اگر روزی بفهمید که زندگی شما تنها بخشی از یک نقشهی پیچیده است و حتی تصمیمهای کوچک و بهظاهر بیاهمیت، شما را بهسوی مسیری اجتنابناپذیر سوق دادهاند، چه میکنید؟ میجنگید؟ یا تسلیم میشوید؟ کتاب شریر، سومین کتاب بیانکا اسکاردونی از مجموعهی نشانشده شما را با این پرسشها روبهرو ساخته و همانجا میان دوراهی سختِ انتخاب رهایتان میکند.
دربارهی کتاب شریر
یک روز از خواب بیدار میشوی و میبینی زندگیات ازاینرو به آن رو شده... جما همان دختر نحیف و تنهایی بود که بهخاطر کشتهشدن پدرش به دست خونآشامها، بیش از ششماه را در آسایشگاه روانی گذراند و احتمالاً هیچوقت فکرش را هم نمیکرد که بعد از آن اتفاق، در جایی که الان هست، ایستاده باشد؛ یک موجود نیمهانسان نیمهفرشته با قدرتهای ماورایی منحصربهفرد که نهتنها سرنوشت خودش بلکه سرنوشت جهان با انتخابهای او رقم میخورد. شریر (Iniquitous) سومین کتاب از مجموعهی عاشقانه ماوراءالطبیعه نشانشده نوشتهی بیانکا اسکاردونی (Bianca Scardoni) دنیایی پر از خونآشامها، جادوگران، شیاطین و فرشتگان ساخته و یکی از محبوبترین جلدهای این مجموعه است که توانسته مخاطبان سختگیرش را بهشدت راضی نگه دارد.
جما توی سلول تنگ و تاریکش هست و افکار پریشانی از گذشته و احساساتی که دلش را به آتش میکشند با تنهاییاش دستوپنجه نرم میکند و انتظار میکشد. او حتی نمیداند که از این مخمصه جان سالم به در خواهد برد یا نه. شریر با شروعی نفسگیر شما را به دنیایی میبرد که حقیقت، چیزی جز یک بازی زیرکانه نیست. همانطور که دشمنان جما بلکبورن نقابهایشان را یکییکی کنار میزنند، قهرمان ما درمییابد که حقیقت واقعی ممکن است حتی از بزرگترین دروغها هم وحشتناکتر باشد. این کتاب، پردهای است که از جهانی پر رمز و راز کنار میرود؛ جهانی که در آن هر تصمیم، قیمتی گزاف خواهد داشت. جما دیگر نه یک نوجوان معمولی است و نه فقط یک «سلیر» که باید با پلیدیها بجنگد. این بار او در مرکز نبردی باستانی و طاقتفرسا قرار گرفته که سرنوشت دنیا را در دستان خود دارد. جما باید تصمیم مهمی بگیرد که تمام جهان را تحتتأثیر قرار خواهد داد: آیا او حاضر است فداکاری بزرگی کند تا پلیدی را از بین ببرد، یا تسلیم میشود و اجازه میدهد دشمن، بازی را به طور کامل در دست بگیرد؟
بیانکا اسکاردونی بامهارت تمام، جهانی خلق کرده که پر از تضادهای ظریف است. در این جهان، هیچکس کاملاً خوب یا بد نیست و حتی قهرمان داستان نیز مجبور به تصمیماتی میشود که گاهی اخلاقی بودنشان زیر سؤال میرود. این جنبهی داستان، خواننده را وادار میکند که بارهاوبارها از خود بپرسد: اگر من جای او بودم، چه میکردم؟
ابعاد عاشقانهی داستان با ظرافتی خاص در تاروپود داستان تنیده و بیشازپیش پر حرارت و جذاب است. رابطهی جما با شخصیت مرموز و پیچیدهای چون دومنیک از عشق و خیانت و لذت و غم در کنار هم بهره برده است. احساسات جما عمیقتر شده و ما را با ابعاد وسیعتری از شخصیت او آشنا میکند.
داستان کتاب شریر طبق نظر مخاطبان با هیجان بیشتری پیش میرود. این جلد به طور مداوم ریتم بالا و هیجانی خود را در طول داستان حفظ میکند و برخلاف جلدهای قبلی، کند نمیشود. قلم نویسنده به طور محسوسی پیشرفت کرده و داستان پر از سورپرایزهای غیرمنتظره و کشتارهایی است که کسی فکرش را هم نمیکند و صفحات پایانی کتاب هم که تیر آخر نویسنده است؛ درست در نقطهای که به نظر میرسد همه چیز به پایانی خوش رسیده، با سورپرایز نهایی داستان و جادوی زیرکانهی بیانکا اسکاردونی روبهرو میشویم. این کتاب آمده تا نشان دهد که مشکلات پیشین در مقایسه با چالشهای جدید هیچ نبودند و در هر شمارهی این مجموعه قرار است با اضطراب و هیجان بیشتری مواجه شویم.
منتظر یک پایان تکاندهنده و دیوانهوار باشید که شما را تشنهی خواندن جلد بعدی مجموعه میکند. کتاب شریر از مجموعهی نشانشده با ترجمهی نشاط رحمانینژاد، توسط انتشارات کتابسرای تندیس منتشر شده و اکنون از پلتفرم کتابراه در دسترس شما عزیزان قرار دارد.
کتاب شریر برای چه کسانی مناسب است؟
اگر به داستانهایی با محوریت موجودات ماورایی مانند خونآشامها علاقهمندید، از داستانهایی که ترکیبی از عشق و جادو را ارائه میدهند لذت میبرید و دنبال اتفاقات هیجانانگیز و غیرمنتظره هستید، این کتاب برای شما مناسب است.
در بخشی از کتاب شریر: کتاب سوم مجموعه نشان شده میخوانیم
«تو به من پیوند زده میشی فرشته. ازهرجهت. آمادهای که با میل خودت وارد یک پیوند با من بشی فرشته؟ که کاملاً مطیع من باشی؟» وقتی حرفهایش مثل خنجری در وجودم فرو میرفت، چشمک ناخوشایندی زد.
اتاق یکدفعه احساس منقبض شدن داشت، انگار درودیوار به من نزدیک میشدند. دهانم برای حرفزدن باز شد، اما انگار حرفها از گذشتن از بین لبهایم اجتناب میکردند.
ادامه داد: «تو باید با تمام چیزی که برایت باقیمانده به من اعتماد کنی» و تماشا کرد چقدر عمیق خنجرش را فروکرد. «اعتماد کنی که وقتی همهچیز تمام شد، این را به تو برمیگرداندم.»
«این را؟» لبم را گاز گرفتم، سعی کردم اسیدی که داشت از شکم سوزانم بالا میآمد را نادیده بگیرم.
زمانی که نگاهش را به سمت لبهایم پایین میآورد چشمانش با گناه برق زدند. «البته که آزادیات را.»
«آزادیام، درسته.» اوه خدای من، اتاق دقیقاً داشت کوچک میشد و آن همه هوا کدام گوری رفته بود؟
نمیدانستم آن موقع چه باید بگویم. به دومنیک اعتماد داشتم؟ اگر اینطور بود، میتوانستم به او برای زندگیام اعتماد کنم؟ اینطوری عملاً داشتم خودم را به یک حیوان دستآموز تبدیل میکردم. حیوان دستآموز دومنیک. آنهم همهاش بر پایه آن کورسوی درخشان امیدی که اگر همهچیز تمام میشد او آن رشته بین ما را میبرید و من آزاد میشدم. مطمئن نبودم که میتوانم به او اعتماد کنم. لعنتی، من اصلاً مطمئن نبودم که کسی در این سیاره سبز باشد که بتوانم به او اعتماد کنم. اما در حال حاضر این تنها راهی بود که داشتم. تنها فرصت من برای فرار بود.
بله





























