کتاب رازی در کوچهها، یکی از جدیدترین کتابهای فریبا وفی است که در ناکجاآبادی سنت زده و زنآزار روایت میشود. نویسنده در این اثر به سیاق همیشگی به سراغ مقولهی نقد اجتماعی میرود و با محوریت قراردادن شخصیت «حمیرا» بر بالین پدر، دست به واکاوی فرهنگهای بسته و سنتی میزند. این رمان اجتماعی در فصلهای بسیار کوتاه طراحی شده تا رفتوآمدهای زمانی به گذشته و حال، بهراحتی انجام شود.
دربارهی کتاب رازی در کوچهها
پدری بهمثابه یک تمساح! کتاب رازی در کوچهها با این عبارت آغاز میشود که عبو (پدر) دارد میمیرد، نه شبیه پدر بلکه همچون یک تمساح! راویِ فریبا وفی این داستان زنانه را از ابتدا با بحرانی آغاز میکند که در نظرش بار معنایی خاصی دارد؛ مرگ پدری که شبیه تمساح است، چرا؟ نویسنده در همین ابتدای اثر موفق میشود تکنیک تعلیق را به بهترین حالت ممکن به کار گیرد و مخاطب را برای خواندن ادامهی ماجرا کنجکاو کند. او داستان را از زبان حمیرا روایت میکند، زنی که در واپسین لحظات زندگی پدر بر بالینش حاضر شده و در ادامهی داستان مدام به گذشته رجعت میکند.
ساختار روایی خلاقانهای که فریبا وفی در رمان رازی در کوچهها اتخاذ کرده باعث میشود روایت سیال در حال و گذشته باشد و مخاطب بین فضای خفقانآور بیمارستان و فضای بستهی کوچهی سنت زده حرکت کند. هرچه داستان پیش میرود، جای خالی یک خاطره در ذهنیات راوی، مشخصتر میشود؛ گویا چیزی در کوچههای پیچدرپیچ قدیمی رخ داده که حالا در دالانهای ذهنی حمیرا مخفی شده است...

لایههای پنهان در کتاب رازی در کوچهها
پدر در این کتاب مانند تمساح است؛ چون در تمام عمر با خیرهشدن به خانواده به آنها حکومت میکرده. فریبا وفی ظلمت زندگی تحت نظام مردسالار را به عیانترین شکل ممکن ترسیم میکند تا به مخاطب خود نشان دهد هنوز هم مانند دیگر آثارش، پای احقاق حقوق زنان ایستاده و جهان داستانیاش بستری برای یک نگاه زنانه است.
او با توصیف دقیق محله در کتاب رازی در کوچهها، مخاطب را همراه حمیرا به گذشته میبرد و شرح دوستی عمیق آذر و حمیرا را بازتاب میدهد. آذری که همچون اسمش میسوزاند و سرکش است و البته داغی در نهان دارد که در پایان بدترین کابوس حمیرا را شکل میدهد.
البته مردان در جهان این کتاب، همه شیطان و هیولا نیستند. نویسنده در همان زمان کودکی راوی، از دو مردی نام میبرد که اهل اندیشه و مطالعهاند و نگاهشان به زن، از روی غیرت یا هوس نیست. دایی و شمس، دو سنگر عاطفی داستاناند برای زنان و دخترانی که تحت نگاه مردسالار جامعه به تنگ آمدهاند و جسم و روحشان، پر از زخم و جراحات سنت و تبعیض است.
تکنیکهای جذاب فریبا وفی در کتاب رازی در کوچهها
آنچه این کتاب را برجسته کرده، استفاده از سبک ملموس، روان و عاری از تکلفی است که فریبا وفی در پیش گرفته است. او با مهارت یک مستندساز، فرهنگ زیست شهری-بومی و مراودات محله را به تصویر میکشد. از صدای سوتزدنهای مرموز آذر تا بالارفتن بیپروایش از درخت مهم داستان، نویسنده چنان جزئیات را به مخاطب نشان میدهد که چشیدن طعم تلخ خفقان در خانهی عبو، عادیترین تجربهی داستانی در این اثر است.
علاوه بر این، شخصیتپردازی و حتی نامگذاری شخصیتها در کتاب رازی در کوچهها نشر مرکز با وسواس یک نویسندهی حرفهای انجام شده است. بینام و بیزمان بودن روایت در بستر تاریخی نیز انتخابی هوشمندانه است که باعث میشود برداشتهای نمادین از این داستان برای مخاطب ممکن شود. بهطورکلی، در این رمان انتقادی، هیچ عنصری اضافه نیست و هر چیزی که نویسنده به آن اشاره کرده، در جایی کارکرد خود را پیدا میکند.
اگرچه فریبا وفی در این اثر، سیاهترین تبعات جوامع بسته و پدرسالار را ترسیم کرده؛ اما تمام اتفاقات را با کمترین توصیفات خشن ارائه داده است. هنر او دقیقا همینجا است که بدون گفتن، معنا را خلق میکند و مخاطب را در لذت یک کشف بزرگ روایی سهیم میکند.
این کتاب توسط نشر مرکز منتشر شده و هم اکنون در اختیار علاقهمندان به ادبیات زنان و داستان نقد اجتماعی قرار گرفته است. با خرید کتاب رازی در کوچهها، رمانی قوی از یکی از بهترین نویسندگان زن معاصر را در اختیار خواهید داشت.
کتاب رازی در کوچهها برای شما مناسب است اگر
- به ادبیات زنان و رمان رئالیستی علاقه دارید و قصد دارید داستانی جدید در این حوزه بخوانید.
- جزو طرفداران ادبیات واقعگرای ایران هستید و آثار این حوزه را دنبال میکنید.
- پیشازاین با آثار فریبا وفی آشنا شدهاید و قصد دارید جدیدترین داستان اجتماعی این نویسندهی خوشقلم را مطالعه کنید.
در بخشی از کتاب رازی در کوچهها میخوانیم
عبو بیدار ولی ساکت است. همیشه او را در حال حرفزدن و داد و بیدادکردن دیده بودم. عبوی جدید، کمی غریبه و ناآشناست. سکوت مال ماهرخ بود و حرف مال عبو. ماهرخ زمانی از قدرت سکوت آگاه شد که دیگر حوصله استفادهکردن از آن را نداشت. عبو در برابر سکوت عاجز بود. آن را نمیفهمید. اگر میدید کسی در خانه قهر کرده، یا به روی خودش نمیآورد یا خیلی زود بیاثرش میکرد. ولی ماهرخ سالهای آخر دیگر قهر نبود. حتی ساکت هم نبود. فقط بیحس بود. آن روزها نمیدانستم حسِ رفته به مهمان رنجیده میماند که وقتی رفت با خواهش و تمنا هم برنمیگردد. چند هفته بعد از آن کتککاری بیدلیل بود که عبو ماهرخ را فرستاد سفر.
«هم زیارت است هم سیاحت.»
تابهحال کسی چنین جسارت و سخاوتی در او ندیده بود. خودش نخواست همراه ماهرخ برود. خرج سفر و کار مغازه را بهانه کرد. خودخواسته کنار میرفت تا بلکه بتواند دوباره به زندگی ماهرخ برگردد. عبو برای همیشه از زندگی او تبعید شده بود.
عزیز غرغر میکرد. از کی زن، عزیزتر از مادر شده است؟ خودش جواب خودش را داد: از همان اول، از همان زمانی که حوّا بود ولی مادر نبود. آرزویش رفتن به زیارت بود ولی عبو هیچوقت پول نداشت. آرزوی عزیز، جوان مانده اما پاهایش پیر شده بود. دورتر از قبرستان شهر نمیتوانست برود. هر بار، سنگ قبر پدربزرگ را گم میکرد. روی قبرها خم میشدیم و دنبال اسم محمد میگشتیم. مواظب بودم پا روی قبرها نگذارم. بیشتر اسمها را نمیتوانستم بخوانم. با خط شکسته نوشته بودند.
بله























