کتاب نفرین پنگوئنینه به قلم آلن وودرو با روایتی جذاب و هیجانانگیز همراه با مضمونی ترسناک، داستان پسری به نام بولت را به تصویر میکشد که در یتیمخانه زندگی میکند.
موضوع کتاب نفرین پنگوئنینه چیست؟
پس از سالها شخصی به نام بارون به یتیمخانه میآید و بولت را به فرزندخواندگی قبول میکند. هنگامی که بولت به محل زندگی جدیدش میرود متوجه میشود که آن مکان شرایطی عجیب و غیر عادی دارد. جنگلهای آن پر از پنگوئن است و مردم نیز حرفهای خوبی در مورد بارون نمیزنند. همه میگویند که او قاتل و بدجنس است.
کمی که میگذرد بولت میفهمد که بارون با این که ظاهری نوجوان دارد اما مردی چندین ساله و پنگوئنینه است. زمانی که ماه به صورت کامل درمیآید، تبدیل به پنگوئن شده و به تخریب شهر میپردازد. او پیش از آنکه بولت را به فرزندخواندگی بگیرد برای او نقشه داشته. ماجرای بولت و پنگوئنینه شدن او، با اینکه روایتی ترسناک دارد اما شما را به خنده نیز وا میدارد.
داستان نفرین پنگوئنینه (The curse of the Werepenguin) از جایی آغاز میشود که مردی به شدت به حیوانات حساسیت دارد. تا حدی که وقتی اطراف حیوانات باشد، عطسه میکند اما از بخت بد، شغلش هم دلالی حیوانات باغوحش است! زمانی که جهت خریدن پنگوئن به باغوحش میرود، چهارده پنگوئن با چشمهای زرد به او خیره میشوند و ماجرا شروع میشود...
کتاب نفرین پنگوئنینه مناسب چه کسانی است؟
آلن وودرو (Allan Woodrow) این کتاب را برای تمامی نوجوانان علاقهمند به داستانهای فانتزی و ترسناک به رشتهی تحریر درآورده است.
در بخشی از کتاب نفرین پنگوئنینه میخوانیم:
صدای شیپوری در فضا بلند شد و چندین سنگ از کمانهایی که تقریباً بالای همهی خانهها قرار داشت، به سمت آسمان پر کشیدند. بولت که انتظار داشت سنگهای کوچک و بزرگ به او برخورد کند، از ترس خودش را جمع کرد؛ تا اینکه متوجه شد از کمانها ماهی پرتاب شده است.
میلیونها ماهی به حالت کمان اعجابانگیز و زیبایی در حال پرواز بودند. آنها آسمان را با بدنهای خاکستریشان ابری کردند و بعد روی زمین افتادند و همهجا پخش شدند؛ در خیابان، روی نیمکتها، روی ساختمانها، روی سکو و همینطور روی مردم. دو تا ماهی روی سر بولت افتاد و نزدیک بود نوک کاغذی او را از روی صورتش تکان دهد.
بلازندا از بالای سکو فریاد زد: «ما ماهیها رو برای بزرگداشت خاطرهی نبرد بزرگ به هوا پرتاب کردیم.» جمعیت با تشویق و فریاد منفجر شد.
بوی ماهی مرده از زمین بلند شد. تکههای ماهی بین موهای بولت گیر کرده بودند. او تکههای مرطوب را بیرون کشید و آنها را در دهانش انداخت.
شکمش قنج میرفت که بیشتر بخورد. با خودش فکر کرد که اگر شروع به بالاکشیدن لاشهی ماهیها کند، ممکن است مردم به او مشکوک شوند؛ بنابراین با خودش مبارزه کرد تا روی زانو ننشیند و آنها را نخورد.
جمعیت ساکت بود. هیچکس تکان نمیخورد. آنها منتظر چیزی بودند.
بلازندا به وسط جمعیت اشاره کرد. مردم که انگشت او را دنبال میکردند، برگشتند.
سه نفر به سکو نزدیک شدند. روستاییها کنار رفتند تا به آنها اجازهی عبور بدهند. بولت حدس زد دو تا از آنها زندانبان باشند؛ چراکه لباسهای تیرهی مشکی و کلاههایی پوشیده بودند که روی آنها نوشته شده بود ما زندانبان هستیم. نفر سوم دختری بود که لباسهای پاره به تن داشت و ظاهرش کمی شبیه پنگوئنها بود.
بله




















