اسپویل:
داستان در مورد دختری به نام مینا است که در خانواده ای متشنج زندگی میکند، پدر او معتاد است و از طرفی، نسبت به مادر مینا شکاک و بدبین است. مینا در یک شوخی دوستانه با پسری به نام شهاب آشنا می شود و در سن بسیار کم تصمیم به ازدواج با شهاب را می گیرد. علارغم مخالفت خانواده او تصمیم میگرد درس را رها کند و ازدواج کند. ازدواج او ناموفق است و حالا روی آن را ندارد که به خانه پدر برگردد. او بعدها با پسردایی خود امیرحسین وارد رابطه میشود. چند نکته در این کتاب برایم قابل درک نیست. اول اینکه مینا، ده سال است امیرحسین را ندیده، هر دو از هم بی خبر هستند. چگونه امیرحسین تا این حد عاشق مینا است!؟؟؟! کتاب بیشتر از اینکه اتفاقات داستان را نقل کند، حال مینا را توصیف می کند. نکته مهم کتاب این است که مینا بعد از ازدواج با مینا باکره میماند، نکته مهم داستان دقیقا اینجا است و خانم اسدی بزرگار باید به این نکته میپرداختند، این مشکل بسیاری از زوج ها است. مشکلات اینچنینی در مشاوره حل نمیشود، زوج درمانگر متخصص نیاز دارد. از بر تمایز داستان خود تاکید نشود و به آن سمت و سو نرود، این کتاب هیچ تفاوتی با مثلا کتاب بامداد خمار ندارد، البته که مقایسه این دو کتاب کم لطفی در حق بامداد خمار است. در نوجوانی این رمان را خواندم و به نظرم شاهکار زمان خودش است. لذا متأسفانه کتاب را اصلا نپسندیدم. در تمام طول رمان منتظر بودم مشکل شهاب باز بشه. آیا تمایل ندارد؟ ریشه اش کجاست؟! همجنس گرا است؟!!! مشکل چیست؟ به آن پرداخته میشد جالب بود
خطر اسپویل!
اول کتاب خوب شروع شد و شرایط مینا و خانواده اش و حتی عاشقیش قابل درک بود ولی هر چی داستان جلوتر میرفت تعجب آورتر و غیر منطقی تر میشد.. چطور کسی که ناتوانی داره تا اون حد عاشق نیشه تا پای عقد پیش میره و حتی خیانت هم میکنه، ولی به یکباره سرد میشه و ۳۶۰درجه تغییر میکنه؟تا آخر داستان منتظر بودم برای مشکل شهاب دلیل قانع کننده تری مطرح بشه که متاسفانه ضعف داستان همینه و خواننده با یک سوال بزرگ دو سوم آخر داستان رو میخونه!! شخصیت اصلی داستان فردی عاجز، ناتوان، غیر منعطف و دارای عدم اعتماد به نفس فراوان و وابسته و.... هست که اصلا نمیشه درکش کرد و فقط باعث میشه خواننده عصبی بشه و حرص بخوره که چی میشه یه انسان تا این پایه خودش رو حقیقر کنه!! مادر مینا که با اون ددک و شعور هیییییچی از مشکلات دخترش نفهمید ولی امیرحسین که از بچگی تا اون سن ندیده بود با یک نگاه همه چی رو فهمید! مهناز چرا بین امیرحسین و مینا تفرقه ایجاد کرد؟ چرا دلیلش مشخص نشد.. متایفانه داستان ضعیف و پر اشکال و با ریتم کند و تکراری بود و خواندنش رو پیشنهاد نمیکنم!
داستانکتاب کشش داشت ولی شخصیت دختر و اصلی داستان به نظر من آدم ضعیفی بود. در کل داستان قشنگی بود گوشهای از واقعیتهای یک زندگی و مبارزهی یک زن شرقی رو نشون میداد که تصمیم گرفته بود به هر قیمتی حتی تنهایی برای زندگیش بجنگه و روی خیلی از مسائل اساسی چشم هاش رو ببنده. ک نشون دهنده تجربه کم، حمایت نکردن خانواده و ازدواج ناآگاهانه و چشم و گوش بسته است. اگر انتخاب هامون با آگاهی و تامل و مشورت اصولی صورت بگیره اگر محیط خانواده یک بستر امن و دارای اعتماد بین والدین و فرزندان و آموزشهای لازم در سن مناسب باشه هیچ وقت این دسته از مشکلات درست نمیشن و دخترها احساس ناامنی نمیکنن و انتخاب هاشون آگاهانه صورت میگیره و با ازدواج درست و اصولی بنیان خانواده محکم گذاشته میشه و آرامش عاطفی به وجود میاد.
نثر کتاب رو دوست داشتم ساده و روان بود مخاطب رو جذب میکرد. ممنون از کتابراه
بسیار بسیار عالی بود هر دختری لازم هست یک بار شده در دوره نوجوانی این کتاب رو بخونه تا بفهمه معیار و زندگیشو بر پایه عشق پوچ بنا نکنه و چقدر زیاده تو ایران از خانوادهها و دخترانی که فکر میکنند بعد از ازدواج همه چیز عالی و گل و بلبل میشه در حالی که نه اینجوری نیست چقدر خانوادش تلاش کردن چشماشو باز کنن باید یه اطلاعیه بزنن به کل ادمای جهان که هر چیزی ارزش تجربه کردن نداره بهتره حسرت بشه تا تجربه تلخ رو دلت بمونه خداروشکر امیرحسین اومد تو زندگیش خداروشکر طعم خوشبختی رو چشید به امید شادی و خوشبختی تمام دختران ایران زمین
اول داستان با هیجان شروع شد داستان عاشقیش خوب پیش رفت ولی منتظر بودم شهاب یه اقدامی کنه به خودش بیاد شهاب یک قدم هم برنداشت اون همه عشق تبدیل به نفرت شد، غیر قابل باور بود به هر حال با همه تلاش مینا یکم نرم نشد شهاب
اینجا بود دل خواننده آتیش میگرفت هر زمان مینا رو بغل میگرفت چقدر من خوشحال میشدم ولی باز روز از نو روزی از نو
کاش تکلیف داستان هم مشخص شده بود که دوستاش چی شدن، مینا بچه دار میشد، یا حتی بعد سالها میفهمید شهاب چوب روزگار خورده
ولی در کل کتاب خوب و گیرایی بود. ممنون
از اول تا آخرش فقط داشت گریه میکرد هر سری هم میگفت برای اولین بار از ته دل گریه کردم. بعد تکلیف شوهر فاطمه مشخص نشد. رفتار مهناز کاملا بیخود و بی دلیل بود. اصلا دوستاش چیشدن؟ واقعا چرا شهاب اون کارو کرد اخه با عقل جور در نمیاد کاش یکم منطقی تر بود. نزدیک پنجاه صفحه هم مینا فقط داشت غر میزد ناله میکرد خسته کننده شده بود. ولی خب برای نوجوانهایی که کلشون باد داره گزینه خوبیه
مریم بانوی عزیز رمانتان بسیار زیبا ودلنشین بود من دوبار رمانتان را خواندم و دوست دارم که باز هم بارها بخوانمش چون بر اساس واقعیت بود شهاب خیلی سنگ دل بود ونباید با مینا از اول عشق را شروع میکرد وقتی میدانست که نا توان است و بعد از ازدواج هم باید انقدر بی اخلاقی نمیکرد واما افرین به امیر حسین که دوست داشتنش وعشقش واقعی بود نتیجه پیان شب سیه سپید است ممنون از رمانتان خسته نباشید
خوب بود وخواننده رو باواقعیتهای یک زندگی پرجنجال وآشوب ودراصل بی سامان وبی ریشه روبرو میکنه زندگی دختری که در طوفان زندگی به جایی پرتاب میشه که مجبوره برای نجات وارد حبابی زیبا بشه وسرخورده ولی استوار تلاش برای ساختن خرابیهای بنیادی که پدر ومادر استادانه به وجود آورده بودنددست به کار بشه
درکل خواننده رو دنبال خودش میکشوند
(این نظر شخصیه منه البته)
یه اشتباه دیگه هم اینه که، چرا نویسنده وابستگی و عشق رو نتونست تفکیک کنه این زن عاشق نبود، و همهی کارهای دیواانه وارِش از رو وابستگی و ترس بود! و آرامشی هم که از امیر حسین بعد از جدایی گرفت کاملا این وابسته بودن رو تایید کرد 👍🏾
از بس از دست مینا حرص خوردم و از حماقتش شوکه شدم قابل بیان نیست حسم.... اما اینقدر جذاب بود و نویسنده با زیرکی و تحریک حس کنجکاوی وادارم کرد در طول دو روز کل داستان رو بخونم اینقدر خوب تعریف شد داستان دلم نمیخواست تمام بشه
داستان خوب بود ولی در فرهنگ ما بعید بنظر میرسه که اینقدر پدرومادر از حال دخترشون بی خبر باشند که این همه بی مهری رو نفهمند ودیگر اینکه اگر یه مرد تمایل به جنس مخالفش نداشت چطور در دوران عقد ابراز عشق میکرد یه ذره دور از واقعیت بود
داستان خوبی بود اما سوالاتی رو در ذهن مخاطب بی جواب می ذاره که میتونم محدودیت نویسنده برای بیان حقایق باشه. اما خیلی خوب میشد اگه همه ی زندگیهایی که غمگین شروع میشه پایان خوشی داشته باشه
توصیه میکنم به تمام دختران سرزمینم که این داستان رو چندین بار بخونند شخصیت خودشون رو قوی بسازند و ازدواج رو همه زندگی برای خودشون تداعی نکنند عشق رو از هیچ مردی حتی اگر خود خود مجنون بود گدایی نکنند
نظرم
تو داستان شخصیت دخترو له میکرد داشت به جای اینکه دختر رو عاشق نشون بده اون رو طوری نشون میداد که به خاطر فرار از سختی زندگی به اون پناه آورده و اصلا عشق نیست و همه اون کاراش از روی هوس بود
سبک وصف و نوشتنتش اونجور که در خاطرات غرق میشد جالب بود حالت نمایشنامه ای به داستان میداد ولی عشق اول یکم تموم شدنش مبهم بود و واقعی نبود در کل متفاوت بود دوست داشتم
کتاب خوبی بود، بعضی وقتها آدم برای فراراز مشکلاتش یه کارهایی میکنه که به نفعش نیست ولی چقدر خوبه که از این اشتباهاتش درس بگیره و هیلی قوی به راهش ادامه بده
کتاب دارای نثری ساده وجذاب بود وخواندن ان برای دختران نوجوان وجوان بسیار مناسب است تا بدانند که درانتخاب باید بسیار دقت کنند
وارزش یک بار خواندن را دارد
داستان در مورد دختری به نام مینا است که در خانواده ای متشنج زندگی میکند، پدر او معتاد است و از طرفی، نسبت به مادر مینا شکاک و بدبین است. مینا در یک شوخی دوستانه با پسری به نام شهاب آشنا می شود و در سن بسیار کم تصمیم به ازدواج با شهاب را می گیرد. علارغم مخالفت خانواده او تصمیم میگرد درس را رها کند و ازدواج کند. ازدواج او ناموفق است و حالا روی آن را ندارد که به خانه پدر برگردد. او بعدها با پسردایی خود امیرحسین وارد رابطه میشود. چند نکته در این کتاب برایم قابل درک نیست. اول اینکه مینا، ده سال است امیرحسین را ندیده، هر دو از هم بی خبر هستند. چگونه امیرحسین تا این حد عاشق مینا است!؟؟؟! کتاب بیشتر از اینکه اتفاقات داستان را نقل کند، حال مینا را توصیف می کند. نکته مهم کتاب این است که مینا بعد از ازدواج با مینا باکره میماند، نکته مهم داستان دقیقا اینجا است و خانم اسدی بزرگار باید به این نکته میپرداختند، این مشکل بسیاری از زوج ها است. مشکلات اینچنینی در مشاوره حل نمیشود، زوج درمانگر متخصص نیاز دارد. از بر تمایز داستان خود تاکید نشود و به آن سمت و سو نرود، این کتاب هیچ تفاوتی با مثلا کتاب بامداد خمار ندارد، البته که مقایسه این دو کتاب کم لطفی در حق بامداد خمار است. در نوجوانی این رمان را خواندم و به نظرم شاهکار زمان خودش است. لذا متأسفانه کتاب را اصلا نپسندیدم. در تمام طول رمان منتظر بودم مشکل شهاب باز بشه. آیا تمایل ندارد؟ ریشه اش کجاست؟! همجنس گرا است؟!!! مشکل چیست؟ به آن پرداخته میشد جالب بود