کتاب پیپ بارتلت 1: راهنمای موجودات جادویی نوشته جکسون پیرس و نویسنده پرفروش نیویورک تایمز مگی استیف واتر، داستانی هیجان انگیز و جذاب درباره دختری است که میتواند با موجودات جادویی ارتباط برقرار کند و حرف بزند اما دوست او، توماس نسبت به موجودات جادویی حساس است. آنها باید به فکر چارهای برای حل این مشکل باشند.
موضوع کتاب پیپ بارتلت 1: راهنمای موجودات جادویی چیست؟
در کتاب راهنمای موجودات جادویی (Pip Bartlett's Guide to Magical Creatures) اولین جلد از مجموعهی پیپ بارتلت، با دختری به نام پیپ آشنا میشوید که علاقه بسیاری به حیوانات و موجودات خارق العاده و سحرآمیز دارد. او بیشتر وقتش را صرف مطالعه درباره آنها میکند و همیشه یک کتاب راهنمای حیوانات جادویی پیش خودش دارد.
قرار است در مدرسه تمام دانشآموزان و والدینشان برای معرفی خود و شغلهایشان جمع شوند. پدر یکی از همکلاسیهای پیپ، پرورشگاه اسبهای تک شاخ دارد و چند اسب را برای نمایش با خود آورده است. تنها کسی که میتواند با این حیوانات عجیب ارتباط برقرار کند، پیپ است، پس سوار یکی از آنها میشود و اطراف مدرسه میگردد. اما ناگهان همه چیز از کنترل خارج میشود و تمام تک شاخهایی که به مدرسه آمدهاند، وضعیت را به هم میریزند و به مدرسه و والدین بچهها خسارت وارد میکنند. پیپ با خودش فکر میکند باید برای آرام کردن شرایط کاری کند.
درباره مجموعهی پیپ بارتلت:
نخستین جلد از این مجموعه هیجان انگیز و جذاب در سال 2015 منتشر شد. مجموعهی پیپ بارتلت حاصل همکاری دو نویسنده پرفروش و مطرح به نامهای مگی استیف واتر (Maggie Stiefvater) و جکسون پیرس (Jackson Pearce) است که پیش از این مجموعه هر کدام چندین عنوان کتاب و مجموعه داستانی منتشر کرده بودند. هر یک از کتابهای مجموعهی پیپ بارتلت داستانهایی پر از هیجان و حادثه دارد که شخصیت محوری تمام آنها دختری به نام پیپ است. او یک قدرت خارق العاده دارد و میتواند با حیوانات جادویی و غیر معمول مانند تک شاخها حرف بزند و ارتباط برقرار کند.
کتاب پیپ بارتلت 1: راهنمای موجودات جادویی مناسب چه کسانی است؟
خواندن این کتاب به کودکان 7 تا 12 سالهای که به سبک فانتزی و تخیلی و داستانهای طنز علاقه دارند، پیشنهاد میشود؛ چرا که نویسندگان این کتاب در بخشهای مختلف داستان از خلق صحنههای بامزه و گیرا دست نکشیدهاند.
در بخشی از کتاب پیپ بارتلت 1: راهنمای موجودات جادویی میخوانیم:
سعی کردم مثل ماریسول صاف بنشینم، اما مهرههای کمرم نمیدانستند که چهطوری باید راست بشوند. آخرش هم قوز کردم.
در عوض، کاری بود که من بلد بودم و ماریسول بلد نبود. راستش فکر نمیکردم که هیچکس دیگری هم این کار را بلد باشد. من میتوانستم با موجودات جادویی حرف بزنم. و آنها هم حرفم را میفهمیدند.
متأسفانه هیچکس این را باور نمیکرد. تازه من خیلی هم تمرین نمیکردم؛ چون ورود حیوان به ساختمانمان ممنوع بود؛ حتی حیوانهای جادویی.
من تا حالا با هیچ اسب تکشاخی حرف نزده بودم.
آقای دیاتلوف، معلممان، گفت: «خب، همه حواسشون اینجا باشه. منظم صف ببندین تا بریم بیرون و با شغلهایی هم که توی فضای باز انجام میشن آشنا بشیم. به بابا و مامانهاتون نشون بدین که چهقدر بچههای خوب و منظمی هستین!»
همهی فکروذکر آقای دیاتلوف، نظم و ترتیب بود. همهچیزش هم صافوصوف بود؛ از موها و سبیلش گرفته تا کراوات و لبهایش. از همان اول توی مدرسه بهمان یاد دادند که اگر آدمهای منظمی باشیم، زندگیمان بهتر میشود؛ پس خیلی صاف و یکدست، مثل ابروهای معلممان، صف بستیم. فقط چند دقیقه مانده بود تا تکشاخها را از نزدیک ببینم. سعی کردم از خوشحالی توی صف ورجهوورجه نکنم، اما همین که داشتم جلوی تپش قلبم را میگرفتم، پاهایم شروع کردند به تکان خوردن.
نمیتوانستم آرام بمانم!
بله



























