بدون شک آشنا شدن با داستانها و اشعار شاهنامهی ابوالقاسم فردوسی جزو لذتبخشترین فعالیتهای زندگی محسوب میشود. محسن دامادی در کتاب رستم و سهراب داستان پر رمز و راز رستم و سهراب را بازنویسی کرده و آن را با زبانی روانتر و سادهتر نوشته شده است.
دربارهی کتاب رستم و سهراب:
یکی از آثار ارزشمند ادبیات فارسی که قرنهاست موردتوجه تمامی افراد در سراسر جهان قرار گرفته است، شاهنامهٔ فردوسی (Shahnameh) است. سراسر این اثر بینظیر تاریخی پر از درس زندگی، استقامت و پایداری در برابر مشکلات و تحمل سختیها است.
شاهنامه حدودا از پنجاه هزار بیت تشکیل شده است. حکیم ابوالقاسم فردوسی در این کتاب ارزشمند مجموعهای از حکایتهای ملی و تاریخ باستانی فرمانروایان گذشته ایران را به تصویر کشیده و از شجاعتها، مردانگیها و رشادتهای آنان سخن گفته است.
کتاب حاضر نیز داستان رستم و سهراب را شرح میدهد. در زمان پادشاهی کیکاوس، سهراب بعد از نبردی سرسختانه توسط پدرش رستم به قتل رسید. برخی از محققان و پژوهشگران معتقدند که رستم به صورت غیرعمد پهلوی سهراب را پاره کرد و بعد از آن زمانیکه متوجه شد سهراب فرزند اوست، برای درمان زخمش از کاوس نوش دارو طلب کرد تا پسرش نمیرد.
نوش دارو پس از مرگ سهراب ضربالمثلی شد که از گذشتههای دور تا به الان زبانزده عام و خاص است. مردم ایران نیز به شخصیت سهراب علاقه دارند و نام او را روی فرزندان خود میگذارند. و رستم نیز با اینکه فرزند خود را میکشد اما هنوز هم قهرمان محبوب و پرطرفدار شاهنامه باقی مانده است! اما به نظر شما چرا؟ کتاب حاضر را مطالعه کنید و پاسخ سوالات خود را بیابید.
کتاب رستم و سهراب برای چه کسانی مناسب است؟
مطالعهی این کتاب به افرادی پیشنهاد میشود که از خواندن اشعار و داستانهای شاهنامه لذت میبرند.
با محسن دامادی بیشتر آشنا شویم:
نویسندهی برجستهی این کتاب محسن دامادی، در حوزهی نویسندگی، کارگردانی و فیلمنامهنویسی فعالیت دارد. وی کارگردان فیلمهایی از قبیل «همه چی عادیه، هما کی میاد، قبرستان غیرانتفاعی، یک اشتباه کوچولو، از صمیم قلب و ...» بوده است.
و نویسندهی کتابهایی همچون افسانه یک نجیب زاده ایرانی، کافه کلاچ، چگونه داستان را به فیلمنامه تبدیل کنیم، مرگ سینمایی و چندین آثار ارزشمند دیگر است.
در بخشی از کتاب رستم و سهراب میخوانیم:
چند سوار تُرک در گذر از دشت، رخشِ بی سوار را کنارِ جویبار دیدند.
سوارانِ تُرکان تنی هفت هشت
در آن دشتِ نخجیرگه برگُذَشت
پیِ رخش دیدند بر مَرغزار
که میگشت گِردِ لبِ جویبار
به چشمِ تُرکان، رخش اسبی بیهمتا آمد. چرا نباشد؟ رخش است. سوارانِ تُرک، کمند به دست، از چند سو به رخش نزدیک شدند.
سواران زِ هر سو برو تاختند
کمندی کیانی برانداختند
رخش چون نیتِ شوم آنها را دریافت، مانند شیر خروش آورد و مبارزه کرد. دو سوارِ ترک را از اسب انداخت و کُشت. سرِ سوارِ دیگر را از تن جدا کرد.
چو رخش آن کمندِ سواران بدید
به کردارِ شیرِ ژیان بَردمید
دو تن را به زَخمِ لگد کرد پَست
یکی را سر از تَن به دندان گُسَست
سه تن کشته شد زان سوارانِ چَند
نیامد سرِ رخشِ جنگی به بَند
بله
























