کتاب هندوانه به شرط عشق نوشتهی فرهاد حسن زاده، مجموعه داستانهای طنز کوتاهی است که با قلمی پرشور و گیرا روزمرگیهای یک خانواده را به تصویر میکشد. یک پدر شاعرمسلک و مادری تیمسارمسلک و فرزندانی که میان زمین و آسمان به سر میبرند. بچههایی که میخواهند هندوانه را با عشق بخورند.
کتاب هندوانه به شرط عشق برای چه کسانی مناسب است؟
بزرگسالان و نوجوانانی که به داستانهای کوتاه و طنز علاقهمند هستند، این کتاب برایشان جذاب خواهد بود.
با فرهاد حسنزاده بیشتر آشنا شویم:
این طنزپرداز، نویسنده و روزنامهنگار آبادانی در 20 فروردین 1341 متولد شد. حسنزاده نویسندگی را از دوره نوجوانی با نوشتن نمایشنامه و داستان شروع کرد. نخستین کتابش به نام ماجرای روباه و زنبور در سال 1370 به چاپ رسید و پس از آن به صورت حرفهای وارد دنیای نویسندگی در حوزهی کودک و نوجوان شد.
از فرهاد حسنزاده تا به امروز بیشتر از 100 اثر در زمینههای مختلف مانند داستان کودک و نوجوان و رمان بزرگسال منتشر شده است. بعضی از کتابهای او به زبانهای چینی، انگلیسی، مالایی، ارمنی، ترکی استانبولی، عربی و کردی ترجمه و چاپ شده و چندین فیلم و انیمیشن براساس آثار او ساخته شده است.
حسنزاده یکی از اعضای انجمن نویسندگان کودک و نوجوان نیز محسوب میشود و او از جمله داستاننویسانی به شمار میرود که توانسته در عرصه بینالمللی نیز خود را به عنوان یک فرد حرفهای و صاحب سبک معرفی کند و تاکنون دوبار نامزد جایزه هانس کریستین آندرسن، مهمترین جایزه حوزه ادبیات کودک و نوجوان، شده است.
برخی از آثار او عبارتند از: «عشق و آینه، سرما نخوری کوتیکوتی، روزگار شیرین، این وبلاگ واگذار میشود، دو لقمه چرب و نرم، مردهای که زنده شد، قصه طوطی خانم و آقای بازرگان، نمکی و مار عینکی، انگشت مجسمه و...»
در بخشی از کتاب هندوانه به شرط عشق میخوانیم:
خمیازهی دوم را موقع سوارشدن میکشم. من و بابا مینشینیم جلو، بغل دست آقا چراغعلی. مامان و سوسن و سنبل هم مینشینند روی صندلی عقب. چه ماشین شیکی! تا حالا مثلش را ندیدهام. بابا درحالیکه در را میبندد، میگوید: «بهبه! مبارکه! الهی همیشه چرخش برات بچرخه.»
از بلندگوی ماشین صدای خانمی پخش میشود که به انگلیسی حرف میزند. بابا با خنده میگوید: «بابا ایوَل! حرف هم که میزنه. اونم خارجکی!»
آقا چراغعلی با خندهای تکمیلی میگوید: «فوله... فوله... فول اتومکانیک!» که البته منظورش «فول اتوماتیک» است. بابا از من میپرسد: «چی میگه آقا سعید؟»
میگویم: «میگه: در بسته نشده، لطفاً آن را ببندید!»
بابا درحالیکه در را باز و بسته میکند، میگوید: «ای به چشم. بفرما. شما جون بخواه خانم خانما! امر دیگهای نیست؟» و با خنده میگوید: «شعر هم بلده؟ غزلی، قصیدهای، چیزی؟»
آقا چراغعلی میگوید: «خیلی کارا میکنه اما من هنوز طرز کارش رو درست و حسابی یاد نگرفتم.»
و به من میگوید: «تو جات راحته؟ اگه ناراحتی برو عقب بشین.»
میگویم: «نه. جلو حالش بیشتره.» خودش میداند که من همیشه کشته و مردهی جلو نشستن، آنهم توی ماشینهای مدل بالا هستم.
راه که میافتیم، مهرداد در پارکینگ را میبندد و برایمان دست تکان میدهد. من هم برایش دست تکان میدهم، سوسن هم دست تکان میدهد. دخترهی بیجنبه. دلم میخواهد نیشگونش بگیرم.
بله






















