اینکه اون غریبه با خانواده ش چطور زندگی میکنن اونجا و قبلا چه اتفاقی توی اون تکه از زمین افتاده تمثیلی از جامعهی امروز ماست و هنوزم میشه این نمادها رو دورمون ببینیم من کتاب رو یک نفس خوندم تا جایی که تحقیق کردم این نویسنده برای اولین بار آثارش به صورت مجموعه در ایران چاپ شده و نویسندهی خیلی مشهوری توی دنیا هست که البته من تازه شناختمش و باعث شد باقی آثارش رو سفارش بدم به کتابفروشی ولی داستان این کتاب تا آخر توی ذهنم میمونه... ممنونم از نشر قصه باران و کتابراه بابت انتشار این کتاب برای ما. اگر جا داشت ده ستاره میدادم
کتاب خوبی بود. نثرروان و ترجمه خوبی هم داشت. تلاش باتیست واقعا ستودنی بود به نظرم باهمه اتفاقها ناامید نشد و با جون و دل تلاش کرد شرایط خانوادش رو عوض کنه اما متاسفانه کینه و جهل هوئرتا خیلی بیشتر و بزرگتراز این بود که باتیست بتونه تنهایی از پسش بربیاد.
مردمی که از زمان تولدشون توسری خور اربابانشون بودن و هیچ تلاشی برای تغییر نمیکردن و عین ربات فقط کار میکردن و خوش گذرونی، توانایی تحمل غریبهای که با خانوادش تلاش کرد زمین مردهای رو زنده کردن و خونه کهنهای رو آباد کردن، نداشتن و زندگی باتیست که با زحمتهای فراوان داشت جون میگرفت رو نابود کردن و این خیلی غم انگیزه که در بعضی زمانها انسانها هیچ بویی از انسانیت نبرده بودن و انقدر نادان و بی رحم بودن کتاب زیبایی بود بااینکه دلم میخواست ادامه داشت و باتیست و خانوادش رنگ خوشی رو تو زندگیشون میدیدن اما متاسفانه زندگی گاهی وقتها برای خیلی از آدمها مثل باتیست همین قدر بی رحمه💔
مردمی که از زمان تولدشون توسری خور اربابانشون بودن و هیچ تلاشی برای تغییر نمیکردن و عین ربات فقط کار میکردن و خوش گذرونی، توانایی تحمل غریبهای که با خانوادش تلاش کرد زمین مردهای رو زنده کردن و خونه کهنهای رو آباد کردن، نداشتن و زندگی باتیست که با زحمتهای فراوان داشت جون میگرفت رو نابود کردن و این خیلی غم انگیزه که در بعضی زمانها انسانها هیچ بویی از انسانیت نبرده بودن و انقدر نادان و بی رحم بودن کتاب زیبایی بود بااینکه دلم میخواست ادامه داشت و باتیست و خانوادش رنگ خوشی رو تو زندگیشون میدیدن اما متاسفانه زندگی گاهی وقتها برای خیلی از آدمها مثل باتیست همین قدر بی رحمه💔
این کتاب منو به عنوان یک خواننده علاقه مند به پایانهای خوش به چالش کشید. اما نتونستم اونو ناتمام رها کنم چون همیشه این جمله رو در ذهنم یادآوری میکنم: شاید راه حلی که به دنبالشیم در انجام کارهایی نهفته است که چندان به دلمون نمینشینن. اما میخوام عمیقتر کتاب رو بررسی کنم. در طول مطالعه این کتاب بارها از خودم پرسیدم انسانهای دیگه چقدر در زندگی همدیگه دخیل هستن؟ چرا خشم و حسادت یک نفر میتونه زندگی یک نفر دیگه رو نابود کنه؟ و چرا اگر کسی با تصور اینکه من به حس تنفر و حسادت بقیه کار ندارم و فقط هدف خودم رو دنبال میکنم به زندگی ادامه بده باز هم باید زندگیش تحت تاثیر همین افراد قرار بگیره؟ چرا باید زیر نفرتی که خودش ایجاد نکرده خرد بشه؟ با وجود اینکه فرزندش رو بخاطر همین مسأله از دست میده اما متقابلا حس تنفر در این شخص ایجاد نمیشه و باز هم اهدافش رو دنبال میکنه. درسته، خدا همیشه با بنده هاش هست مخصوصا اونایی که عمل صالح انجام میدن، مدام از کسی نفرت ندارن، به عهدشون وفادارن و بیت المال رو پرداخت میکنن درست مثل باتیست. اما این پاسخ ساده ی مذهبی در مقابل این حجم از بی عدالتی زمینی رنگ میبازه و انگار یه منتقد در مغزم دوباره جواب این سوال رو میده و میگه تو داری فقط بخشی از زندگی یک خانواده رو میبینی و نمیتونی صرفا با تکیه بر این به نتیجه برسی که یک عده باعث شدن زندگی یک عده ی دیگه نابود بشه، شاید باید تعریفتو از نابودی زندگی عوض کنی. اما برای یه خانواده چه چیزی بدتر از این وجود داره که فرزندشون رو اونهم به دلیل حسادت دیگران از دست بدن و تمام سرمایه و اموالی که طی سالها جمع کردن و خونه ای که با دستهای خودشون بازسازی کردن رو یک شبه از دست بدن؟
کتاب در خصوص استعمار مردم منطقهای توسط یک خانواده به صورت موروثی روایت دارد. از قرنهای پیش افرادی بودند که به واسطه جنگ، دزدی، قاچاق، روابط با حاکمان و حیله و تزویر به حذف کشاورزان کوچک و تصاحب زمینهای ملی، و اجاره دادن آن به خود کشاورزان یا افراد دیگر برنامه ارباب رعیتی را پیاده کرده و نسل به نسل به استعمار مردم میپرداختند. و روز به روز مردم فقیرتر میشدند. و در زمان حال نیز با برچیده شدن ارباب و رعیتی، و رونق اقتصادی سرمایه داران، کارخانه داران و... ارباب رعیتی به کارکر و کارفرما بدل شده و دوباره مردم به صورت دیگر شبانه روزی در خدمت قشر اندکی از خانوادهها هستند و هر چقدر زحمت میکشند نمیتوانند این فاصله را کم کنند. تنها میتوان نتیجه گرفت که اگر برای مزد روزانه یا حقوق ماهیانه کار کنی به هیچ جایی نخواهی رسبد و شرمنده خانواده خواهی شد. ممنون از کتابراهیان که با این کتابها تلنگری به خوانندهها میزنند. امیدوارم بیدار شویم. ممنون.
داستان تکرار همیشگی فقر فرهنگ و تعصب کور. فرهنگ کوته نگری و تقلید کور کورانه یک جمع از اربابی که جز فخر و غرور بهره ای ندارد و با همین ظلم همه را به بند جهل و اطاعت و دنباله روی وامی دارد. مردمی که اتحاد را تنها در پیروی از افکار القاشده وتحمیل نابرابری حفظ می کنند و در عوض همدلی و یکی شدن برای پیشرفت زندگی، تاب موفقیت و بهروزی دیگری را ندارند و در حقیقت این خودشان هستند که تیشه به ریشه آسایش و رفاه خود می زنند و مثل عموم داستان های ارباب رعیتی پایان غم انگیز و اجبار به تحمل زندکی ریشه امید را می خشکاند. اما نویسنده انگار می خواست تلخی داستانش را با نثر ادبی و توصیف شاعرانه دشت و دمن و آسمان و زمین؛ آواز پرندگان و هیاهوی طبیعت تلطیف ببخشد و به نظرم ناهمگون با اصل داستان بود . داستان را طولانی کرده بود و چون تاثیری بر روحیه و نشاط افراد مورد حکایت نداشت کاملا زاید و اضافه بود.
داستان مربوط به دوران ارباب و رعیتی است. اربابانی که بازور وظلم نتیجه زحمات رعیت را میگرفتن. مرد فقریبه نام باتیست به هائرتا (دروانسیای اسپانیا) میاد تا یکی از زمین های بایر رامه متعلق به یکی از اربابان خسیس وظالم است، آباد کنه. این زمین متعلق به یکی از روستاییان اونجا بوده که نتوانسته ازپس اجاره زمین ومخارج بربیاد وخانواده ازهم پاشیده و در خانواده هم کشته شده، لذا مردم روستا زمین رانفرین شده و هنوز متعلق به صاحب قبلی میدانند وبا تازه وارد دشمنی میکنند. فقر وجهل باهم چنان جامعه رانابود میکند که برای انسانیت و همدردی و همبستگی ومبارزه با ظالم (اربابان) جایی باقی نمیذاره
من با این ژانر مشکلی ندارم اما نمیدونم چرا خوندنش یه جاهایی بسیار عذاب آور بود برام! یه جاهایی خوب جذب میکرد اما بعدش افت داشت و به زور میخوندم و جلو میرفتم. اکثرا از ترجمه روان گفتن اما حقیقتش یک جاهایی به خصوص نیمه اول کتاب به شدت گیج کننده بود. توصیفات خیلی روان ترجمه شده بودن اما گاهی اوقات ترجمه به حدی پیچیده و غیرحرفه ای بود که چندبار باید میخوندم تا متوجه بشم درمورد کدوم شخص داره صحبت میشه یا چه شخصی داره صحبت میکنه. به هرحال جدا از ترجمه، داستانش ارزش یک بار خوندن رو داره چرا که پایانش به شدت شما رو به فکر فرو میبره. باقی دوستان درمورد داستان به خوبی توضیح دادن.
نثر کتاب رسمی و مقداری سرد هست و اگه روان تر بود بهتر میشد با قصه ارتباط گرفت، غلط املایی آنچنانی نداشت، داستان غم انگیزی داره که مربوط به اسپانیا هست در دورانی که کشاورزان روی زمین های اربابان زورگو کار میکردند و قتل اربابی که در اون بحبوحه اتقاق میفته و پیرو اون بعد از سالها غریبه ای در اون محدوده مشغول به کار میشه و کشاورزانی که قصد آسیب زدن به اون غریبه رو دارن و ادامه ماجرا. واقعا با خوندن کتاب دلم گرفت و توی بخش فوت پسر کوچک خانواده حسابی گریه کردم و به این نتیجه رسیدم که جهل واقعا نفرت انگیزه در هر زمانی که باشه. بازم ممنون از کتابراه
این کتاب ارزش خوندن داره، توصیفات نویسنده از فضاها بسیار زیباست. اول داستان با زنی بنام پیتا شروع میشه و بنظر میرسه داستان حول او خواهد بود ولی قرار است در مورد خانواده کشاورز زحمتکش و بدشانسی باشد به نام باتیست… فقر، جهل و استثمار محورهای اصلی موضوع داستان است. وقتی فک میکنی به داستان، میبینی که راههای دیگری هم بود که ادمهای بوهرتا با هم به نتیجه برسند اما انگار در آن تاریخ و برای آن مردمان هنوز زمان خروج از ان وضعیت نبود.
داستان پرچالش مرارتهای بیپایان زندگی در دوران فئودالی که میتوانیم خوشحال و سپاسگزار باشیم که در آن زاده نشدیم و اجداد طفلکی ما هم به هر رنجی، مشابه آن را پشت سر گذاشتند. توصیفات نویسنده اگر چه در بعضی جاها زیاد بود (که این از خواص رمانهای قدیمیتر است)، لحن خاص تشبیهاتش بسیار جذاب بود. ممنون بابت ترجمه روان که ما را همراه خود با شخصیتها به دل تجاربی برد که از زندگی امروزی ما دور است.
زندگی خانواده های روستایی که افکار و روحیاتشان با تعصب، بخل، حسد و جهل تنیده شده است دراسپانیا قرون پیش از دوهزار که وسیله نقلیه اسب و گاری بود و چنانچه کسی میخواست خلاف جریان رود شنا کند باید ستمهای اهالی روستا را تحمل میکرد، نویسنده با استفاده از استعاره، تمثیل و عبارات رمانتیک فضایی بسیار رویایی زیبا و گاهی ترسناک و رئالیستی برای خواننده ترسیم می کند که باعث می شود نتوانی خواندن را متوقف کنی. خواندن کتاب را توصیه میکنم.
کتاب خوب و جالبیه، توی این داستان که سرشار از توصیفات زیباست با اتفاقات پیش بینی نشده رو به رو میشیم و در نهایت به فکر فرو میریم که این همه دشمنی و خباثت به چه دلیل باید توی یک جامعه ی روستایی وجود داشته باشه؟ اینکه ما همیشه از روستا و زندگی روستایی تصور صدق و صفا داریم و میبینیم که اصلا اینطور نیست و تمدن چقدر میتونه با جهالت به مبارزه بپردازه باعث میشه بیشتر خودمون را مدیون قانون و تمدن بدونیم.
کتاب خوب و جالبی بود.. برای من عجیب بود این همه نفرت از آدمهایی که هیچ تقصیری در سرنوشت هیچ کس دیگ نداشتند.. برام عجیب تر بود چطور میشه فقیر ب فقیر رحم نکنه. چرااا... و درنهایت چرا تلاشهای آدمی این همه دیده نمیشه.. و چرا وقتی زورشون ب ظالم اصلی نمیرسه ترجیح میدیم ب ضعیف تر از خودمون ظلم کنیم.. و فهمیدم همه ما شنا گرهای ماهری هستیم فقط باید موقعیتاش پیش بیاد وگرنه این همه ظلم اتفاق نمیافتاد
خوشحالم که این نویسنده بزرگ و خاص داره جای خودش و توی ایران پیدا میکنه این کتاب از دل مردم والنسیا نوشته شده و خالق اثر یه رئالیسم تلخ و به تصویر بکش کشیده... مشتاقانه بقیه کتابهاشو به محض ترجمه شدن تهیه میکنم چون تو این فرصت که دچار اضطراب اجتماعی هستیم هیچ چیز به اندازه خواندن کتاب نمیتونه حالمون رو خوب کته ترجمه فروزان صاعدی هم دقیق و روان بود تشکر از قصه باران و کتابراه👌👌👌
کتاب فوق العاده ایی از نویسنده ایی بسیار کاربلد و مشهور اما کمتر شناخته شده در ایران. از اون کتابهاست که متوجه گذر زمان نمیشی و پایان غم انگیزی هم داره که همیشه تو ذهنتون میمونه.. پیشنهاد میکنم حتما چهار سوار سرنوشت رو هم بخونید از این نویسنده.
تشکر از نشر مردمی و دوست داشتنی قصه باران که تا حالا کتاب بدی ازشون ندیدم
تشکر از نشر مردمی و دوست داشتنی قصه باران که تا حالا کتاب بدی ازشون ندیدم
کتاب خوبی بود و در کل داستان جذابی داشت ولی این داستان بهتر از این میشد بهش پرداخته بشه، نویسنده زیاد تلاش کرده بود که فضاسازی خوبی در بیاره ولی خسته کننده بود،
در کل کتاب خوبی بود و ترجمه روانی داشت و پایان کتاب بسیار تلخ بود، تنها نکته منفی کتاب یاوه گوییهای زیاد نویسنده بود که مارو از اصل داستان دور میکرد و فقط از تمثیل و استعاره استفاده میکرد..
در کل کتاب خوبی بود و ترجمه روانی داشت و پایان کتاب بسیار تلخ بود، تنها نکته منفی کتاب یاوه گوییهای زیاد نویسنده بود که مارو از اصل داستان دور میکرد و فقط از تمثیل و استعاره استفاده میکرد..
با وجود پایان تلخ رمان هایی که به این شکل آغاز میشند رو بیشتر میپسندم. معمولا علاقه به کتابخوانی باعث میشود کتاب ها رو با عشق خواند حتی اگر به آن ژانر علاقه ای نداشته باشیم. این از اون کتاب هایی بود که من اول داستان رو زیاد دوست نداشتم ولی از نیمه داستان عاشقش شدم و همینطور پایانش که به این صورت به پایان رسید هر چند غم انگیز اما زیبا.
خیلی واضحه کتابراه تمام این رایگان هارو هدفمند به ما میده کاملا مطابق شرایط.. عمیقا از شما سپاسگزارم توی این روزها که از تاریکترین روز هاییه که درش هستیم، این کتاب منعکس کننده درد و فقر و نا امیدی عمیقیه که باهاش روبرو هستیم و خوندنش شاید کمی ادم رو کنجکاو و اروم میکنه چون کار دیگهای نمیشه کرد. خوندنش رو الان پیشنهاد میکنم
