لیزا گراف در کتاب تقریبا به زندگی نوجوانی معمولی میپردازد که والدینش او را تحت فشار قرار میدهند تا از خود استعداد خاصی نشان دهد؛ چرا که از عملکرد او در مدرسه راضی نیستند. این کتاب که در سال 2015 برندهی جایزهی شارلوت هاک شده است، درسهای مهمی در رابطه با خودشناسی در اختیار نوجوانان قرار میدهد.
درباره کتاب تقریبا:
آلبی هرگز باهوشترین دانشآموز کلاس نبوده است و قد بلندی هم ندارد. او حتی در ورزش و هنر هم خیلی خوب نیست و هیچوقت استعداد و توانایی خاصی از خود نشان نداده است. آلبی بیش از حد معمولی است اما با همین معمولی بودن والدینش به او افتخار میکنند اما زمانی که به کلاس پنجم میرود متوجه میشود که دیگر متوسط بودن کافی نیست، اطرافیان هم از او انتظار بیشتری دارند. در چنین شرایطی آلبی چگونه میتواند خودش را پیدا کند و متوجه شود دوست دارد در آینده چه حرفهای را دنبال کند؟
با پیشروی رمان جذاب و خواندنی تقریبا (Absolutely Almost) پرستار جدیدی برای نگهداری از آلبی استخدام میشود که به او کمک میکند تا با تواناییهای خود بیشتر آشنا شود و قدر استعدادهای خود را بداند.
لیزا گراف (Lisa Graff) در این رمان به نوجوانان میآموزد که واقعبینانه به مسائل نگاه کنند و تواناییها و قابلیتهای خود را همانگونه هستند بپذیرند.
جوایز و افتخارات کتاب تقریبا:
- نامزد جایزه کتاب کودکان دوروتی کانفیلد فیشر سال 2016
- نامزد جایزه کتاب Bluestem سال 2017
- برندهی جایزهی شارلوت هاک سال 2015
- نامزد نهایی بهترین کتاب کودک از سوی کاربران سایت گودریدز سال 2014
نکوداشتهای کتاب تقریبا:
- خارقالعاده، داستان آلبی، درخشان است. (Kirkus Reviews)
- با تصویری فکر شده و تکاندهنده از پسری که یاد میگیرد به پیش برود. (Publishers Weekly)
- کودکان به راحتی خواهند توانست بین مشکلات خود و آلبی ارتباط برقرار کنند. (Goodreads)
با لیزا گراف بیشتر آشنا شویم:
او با نام کامل لیزا کالین گراف (Lisa Colleen Graff) در سال 1973 به دنیا آمد. این نویسندهی آمریکایی فعالیتهای ادبی خود را به عنوان ویراستار آثار کودکان شروع کرد و بعد از مدتی، به نگارش رمانهای کودک و نوجوان مشغول شد. از میان آثار این نویسنده میتوان به مواردی مانند چتر تابستان، کلاف پرگره، چیزی دربارهی جرجی، جنگ خانه درختی و... اشاره کرد.
کتاب تقریبا مناسب چه کسانی است؟
کتاب حاضر میتواند برای نوجوانان علاقهمند به ادبیات داستانی واقعگرایانه جذاب باشد. از طرف دیگر با توجه به محتوای اثر مطالعهی آن به افرادی که میخواهند به شناخت بهتری نسبت به خود دست پیدا کنند نیز توصیه میشود.
در بخشی از کتاب تقریبا میخوانیم:
کالیستا واقعاً اهل کالیفورنیا بود و هیچچیزی راجعبه نیویورک نمیدانست.
در راه مِت ازم پرسید: «از کجا میفهمین شمال کدوم وره؟» مامان گفته بود چون هوا عالی است، این مسیر را که بیست تا خیابان آنطرفتر بود، پیاده برویم. فکر کردم اگر هوا اینقدر خوب است، نباید توی یک موزهی کسلکننده وقتمان را تلف کنیم. اما چیزی نگفتم.
«چرا مترو همیشه توی همهی ایستگاها وانمیسه؟ بلیت اتوبوس از کجا میخرین؟ بروکلین کدوم طرفیه؟»
واقعاً هیچچیز نمیدانست.
بنابراین، سر راهمان به موزهی متروپولیتن نیویورک، همه چیزِ نیویورک را برای کالیستا توضیح دادم: خیابانها و کوچهها، متروهای تندرو، ایستگاههای اتوبوس، چیزهای آسان. البته شاید برای او ساده نبود، چون اهل اینجا نبود. حتی دربارهی بخشهای مختلف نیویورک هم برایش توضیح دادم: منهتن، بروکلین، کویینز، برانکس و استاتن آیلند. همه را حفظ بودم.
کالیستا بعد از اینکه اسم هرکدام را میگفتم، سری تکان میداد. انگار میخواست کلمهها را خوب توی ذهنش نگه دارد. بعد یکی از چشمهایش را تنگ کرد: «بخش چیه؟»
شانه بالا انداختم. گفتم: «مثلاً یه تیکه از یه شهره.» فکر کردم چطور این سؤال تا حالا به ذهن خودم نرسیده.
بله

























