نمایشنامه درباره لیزا و ژیل، زوجی که به مدت پانزده سال زندگی مشترک داشتند، است. به طور کلی نشون میداد که زمان، یک سری رازها، پنهان کاریها، گمانهای بد، و چالشهایی که فرد با خویشتن دارد چه اثراتی میتونه روی یک رابطهای داشته باشه که شروعش عاشقانه بوده. از طنز تلخش لذت بردم. "زمان نابودکننده عشقه" یکی از جملات نمایشنامه بود که بهم یادآوری کرد زمان میتونه عشق رو به عادت تبدیل کنه. عادتی که عاری از اشتیاق اولیه هست و شاید حس اجبار و زندانی بودن رو به فرد بده. ژیل از لیزا تشکر میکنه که اون ژیل قدیمی رو کشته تا ژیل جدید به یاد بیاره که پیوند بینشون ارزشمنده و نیاز هست که ازش محافظت بشه. نمایشنامه همچنین تأکید بر ارزش بخشش داشت ولی اولین گام در این بخشش این بود که فرد خود را ببخشد و بعد از آن میتواند بخشیده شدن از طرف مقابل را پذیرا باشد.
خیلی ممنون از عزیزان کتابراهی که زحمت کشیدن. (یه چند جا غلط املایی بود و یا مثلا کلمه جا افتاده بود که صرفا برای ارتقای کیفیت ذکر کردم.)
خیلی ممنون از عزیزان کتابراهی که زحمت کشیدن. (یه چند جا غلط املایی بود و یا مثلا کلمه جا افتاده بود که صرفا برای ارتقای کیفیت ذکر کردم.)