این کتاب قصهی گم شدنها و پیدا شدنهاست. آیدا کیائیفر در کتاب مثل پرنده پرواز کن دنیایی میسازد که در آن شهرهای خاکستری، قوانین خشک، و آدمهایی که فقط به بقا فکر میکنند، همه چیز را احاطه کردهاند. اما در این میان، صدای یک نوجوان متفاوت به گوش میرسد، کسی که نمیخواهد تسلیم شود. این داستان، نه دربارهی فرار، بلکه دربارهی پیدا کردن جایی برای پرواز است.
دربارهی کتاب مثل پرنده پرواز کن
بعضی از داستانها به دلیل لایههای پیچیدهای که در دل خود دارند، از همان ابتدا به شما این احساس را میدهند که در حال تجربهی چیزی متفاوت هستید. در کتاب مثل پرنده پرواز کن، داستان از یک مدرسه و زندگی روزمره در دنیایی بسته و خاکی شروع میشود، جایی که بچهها در پی تحقق آرزوهایی که جامعه برایشان تعیین کرده است، به دنبال موفقیت در دنیای خشک و بیروح اطراف خود میروند. شخصیت اصلی در این داستان نه به دنبال پیروی از قوانین بیمعنی است و نه به هدفی که تنها در راستای خواستههای دیگران شکل گرفته است، میاندیشد.
کتاب مثل پرنده پرواز کن، داستانی است که بهسادگی از کنار احساسات انسانی نمیگذرد. روایت کتاب با زبانی روان اما عمیق، مخاطب را وارد دنیای شخصیتهایی میکند که هرکدام درگیر چالشهایی آشنا هستند. در جملهای که در متن کتاب آمده، «مثل پرنده پرواز کن، گاهی باید ارتفاع را رها کرد»، بهخوبی نشان میدهد که کتاب دربارهی جسارت رهایی از محدودیتها و یافتن مسیر تازهای در زندگی است. این داستان در عین سادگی، درونیترین احساسات را لمس میکند.
در این مسیر، آیدا کیائیفر توانسته است فضای داستان را به طور ماهرانهای پر از تناقضات و چالشهایی کند که از نظر معنایی و احساسی خواننده را درگیر میکند. در حالی که شخصیتها در این دنیای خشک و پر از قوانین عجیب زندگی میکنند، حس آزادی و پرواز، همچنان در دل داستان پنهان است. این کتاب به شما نشان میدهد که حتی در محدودترین شرایط، انسان میتواند برای دستیابی به چیزی فراتر از آنچه که در نظر جامعه درست است، به جستجو ادامه دهد. کتاب مثل پرنده پرواز کن نوشتهی آیدا کیائیفر، از سوی موسسه فرهنگی آرمان رشد منتشر شده است و میتواند تجربهای متفاوت برای کسانی باشد که به دنبال داستانهایی با لایههای عمیق و تفکری متفاوت هستند.
کتاب مثل پرنده پرواز کن برای چه کسانی مناسب است؟
کتاب مثل پرنده پرواز کن برای افرادی مناسب است که به داستانهای پراحساس و مفهومی علاقه دارند. اگر شما به کشف دنیای درونی شخصیتها و مسائل اجتماعی توجه دارید و میخواهید از زاویهای متفاوت به زندگی نگاه کنید، این کتاب تجربهای جذاب برایتان خواهد بود.
در بخشی از کتاب مثل پرنده پرواز کن میخوانیم
دواندوان از پلهها پایین آمدم و کم مانده بود تعادلم را از دست بدهم. قلبم یکهو دیوانه شده بود؛ چنان خودش را محکم به سینهام میکوبید که چیزی جز صدای ضربانهایم نمیشنیدم.
دو طبقهی کامل را رد کردم و تاریکی حالبههمزن آن راهروهای تاریک، به روشنایی گرفتهای تبدیل شد که از حیاط مدرسه روی کاشیهای خاکستری سالن میتابید.
به پلهی آخر رسیدم و قبل از اینکه به کف سالن پا بگذارم، نظرم عوض شد. به چپ و راست نگاه کردم که مطمئن بشوم تنهایم؛ انگار که از خیابان رد میشوم.
سالن و راهرو خالی خالی بود. حدس میزدم مادر و پدرها، بچههایشان را برده باشند. حتی یک مگس هم آن اطراف نبود.
چرا پدر و مادر من نیامده بودند؟
ناراحتی درست مثل یک مار سیاه دور قلبم پیچید و با خودش حس تنهایی آورد و درد.
از پله پایین آمدم و برای هزارمین بار نفسی عمیق کشیدم. این روزها همیشه نفس کم میآوردم.
پا به حیاط مدرسه گذاشتم.
با چند قدم کوتاه خودم را به دیوار کناری رساندم و در امتدادش راه رفتم تا به در اصلی مدرسه برسم.
روی سنگفرش قدیمی مدرسه قدم میزدم و با هر قدم، صدای سابیدهشدن خردهسنگهای زیر کفشم، گوشم را نوازش میکرد و کولهی روی شانهام بالا و پایین میپرید. وقتی وارد کتابخانه شده بودم احتمالاً نزدیک ظهر بود؛ ولی الان از نور مایل خورشید که در غبارهای آسمان پخش شده بود، میتوانستم بفهمم چیزی به غروب نمانده.
بله


















