تصورتان از ناقلاترین کودکِ روی زمین را کنار بگذارید! زیرا قرار است دیوید بدیل در کتاب بچه مدیر داستان ویژهای از پرجنبوجوشترین بچهی دنیا برایتان تعریف کند. رایان از آن بچههایی نیست که بتوان بهراحتی از پسش برآمد؛ بهخاطر کارهای اوست که مدیر مدرسه برای همیشه از مدرسه خداحافظی میکند؛ اما با ورود مدیر جدید، آقای کارتر، قرار است ماجرا به کلی تغییر کند. چه میشود اگر جای ناقلاترین بچهی مدرسه، یعنی رایان، با مدیر مدرسه عوض شود؟
دربارهی کتاب بچه مدیر
هیچ مدرسهای، چه در دنیای واقعیت و چه در جهان جادویی داستان، حوادث عجیبوغریب و غیرعادی به خود کم ندیده است؛ اما اگر بخواهیم از عجیبترینِ آنها سخن بگوییم، حتماً این امتیاز نصیب داستان بچه مدیر (Head Kid) خواهد شد!
دیوید بدیل (David Baddiel) در کتاب جدید خود، ماجرای روزهای مدرسهی رایان را تعریف میکند؛ پسربچهای که حتی در خواب هم نمیدید قرار است اولین شغل زندگیاش چه باشد! رایان، یا بهتر است بگوییم، آقای رایان وارد، از آن بچههایی نیست که بتوان بهراحتی تحملش کرد؛ این واقعیت را مدیر مدرسه، معلمان و حتی دوستانش هم تأیید میکند. در مورد شیطنتهای رایان همین نکته کافیست که مدیر قبلی مدرسه، درست به دلیل کارهای او بود که برای همیشه از مدرسه فرار کرد. همه رایان، شخصیت اصلی داستان بچه مدیر را بهخاطر شوخیهای عجیبوغریبش میشناسند؛ این همان نکتهایست که آقای کارتر، یعنی مدیر جدید مدرسه نیز به محض ورود به مدرسه به آن بر میخورد؛ اما آقای کارتر هم قرار است مثل همه از دست شوخیهای رایان سرسام بگیرد؟ یا از دست شیطنتهای او پا به فرار بگذارد؟ البته که دیوید بدیل، نویسندهی داستان بچه مدیر، ماجرا را به سمتوسوی دیگری خواهد برد.
تصور کنید یک روز، به جای مدیر مدرسه، ناقلاترین بچهی مدرسه پشت میکروفون دفتر مدیر قرار بگیرد؛ آن وقت چه خواهد شد؟ این موضوع عجیبتر هم میشود وقتی آن بچه کسی نباشد جز رایان! البته که این جابهجایی، از نوع معمول آن نیست! آقای کارتر سختگیرترین مدیر دنیاست، حتی معلمها هم از او میترسند. پس وقتی جای او با حقهبازترین بچهی مدرسه عوض میشود، یک انفجار بزرگ رخ خواهد داد، اما تمام این اتفاقات چطور ممکن است رخ دهد؟ و یا حتی یک سؤال مهمتر: ناقلاترین کودک مدرسه چطور قرار است اوضاع یک مدرسه را سروسامان بدهد؟
داستان بچه مدیر از تقابل میان نظم و آشفتگی و از مسئولیتپذیری میگوید. رایان که شلوغترین ترین کودک مدرسه است، هرگز از عواقب شیطنتهای خود باخبر نمیشد مگر این که قلم جادویی نویسنده او را در جای مدیر مدرسه مینشاند؛ حالا این رایان است که باید از پس چالش پیشِ رو بربیاید، چالشهایی که شاید برای باقی کودکان همسنوسالش که این داستان را میخوانند نیز آموزنده باشد.
این کتاب اولینبار در سال 2018 منتشر شد و نسخهی فارسی آن نیز به همت نشر پرتقال و با ترجمهی مریم رئیسی در دسترس علاقهمندان قرار گرفت.
کتاب بچه مدیر برای چه کسانی مناسب است؟
مطالعهی این رمان جذاب و آموزنده به کودکان اهل داستانهای ماجرایی و کمدی پیشنهاد میشود.
با دیوید بدیل بیشتر آشنا شویم
دیوید بدیل (متولد 1964) از نویسندگان ادبیات کودک، طنزپرداز و فیلمنامهنویس انگلیسی است. او در خانوادهای یهودی آلمانی ولزی و در نیویورک به دنیا آمد و در سالهای ابتدایی زندگی همراه با خانواده به انگلستان مهاجرت کرد. همچنین رشتهی تحصیلی خود را تا مقطع دکتری زبان انگلیسی در دانشگاه کالج لندن آغاز کرد، اما آن را به پایان نرساند. پس از ترک دانشگاه، بدیل به عنوان یک استندآپ کمدین حرفهای در لندن و نویسندهی متنهای طنز شروع به فعالیت کرد؛ اولین برنامههای تلوزیونی بدیل با اقبال خوبی مواجه شد و همکاریهای مختلفی را برایش به همراه آورد. در همین حین بدیل فعالیت خود بهعنوان نویسندهی رمان را آغاز کرد و چندین رمان مختلف در دستهی ادبیات کودکان به انتشار رساند. همچنین در سالهای بعد به موازات فعالیت هنری خود، اظهارنظرهای سیاسی زیادی داشت که واکنشهای مختلفی را از سوی جامعهی خبری برانگیخت. اقدامات خیریه، بهویژه در خصوص مبارزه با بیمار سرطان نیز دیگر بخش فعالیتهای حرفهای دیوید بدیل را تشکیل میدهد.
از این نویسنده هماکنون آثار زیادی در دستهی ادبیات کودکان به فارسی ترجمه شده که در این میان میتوان به کتابهای «به یک بابا و مامان مناسب نیازمندیم»، «دنیای دلبخواهی»، «آدم کنترلی»، «تیلور تندر» و«هرروز تولد» اشاره کرد.
دیوید بدیل اکنون همراه همسر و دوفرزند خود، دالی و ارزا، در شمال لندن زندگی میکند.
در بخشی از کتاب بچه مدیر میخوانیم
آقای کارتر گفت: «منظورت چیه؟»
رایان همانطور که میرفت بالای سن و بهسمت تریبون، جواب داد: «خب... این مدرسه که از قبل تو خطر تعطیلی بود. باداباداییها خیلی وقته که از دست ما ناراضی هستن. اینکه ما بخوایم اون رو برگردونیم به حالت قبل چندان کمکی نمیکنه؛ نهایتش یه خیلی بد دیگه میگیریم. که اونهم باز یعنی تعطیلی مدرسه.»
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
آقای کارتر اخم کرد. شانههایش افتاد.
«پس چیکار باید بکنیم؟»
حتی اگر هم از نظر بچهها یا معلمهای برکتوود کمی عجیب بود که مدیر دارد از شیطانترین پسر مدرسه میپرسد چهکار باید کرد، این موضوع را در چهرهشان نشان ندادند. شاید به این دلیل که در چند وقت گذشته، کلی اتفاقهای عجیبغریب توی این مدرسه افتاده بود.
رایان گفت: «به نظر من، ما یه نقشه لازم داریم. باید یه رویدادی چیزی راه بندازیم. یه چیزی که همینجا برگزار بشه و بتونیم نظر بازرسهای بادابادا رو جلب کنیم و بهشون بفهمونیم که مدرسه بهتر از قبلش شده.»
«مثل چی؟»
رایان خندهی تمسخرآمیزی تحویل داد. مثل خندههای عادی خودش نبود. «خب، آقای کارتر! من واقعاً فکر میکنم شما باید بگین مثل چی. خب هرچی باشه، شما مدیر مدرسه هستین دیگه؛ مگه نه؟»
آقای کارتر نگاهی به او انداخت. بعد یک نفس عمیق کشید.
بله


























