کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف، نوشتهی نیک فلین، خاطرهنگاری جذابی است دربارهی جاناتان فلین، پدر نویسنده. او که فرزندانش را در کودکی، با رؤیای ساختن آیندهای فوقالعاده ترک کرده است، حالا دائمالخمر و خیابانخواب شده. بالاخره، در بیست و هفت سالگی فلین، وقتی که او در یکی از پناهگاههای بیخانمانها در بوستون مشغول به کار است، پدرش وارد زندگی او میشود و آنها شروع به درک دنیای یکدیگر میکنند. این اثر نامزد نهایی جایزهی فمینا بوده است.
دربارهی کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف
خاطرهنگاری، یکی از انوع ادبی است که در آن فرد، بخشی از زندگی واقعی خود در گذشته را به تصویر میکشد. خاطرهنگاری میتواند تماما مستند و به صورت ناداستان باشد یا کمی داستانسرایی هم در دل خود جای دهد تا زوایای تاریکی را که به فراموشی سپرده شدهاند روشن کند و روایتی دلنشینتر و باورپذیرتر به مخاطب هدیه دهد. خاطرهنگاری، هرچقدر به واقعیت وفادار بماند و از سویی، ظرفیتهای ادبی و روایی خود را حفظ کند، ارزش بیشتری دارد. نیک فلین (Nick Flynn)، یکی از نویسندگان مطرح آمریکایی، با سابقهی نوشتن چندین خاطرهنگاری جذاب، حالا با کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف (Another Bullshit Night in Suck City: A Memoir) برای ما روایت نیمهمستندی از سالهای فعالیت خود در پناهگاه پاین استریت در دههی 1980 میلادی به ارمغان آورده است. روایتی تکاندهنده، تاریک و البته طنز که فصل و وصلی خانوادگی را نیز به تصویر میکشد.
داستان کلی کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف از این قرار است که وقتی نیک و برادرش کودک بودند، پدرشان که آرزوی نوشتن رمانی فوقالعاده و تاریخساز را در سر میپروراند، خانواده را ترک کرد. او در طی سالها، برای پسر کوچکش، نامههایی مینوشت اما هیچگاه باز نگشت. تا اینکه یک روز، وقتی نیک فلین در یکی از پناهگاههای بیخانمانها در حال فعالیت بود، پدر الکلی و بیخانمانش به آنجا آمد. دیدار آن دو پس از سالها، آن هم در وضعیتی تأسفبار، در زندگی هردو نقطهی عطفی بزرگ شد که باید دربارهی آن خواند. از سویی آشنایی با جهان بیخانمانها در آن دههی پرآشوب که مردم زیادی را به وضعیتی زیر خط فقر رسانده بود یکی دیگر از مضامین کتاب است و خوانندگان بسیاری را تحت تأثیر قرار داده.

کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف با قلمی روان، جملاتی کوتاه و توصیفاتی شاعرانه نوشته شده است و طنزی تلخ در همه جای این خاطرهنگاری، حضور دارد. این کتاب را مریم رفیعی ترجمه کرده و کتاب دیدآور آن را به چاپ رسانده است.
جوایز و افتخارات کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف
- برندهی جایزهی PEN International؛
- حضور در فهرست نهایی جایزهی ادبی فمینا؛
- برندهی جایزهی PEN/Martha Albrand.
نکوداشتهای کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف
- انرژی، نگاه انتقادی و حساسیت موجود در کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف، باعث میشود این خاطرهنگاری چیزی از تحقیقی علمی دربارهی یکی از تاریکترین معضلات آمریکا، بیخانمانی، کم نداشته باشد. (نقد کتاب لسآنجلس تایمز)
- این کتاب شاهکاری قابل توجه است. با نگاهی تیزبین، مبتکر و به طرز شگفتانگیزی صادقانه، جهنم را به طور کامل به ما نشان میدهد. (ونیتی فر)
- داستان نیک فلین شاهدی وهمآور است بر تأثیری قوی که پدر و مادرهای غایب دارند. اما نیک، شاعر و نویسندهای قدرتمندتر از آن است که این موضوع را صریح بگوید و در عوض اجازه میدهد با منطقی ظریف و شاعرانه خودمان نتیجهگیری کنیم. (بوستون گلوب)
- برخلاف اکثر خاطرهنگاریها که به متون ترحمآمیزی تبدیل میشوند، کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف، در هیچجا ژست ترحمبرانگیز و احساسی، یا لحن الهامبخش و هیستریک ندارد و با چشمانی روشن و خشک به پوچی خیره میشود. (اینترتینمنت ویکلی)
- نیک فلین زندگینامهای قوی و متمایز نوشته است... استعدادهای فلین قابل توجه هستند: او لحنی قانعکننده و حس شوخطبعی مخصوص به خود را دارد. (نقد کتاب نیویورک تایمز)

اقتباس سینمایی از کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف
فیلم فلین بودن (Being Flynn) به کارگردانی پال وایتز در سال 2012، با نگاه به کتاب نیک فلین ساخته شد. در این فیلم بازیگرانی نظیر رابرت دنیرو و جولیان مور ایفای نقش میکردند.
کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف، برای چه کسانی مناسب است؟
کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف برای علاقهمندان به خاطرهنگاری و ادبیات آمریکا جذاب است.
در بخشی از کتاب یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف میخوانیم
جورج، به قول خودش، ملکهای مخلوع و گاهی سربریده است. ملکه جورج. شپشها جوری روی بدنش حرکت میکنند که از بیستقدمی هم میتوان خزیدنشان را دید. کنارش مینشینم او هم یکی از آن شپشها را که به بزرگی یک دانه ذرت است از روی گردنش برمیدارد. بردن جورج به طبقهی بالا یک کودتاست؛ اینکه متقاعدش کنی لایه لایه لباسی را در آورد که روی هم پوشیده و خدا میداند چند ماه است درشان نیاورده است.
که همانطور لخت، شش در چهار و غرولندکنان مقابلم بایستد و اجازه بدهد از آن آفتکش به پشتاش، بین پاهایش و به لکههای قرمز رنگ روی سینهاش بزنم. این سرنوشت من است. اول او را به اتاق لباسها میبرم که یک دست لباس کامل بپوشد، یک شلوار پشمی نوی خاکستری، که تا بالای قوزکش میرسد، که این هم جزئی از سبک لباسپوشیدنش است. چکمههای بند بلند، یک بلوز گرم، سه ژاکت پشمی، یک ژاکت غواصی بلند با تزئین خز دور کلاهش. استفاده از کوئل برای جورج یکی دو ساعتی طول میکشد. اول باید لباسها را کند، بعد نوبت حمام است. بعدش هم باید لوسیون را به پوستاش مالید. بعد آن هم باید یک بار دیگر حمام کند. زیر نور لامپهای فلورسانت مینشینم و گوش میدهم که چهطور تلاش میکنند او را زنده زنده بسوزانند، اما آتش نمیگیرد و دستان بزرگش هنوز روی بدنش کار میکنند و دنبال نوچههای در حال مرگش میگردند.
هیچ چیزی در این پناهگاه به قدر کشتن حشرات روی گوشت تن یک بیخانمان، پوشاندن لباسهای اهدایی به تناش، دورانداختن لباسها و دیدن دوبارهاش در روز بعد که کنار بشکهی چوبی شعلهوری میخندد، برای من معنا ندارد و باعث نمیشود هدفم را باور کنم.
بله






















