کتاب پیپ بارتلت 2: راهنمای تربیت تک شاخ نوشتهی جکسون پیرس و نویسنده پرفروش نیویورک تایمز، مگی استیف واتر داستان هیجان انگیز و جذابی درباره دختری است که به خوبی میتواند با حیوانات عجیبی مثل تک شاخها ارتباط برقرار کند. اما تک شاخی به نام سلطان ماکسیموس از همه چیز وحشت دارد و کارها را برای پیپ دشوار میکند.
موضوع کتاب پیپ بارتلت 2: راهنمای تربیت تک شاخ چیست؟
در کتاب راهنمای تربیت تک شاخ (Pip Bartlett's Guide to Unicorn Training) جلد دوم از مجموعهی پیپ بارتلت، پیپ و دوستش، توماس به مرکزی رفتهاند که در آن حیوانات جادویی مانند اسبهای تک شاخ، گوسبرقها، راسوهای رنگین کمانی و... نگهداری میشوند.
آنها میخواهند در جشنوارهی سه گانه تریدنت شرکت کنند که مخصوص تک شاخهای شش ماه به بالا است، به همین دلیل به یک اسب تک شاخ نیاز دارند. آن دو به کمک خالهی پیپ که یک مرکز نگهداری از حیوانات جادویی دارد، تصمیم میگیرند از تک شاخی به نام ماکسیموس برای شرکت در جشنواره استفاده کنند، اما ماکسیموس مناسب شرکت در مسابقهها و جشنوارههای نمایشی نیست، زیرا او بسیار مضطرب و نگران است تا حدی که حتی نمیتواند به خوبی روی پاهایش بایستد یا راه برود. با این حال مشکلات پیپ و توماس تنها به آشفته حال بودن ماکسیموس ختم نمیشود چون قرار است یک نفر به طور مخفیانه مسابقه را با تقلب برنده شود.
درباره مجموعهی پیپ بارتلت:
نخستین جلد از این مجموعه هیجان انگیز و جذاب در سال 2015 منتشر شد. مجموعهی پیپ بارتلت حاصل همکاری دو نویسنده پرفروش و مطرح به نامهای مگی استیف واتر (Maggie Stiefvater) و جکسون پیرس (Jackson Pearce) است که پیش از این مجموعه هر کدام چندین عنوان کتاب و مجموعه داستانی منتشر کرده بودند. هر یک از کتابهای مجموعهی پیپ بارتلت داستانهایی پر از هیجان و حادثه دارد که شخصیت محوری تمام آنها دختری به نام پیپ است. او یک قدرت خارق العاده دارد و میتواند با حیوانات جادویی و غیر معمول مانند تک شاخها حرف بزند و ارتباط برقرار کند.
کتاب پیپ بارتلت 2: راهنمای تربیت تک شاخ مناسب چه کسانی است؟
خواندن این کتاب به کودکان 7 تا 12 سالهای که به سبک فانتزی و تخیلی و داستانهای طنز علاقه دارند، پیشنهاد میشود؛ چرا که نویسندگان این کتاب در بخشهای مختلف داستان از خلق صحنههای بامزه و گیرا دست نکشیدهاند.
در بخشی از کتاب پیپ بارتلت 2: راهنمای تربیت تک شاخ میخوانیم:
سهگانهی تریدنت بیرون از کلاورتن برگزار میشد، توی زمینهای مخصوص برپایی نمایشگاه که معلوم شد مجموعهای از میدانهای مسابقه و ساختمانهای انبارشکلِ غولپیکر بود. روی پارچهی خیلی بزرگی نوشته شده بود: سی و چهارمین مراسم سالانهی سهگانهی تریدنت. و کنار حروف میتوانستی تصویرهایی از تکشاخها با یالهای صورتیرنگ محشرشان را ببینی که روی دو پا بلند شده بودند.
خاله اِما داشت ماشین را توی ردیف جلو پارک میکرد و من و دوستم توماس از پنجرهی ماشین به بیرون زل زده بودیم. توماس کنار من روی صندلی عقب نشسته بود و هنوز هیچی نشده یک دستمال کاغذی توی دست راستش مچاله شده بود. آخر او به بیشتر حیوانهای جادویی حساسیت داشت و فکر میکرد به بقیهشان هم حساسیت دارد. مثلاً آن روز کولهپشتی گندهای بهرنگ آبی آسمانی همراهش داشت که پر از وسایل برای موقعیتهای اضطراری بود. توماس خودش ریزهمیزه بود و این کولهپشتی ریزتر هم نشانش میداد، اما دوست داشت همیشه آماده باشد و من هم خوشم میآمد که اجازه نمیداد حساسیتش جلوی ماجراجوییهایش را بگیرد.
خاله اِما ماشین را خاموش کرد. «کالی، توی اون اممم... توی اون چیزه رو یه نگاه میندازی ببینی کارت پارکینگ اونجاست یا نه؟»
کالی داشبورد را باز کرد و گفت: «اَیییییی الان همه جای دستم از اون چیز سیاهها میچسبه.»
توی داشبورد پر از قبضها و دفترچههای راهنمای ماشین بود که نیمسوخته بودند؛ تنها نشانهی باقیمانده از هجوم وزوزیهایی که همین چند وقت پیش درگیرشان بودیم.
توماس قیافهاش را کجوکوله کرد و گفت: «حداقل دیگه توش وزوزی نیست.»
خاله اِما گفت: «دلخوشیهای کوچک!» بعد کارت پارکینگ را جوری چسباند روی داشبورد که از بیرون دیده شود. «بپرید پایین!»
بله


























