کتاب شرح زندگانی من - جلد سوم خودزندگینامهای از عبدالله مستوفی است که حوادث تاریخی و سیاسی اواخر دورهی قاجار تا اوایل دورهی رضاخانی را پوشش میدهد. نگارش وقایع کلیدی و مهمی در طی این دورانْ به عهدهی نویسنده بوده که اهمیت این خاطرات و تاریخنگاری را چندین برابر میکند.
دربارهی کتاب شرح زندگانی من- جلد سوم
زن آسیابان آن هنگام که صدای سم ستوران تازی را شنید به سرسپردگان یزدگرد سوم چنین گفت: «آری اینک داوران اصلی از راه میرسند. شما را که درفش سپید بود این بود داوری، تا رای درفش سیاه آنان چه باشد». و این جمله برای سرزمینی که از ابتدای تاریخ بشر آبستن حوادث بوده چقدر تکراری است! سلسلهای میآید و به داوری پیشینیانش مشغول میشود؛ سپس قومی آن سلسله را برخواهند انداخت و این زنجیره تا بخواهی در تاریخ ایران تکرار شده. درفشی بهجای درفشی دیگر، رنگی جانشین رنگی دیگر. کتاب شرح زندگانی من – جلد سوم از عبدالله مستوفی داستان آخرین نسیمهایی است که رایت برافراشتهی سلسلهی قاجار برفراز ایران مهجور و مظلوم تجربه میکند، روایت آنکه چطور پرچم پهلوی بر فرق سر قاجاریان کوفته میشود.
کتاب شرح زندگانی من- جلد سوم، پردهی آخر خاطرات عبدالله مستوفی است. در دو جلد قبلی، این نویسنده به شرح اتفاقات سلسلهی قاجار از ابتدا تا قرارداد وثوقالدوله با انگلستان پرداخته بود. در مجلد سوم این سهگانه، مولف کم و کیف قرارداد 1919 تا تشکیل مجلس موسسان را شرح میدهد. احاطهی عبدالله مستوفی به سیاست از تحصیلات او در این حوزه نشئت میگیرد. او یکی از فارغالتحصیلان مدرسهی سیاسی تهران است که بهواسطهی همین تحصیلات و البته خانوادهی نامدار و سرشناسش به ماموریت اروپا اعزام میشود. جهانبینی او در سفرها بهطرز ملموسی گسترش یافته و همین جهانبینی گسترده به همراه دانش وسیع و استعداد چشمگیر باعث شد مورگان شوستر او را بهعنوان رئیس ادارهی مالیات منصوب کند. اما خدمات و اقدامات عبدالله مستوفی تنها به مسئولیت او در ادارهی مالیات ختم نمیشود، او در بلوای نان تهران مجبور به استعفا شد و پس از آن سمتهای اداری دیگری را نیز تجربه کرد.

آنچه دربارهی نویسندهی کتاب شرح زندگانی من بارز است تلاش او برای ساماندهی اوضاع نابهسامان اداری حکومت قاجار بوده است. او با اتکا به فارغالتحصیلان دارالفنون و استفاده از تجربیات مستشاران اروپایی در تلاش بود تا نظم را حاکم سازد. البته که تلاشهای او هرگز بدون حاشیه نبوده و اختلافات او با مستشاران و دیگر دولتمردان او را به یکی از شخصیتهای چالشبرانگیز آن دوران بدل کرده است.
عبدالله مستوفی خودزندگینامهی خود را با این ادعا تمام میکند که هیچگاه دچار «جاهطلبی تاریخنویسی» نبوده است. این نکته باعث میشود که فرضیهی بیطرفی راوی و وفاداری او به وقایع، آنطور که اتفاق افتادهاند، تقویت شود. در نهایت خواننده، کتاب شرح زندگانی من را با طیب خاطر به پایان خواهد رسانید؛ با رضایت از به دست آوردن تصویری جامع از دوران قاجار که یک دولتمرد در خلال خاطراتش ارزانی داشته است.
کتاب شرح زندگانی من- جلد سوم برای چه کسانی مناسب است؟
بهیقین خواندن این کتاب به همهی ایرانیانی که بهدنبال کسب آگاهی از گذشتهی اجتماعی- سیاسی خود هستند واجب است اما بهطور ویژه به آنانی توصیه میشود که به ژانر خودزندگینامه علاقهمندند و میخواهند تاریخ را از لنز دوربین یکی از رجال آن زمان مشاهده کنند.
در بخشی از کتاب شرح زندگانی من - جلد سوم: تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه: از کابینهی قرارداد وثوق الدوله تا مجلس موسسان میخوانیم
از وقتی که از پطرزبورغ به طهران آمده بودم، جوانی را که مردم به او فقیر دربار میگفتند، میدیدم در خیابان باب همایون و آرک که مرکز وزارتخانههای داخله و مالیه و عدلیه و خارجه و جنگ و هیئت وزرا بود، با لهجهی لاتی و رویهی بهلولمنش وَرسو میزد. این جوان تمام رجال را به اسم و رسم میشناخت و روابط آنها را با یکدیگر میدانست. اگر دو برادر هر یک در ادارهای بودند و موقع ظهر یکی از آنها از ادارهی خود بیرون میآمد و به سمت راهی که باید برادرش از آنجا بیاید و باهم منزل بروند، نظری میافکند. فقیر دربار مقصود از نگاهاندازی را میفهمید، فوراً با لهجهی لاتی: «داشِت رفت» یا «هنوز داشِت نرفته»، مطلب را حالی میکرد. مثلاً وزیر وزارتخانهای عوض میشد، این استعفا و نصب دیشب به عمل آمده بود، اعضای آن وزارتخانه که صبح به محل کار خود میرفتند، قبل از رسیدن به وزارتخانه به توسط فقیر دربار که با صدای بلند: «وزیرتون عوض شد» از واقعه خبردار میشدند.
استعفای هیئت وزرا و تعیین رئیسالوزرای جدید را هیچ کس به خوبی فقیر دربار نمیدانست.
اکثر در این مورد با اشاره به سمت محل هیئت وزرا و یا ادای کلمهی «رفتند! رفتند!» مطلب را حالی ذینفعها میکرد. به علاءالسلطنه و مستوفیالممالک و مشیرالدوله ارادت داشت. هر وقت یکی از این سه نفر رئیسالوزرا میشدند، با صدای بلند رسیدن آنها را به این شغل به همه کس اعلام میکرد. از هیچ کس چیزی نمیخواست ولی اگر کسی چیزی به او میداد، رد نمیکرد و در مقابل، همیشه اخباری که به درد او میخورد زودتر از همه کس به همین کیفیت به او میداد. به طوری که همیشه صحیحترین اخبار حول و حوش دربار از فقیر دربار به طور علنی شنیده میشد. گاهی اتفاق میافتاد که دو نفر برای شغل ریاست وزرا کاندیدا میشدند.
بله

















